|
|
سلام عزیزای دل من
دلم خیلی گرفته بود امروز...
یه وقتایی لازمه یکی “کنارت” باش کاری نکنه و
حرفی نزنه ها ! فقط باشه…اصن واسم فرقی نمیکنه چقد دوروبرم شلوغه.. وقتی کسی نمیفهمه
چقد تنهام.... تو این شلوغیا احساس تنهایی بیشتری میکنم حتی !
کاش یکی بود بغلم می کرد و می گفت نگران چیزی نباش، من هستم!
قلب مهربونم بعضی وقتا به کارم نمیاد... و
هیشکی حسم نمیکنه حتی... بیشتر باعث دردسرمه تا کمک...
امشب خسته تر از هر روز بودم… کاش میشد گوشه ای می نوشتم “خدایا خیلی خسته ام” ، فردا صبح بیدارم نکن !!!
دوستای عزیزم، نمیدانم هم اکنون در کجا مشغول لبخندین ... فقط یک آرزو دارم که در دنیای شیرینتان... میان چشمتان با غم نباشد هیچ پیوندی...
دوستان من،مثل گندمند! یعنی یک دنیابرکت ونعمت، نبودن شان،قحطی وگرسنگی است ومن چه خوشبختم که خوشه های طلائی گندم دراطرافم موج میزند مهربانى تان را قدر میدانم وآنرا در سیلوی جان
نگهداری خواهم کرد . . .دوستتان دارم... مراقب خودتون باشین که مهتاب جز شما کسیو
نداره ... که محرم راز منید... همدم تنهاییای منید...
تو دیوونه رفتی یه شب بی نشونه
تو خواستی که قلبم پریشون بمونه
واست گریه ی من دیگه بی امونه
دل از درد عشقت یه دریای خونه
میخوام با تو باشم میخوام با تو باشم هنوز عاشقونه
ولی نازنینم چگونه چگونه چگونه چگونه
من از سبزه سبزم ولی خسته خسته
من از شهر عشقم ولی دلشکسته
میگفتم یه ابری یه همرنگ بارون
یه بارون رحمت واسه سبزه زارون
میخواستم بگم من که عاشقترینم
تو فرصت ندادی تو فرصت ندادی تو فرصت ندادی
حقیقت چه تلخه چه تلخه شکستن
حقیقت همینه که رفتی تو بی من که رفتی تو بی من
کاش یکی تون الان تو نت بود ... برچسبها: سلام دوستای مهربونم... سلام به همه ی کسایی که وبمو میخونن... خوب هستین انشالله... خوش میگذره عزیزان؟
تمام شماره های گوشیه رامینو کپی کرده بودم تو سیمکارتم دونه دونه به شونصد تا شماره زنگ زدم تا ببینم واقعن همون اسمیه که سیو شده یا دختره و الکی اسم پسر نوشته... تا میگفت الو قطع میکردم وای به زمانی که طرف جواب نمیداد تمام تنم میلرزید میگفتم این دختره، آخه رامین به من گفته بود حق نداری شماره غریب جواب بدی... تا یه چن دقیقه بگذره و من باز زنگ بزنم میمردمو زنده میشدم... تا جواب نمیداد خیالم راحت نمیشد... ببینین چقدرررررررررررر وضعم خراب بود یعنی زده بودم رو دست روانیا ...
جواب دختره رو اصن نمیدادم چون حرفایی میزد که اعصابمو خرد میکرد... رامین سمنان کار داشت و منم انقد گریه کردم تا منو با خودش ببره میترسیدم از اینکه با اون بره... رامین گفت به شرطی که رو مخم راه نری بیا...
رفتم کنارش نشستم ... تا رفت بنزین بزنه گوشیشو برداشتم ... تماسا ... صندوق پیامها... ارسالیا فقط شماره من بود و بس...اومد تو بدون جیغ و داد آروم گفتم... رامین تو خراب شدن رابطمون تو هم کم مقصر نیستی چکارت کردم من خب یه قدم برای بهبود رابطمون برنداشتی... به حساسیت من بی توجهی کردی... تو این مدتی که بهت شک داشتم تو یه بارم سعی نکردی اعتماد منو جلب کنی... حداقل اسمس ها رو پاک نمیکردی ... من باورم نمیشه جز من کسی بهت اس نمیده ... یعنی خواهرات ، دوستات هیشکی بهت کاری نداره؟ نه هیشکی دوستم نداره... مهتاب خواهش میکنم بیا و دیگه گیر نده به من... بیا مث قبلنا با هم خوش باشیم من که چیزی برات کم نمیذارم ... محبتم که مال توئه... وقتم که مال توئه زندگیم که مال توئه... پولام که مال توئه... دیگه چی میخوای؟ اینا همه مال خودت... ارزونیت... من فقط میخوام مال من تنها باشی ... من از این دنیای به این بزرگی فقط قلبتو میخوام که مال خودم تنها باشه عزیزم اونم مال توئه... جز تو هیشکی توش نیست... بی تو هرگز آره مسخره بازی در بیار... پس قلب لعنتیه من چی میگه... چرا آروم نمیگیره؟... چرااااا بی خودیه همش مهتاب الکی داری اعصاب خودتو خرد میکنی... مهتاب پیر بشی دیگه نمیخوامتا
با رامین داشتیم حرف میزدیم یهو دختره به گوشیه رامین زنگ زد... رامین هول کرد گفت اِهـِ این چرا داره به من زنگ میزنه... مهتاب به خدا هیچوقت زنگ نمیزنه ... مهتاب ناراحت نشیا... عزیز حرفمو قبول کن... منم مث مسخ شده ها داشتم نگاش میکردم و اشک تو چشمام پر شده بود ... گوشیو گرفتم جواب دادم ... گفت گوشیه عشقم چرا دست توئه... گوشی رو بده به رامین کارش دارم... گفتم صد سال سیاهم گوشی رو نمیدم به شوهرم که با یه دختر مث تو حرف بزنه... قطع کردم ... به رامین نگاه کردم... رامین چقد بهت زنگ میزنه و باهاش حرف میزنی هان... چرا باور نمیکنی خانومم ... دختره زنگ بزنه من جز با فحش طور دیگه ای باهاش حرف نمیزنم آره جون خودت... حتمن راس میگی دیگه شروع کردم گریه کردن و رامین فحش دادن ... هادیو دختره رو کندن و باد دادن...طوری شده بودم که دیگه وقتی کنار رامین بودم میخواست بره بیرون از ماشین نمیذاشتم گوشیشو ببره و من گوشی خودمو بهش میدادم... سمنان که رسیدیم رامین یه اداره ای کار داشت ... گوشیمو برد کارشم نیم ساعت طول کشید و برگشت... گوشی رو گرفتم و تماسا و اسها و شمارشگر پیاما رو چک کردم... سونی اریکسون یه قسمتی داره تواطلاعات تماسها که شماره های سیو نشده ای که باهاشون تماس میگیریمو نشون میده پاکم نمیشه کرد مگر اینکه سیمکارتو بیاری بیرونو دوباره بذاری و ریست کنی کلن... رفتم تو اون قسمت... واااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدای من رامین به دختره زنگ زده بود... رامین که میگفت شماره دختره رو بلد نیستو حفظ نیست حالا میبینم که دروغ گفته.... چون من شماره اون دخترو حفظ بودم تو گوشیم نبود......... نگاه کردم به رامین در حالی که تمام وجودم از خشم میلرزید... رامین فهمید گندش رو شده بازم خودشو از تک و تا ننداخت گفت چیه چرا اینجوری نگاه میکنی...گفتم رامین چشمم روشن با خط من به دختره زنگ زدی؟ نه نزدم ... نشونش دادم پس این چیه هان چرا دروغ چرا.......... به خودم قول داده بودم هیچوقت دست رو رامین بلند نکنم اما چنان خشم و نفرت منو گرفته بود نمیشد ... خودمو زدم موهامو میکندم ... تخته تخته موهام میامد تو دستم... رامین سفت دستامو چسبیده بود و میگفت نزن لامصب نکن دیوونه... من مگه حالیم بود ...محکم منو گرفته بود تو بغ.ل.ش نمیذاشت جـُم بخورم ولم کن نامرد ولم کن ... تو بگو چرا این کارو کردی چرا؟ انقد طاقت نداشتی که با خط من زنگ زدی ... وای خداااااا .... رامین چرااااا ......خردم کردی ...... همش میگفت مهتاب گوش بده به حرفم مهتابم یه لحظه ساکت باش به خدا زنگ زدم که دعواش کنم بستمش به فحش که دیگه نزنگه که اعصابتو خرد کنه به خدا عشقم راس میگم... آروم باش جان رامین آروم باش... آروم شدم... نه به خاطر اینکه حرفاش باورم شده باشه... نه... دیگه جونی نمونده بود برام... صدام در نمیامد گرفته بود تمام تنم داغ شده بود و درد میکرد و دیگه اشکم خشک شده بود...
خدایا میبینی چقدررر داغونم خدایاااااااااا میبینی این بنده تو ...... خدااااا صدامو میشنوی....
به رامین گفتم میدونم چن ماهه اخلاقم خیلی بده
میدونم که دارم رو اعصابت راه میرم...با بغضی که داشت خفه ام میکردو میخوردمش که
اشکم نریزه...گفتم اما بدون واقعن دوستت
دارم...فکر نکنم کسی پیدا بشه به اندازه ی من دوستت داشته باشه... با همه ی این
حرفا بازم حاضرم از زندگیت برم بیرون... اگه تو بخوای... به همون خدای عاشقا اصن
ازت دلگیر نمیشم... هیچی هم ازت نمیخوام... میخوام ببینی چقدرررررررررر دوستت دارم
حاضرم خودمو قربانی کنم تا تو رو خوش ببینم... میبخشمت به خاطر همه چی...ما از
اولم اشتباه بود رابطمون و من فقط تو رو مقصر نمیدونم ...برو دنبال زندگیت زندگی
که لایقشی ... یه زن جوون و علنی که خانوادتم قبولش داشته باشن... و اشکم
ریخت........
خیلی برام عزیزین دوستای مهربونم... خیلی دوستتون دارم خیلی....میدونین چقد بهتون وابسته ام... پس مراقب خودتون باشین... اخر هفته به همگی خوش بگذره... عسل2 عزیزم رفتی کربلا... تا اومدی بیا پیشم دلم برات تنگ شده...
بچه ها دستم خیلی درد میکنه از آرنج تا نوک انگشتام به زور نوشتم... چون به تایپ عادت نداشتم اینجوری شدم آیا؟؟؟؟؟؟
پنج شنبه جمبه آپ ندارم مهمون داریم.... خواهشن دعام کنین که خیلی محتاجم دلم می خواهد بخوابم مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی آب خوابیده است... آهنگ وبمو دوس دارم عاشق این زنه ام برچسبها: سلام خوشگل مـُشگلای من... سلام به همگی...
بعد از اینکه حسابی دیدمش و دلتنگیم فروکش کرد...بهش گفتم رامین باید سرباز فراری بشی من چطوری تحمل کنم تو بری سربازی...حالا کو تا سربازی...بعدم نگران نباش میافتم همین جا... اگه شانس منه که میافتی مرز ایران و عراق...سق سیاه اگه بذاری ؟ موبایلتو رد کن بیاد ببینم توش چیه... موبایلشو گرفتمو اول رفتم تو صندوق اس ها... جز اسمسای خودم هیچ اس دیگه ای نبود... چپ چپ نگاش کردمو گفتم رامین یعنی هیچ خری به تو اس نداده...گفت نه... گفتم مگه میشه...؟!! صد بار بهت گفتم پاک نکن ... اگه برات مهمم ... اگه دوستم داری ...چرا انقد آزارم میدی؟ من برام مهم نیست تو بیخودی زندگی رو به خودت تلخ میکنی... آره راست میگی بیخودیه برو با هر دختری میخوای باش منم چیزی نگم چون برات مهم نیست؟ برای من مهمه اما... نمیتونم تحمل کنم کسی بهت نگاه کنه حتی... نترس کسی به من نگاه نمیکنه... فیلما و عکسایی که با خانوادش انداخته بود رو هم نگاه کردم...
دیگه به کل عوض شده بودم اخلاق و رفتارم شده بود مث سگ ... رامینو همش کنترل میکردم گوشیشو... رفت و آمدشو... رامین دیگه اعصابش خـُرد شده بودو دیگه با آرامش جوابمو نمیداد... احساس میکردم داره با من لج میکنه... یه کارایی رو فقط از روی لج بازی انجام میداد واسه اینکه منو حرص بده چون به قول خودش من همش حرصش میدادم... اگه بهش شک میکردم جوابمو نمیداد... چیزی ازش میدیدم و ازش توضیح میخواستم داد...و هوار راه می انداخت... اگه بهش میگفتم کجایی نمیگفت ... جیغ و داد میکردم ...که تو حتمن با اون دختره ایی ... گوشی رو نگه دار گوش بدم صداهارو ... تق میزد قطع میکرد گوشی رو...منو با دنیایی از شک و تردید تنها میذاشت... خیلی روزای سختی رو میگذروندم ... خیلی سخت... انقد خودمو خورده بودم داشتم دق میکردم...
خدایا هیچوقت اون روزا از یادم نمیره... وقتی رامین گوشی رو قطع میکرد و تا دو سه ساعت جوابمو نمیداد خرد میشدم... میرفتم تو حموم زیر دوش تا میتونستم عـَر میزدم... چقد سخته نوشتنش خدایا... چقد دلم خون میشه...خدایا هیچ زنی از زن سرزمینمو به روزای سیاه من گرفتار نکن...خدایا التماست میکنم...
مهتاب چقد اخلاقت بده داری پیرم میکنی چرا انقد گیر میدی؟ یعنی تو نمیدونی چرا؟ خدایا چرا نمیفهمید با من چه کرده؟!!!!!!!!!!!! بی جهت داری با این گیر دادنات میری رو اعصابم اگه واقعن ریگی تو کفشت نیست اعتمادمو جلب کن چکار کنم؟ کار سختی نمیخوام... فقط دو ماه دست به گوشیت نزن این باکسشو خالی نکن... اس هایی که میدی پاک نکن... فقط همین... باشه اگه اینطوری آدم میشی دست نمیزنم... اما دریغ از حرف گوش کردن...دریغ رامین چرا پس تو این باکس فقط اس های منه...؟!!! مهتاب چقد غـُر میزنی آَه اَه مث پیرزنا...خستم کردی... تو هم خسته کردی منو... دیگه تحمل این همه شک و تردیدو ندارم داره سنگینی میکنه تو قلبم... تا کی باید بهت شک داشته باشم همینه که هست...میخوای بخواه نمیخوای نخواه آره دیگه شادابیمو گرفتی حالا میخوام یا نخوام راه انداختی مهتاب داری گند میزنی به اعصابمو زندگیم... ببین ببین یکی از موهام سفید شده آره راست میگی من گند زدم به زندگیت...فقط یه چیز ازت خواستم واسه جلب اعتمادم انجام ندادی... نفهم جز تو کسی اس نمیده... اگه بهت ثابت کنم که فقط اس من نیست چی... گوشی رو گرفتم وبهش گفتم میرم تو تعداد پیامای دریافت شده... سه روز پیش صفر کردم تعدادشو... وااااااااااای ببین رامین خان 40 تا داخل این باکسه اینجا زده صد و خرده ای...؟ پس اینارو سگ داده بهت... وااای خدا دارم خفه میشم... چرا نمیفهمی داری منو میکشی رامین... به درکــــــــــ، بــــــــمیر... من میگم هیچی نیست تو هی شلوغش میکنی... یعنی پُشت نمیافتاد این بشر... حرف خودشو میزد که هیش کی اس نداده ...میشد آخه؟
یه بار منو رامین باهم رفته بودیم تهران دختره به گوشیم زنگ زد... محلش ندادم ...هی زنگ زد رامین گفت خاموش کن بی صاحابو... اینو که گفت لج کردم گوشی رو جواب دادم... گفتم من که دیگه باتو کاری ندارم چکار داری زنگ میزنی؟ گفتم الان منو رامین باهمیم نمیمیری از حسودی؟ گوشی رو به زور دادم به رامین گفتم بهش بگو با منی...عین بچه ها شده بودم... رامین گفت من با هادی صحبت کرده بودم که جلوی شما رو بگیره مزاحم ما نشین بازم که زنگ زدی هادی اگه بفهمه خیلی ناراحت میشه ... دختره قطع کرد فهمیده بود ما با همیم هی اس میداد به رامین.. عزیزم من برات میمیرم... عزیزم چرا نگفتی داری میری بیرون ... هی اس دادو من حرص خوردم ...اس دادو منو داغون کرد ...خیلی سعی کردم کنترل خودمو از دست ندم و جیغ و داد راه نندازم... دستام داشت میلرزید محکم گرفته بودم هم لرزشش معلوم نشه هم یهو طرف موهای رامین نره...اس میداد من حس حقارت بهم دست میداد حس زیادی بودن... رامین گفت مهتاب خواهش میکنم بذار این گوشیو خاموش کنم نره رو اعصابت دختره ی دیوونه ..شروع کرد دری وری به دختره گفتن...
رامین چرا فیلم بازی میکنی ... دختره غلط میکنه اگه تو نخوای بهت اس بده... یه رویی میبینه که این کارو میکنه... مهتاب دوباره شروع نکن حوصله ندارم باهات کل کل کنم همینه دیگه در میری ... جواب نداری بدی... خون منو تو شیشه کردی حالا میگی در میری؟ پدرمو در اُوردی با این اخلاق گندت رامین تو رو خدا تو رو جان هر کی دوس داری کمکم کن... به خدا دارم غرق میشم تو مرداب شک و تردید... تو رو خدا ... رامین جان نجات بده منو... دستمو بگیر درم بیار...دیگه دارم از پا در میام... تو که میدونی چقد دوستت دارم... تو که میدونی چقد بهت حساسم ... چرا کاری نمیکنی دختره برای همیشه بره گم شه... رامین من الان هنوز مطمئن نیستم کدومتون راست میگین... ولی اگه دختره راست بگه مهتابت میمیره... پس کمکم کن... ببین خودم دارم دوستانه ازت میخوام کمکم کنی نجات پیدا کنم...... ببین منو...دلت میاد اینهمه گریه هامو میبینی... مگه تو نبودی میگفتی نمیتونی گریه هامو ببینی... ببین چقد التماست میکنم... خب من چکار کنم تو باورت بشه من باهاش نیستم... ما چن ساله با همیم تو حرف منو باور نمیکنی دیگه چی بگم به تو دَکــِش کن بره...طوری که دیگه جرات نکنه بهت زنگ بزنه مهتاب به پیر به پیغمبر اون با هادیه... از من خوشش میاد دیده من تو رو دوست دارم از حسودیش داره تو رو روانی میکنه... مهتاب به خدا اخلاقتو درست کن پاک دیوونه شدی
تو که مزه خیانتو چشیدی... تو تازه عاشق اون نبودی داشتی دیوونه میشدی پس ببین من چی میکشم...یادته اولا تا یه بار زنگ میزدی جواب نمیدادم چه حالی میشدی...؟ یادته شک میکردی پا میشدی میامدی دم در خونمون؟ یادته هر چی میگفتم میگفتی دروغ میگی؟ من با رفتارم کاری کردم تو بهم اعتماد کردی... من فرق دارم مـَردم... خیانت زن بده... آره یعنی مرد باشی عیب نداره خیانت کنی؟ فقط زنا نباید خیانت کنن؟ من خیانت نمیکنم... بسه دیگه حالم داره بهم میخوره
از بس دلشوره داشتم که رامین با کسی هست یا نه شبا خوابم نمیبرد تا صبح بیدار بودم ... سرفه هم میکردم... انقد سرفه میکردم که گلوم زخم میشد... رسمن داشتم دیوونه میشدم...دختره زنگ میزد به من...اس میداد...محلش ندادم تــــــــــــا...
دوستای عزیزم مرسی از همراهیتون ... دوستتون دارم هوارتااااااااااااااااااا... عزیز دلم هستین...مراقب خودتون باشین... مهتابو دعا کنین... ساعت آپو بنگرید... برچسبها:
سلام دوستای خوشگلم... سلام همراهای همیشگی... سلام به خاموشا... چه هوای دل انگیزی... چطورین عزیزانم...خوبین؟ من اگه بعضی چیزا رو ریز به ریز تعریف میکنم دلیل دارم ... من داستان نمینویسم که... من زندگی نامه مو مینویسم ... برای اینکه در اخرش راهنماییم کنین... کمکم کنین... اگه بعضی چیزارو ندونین نمیتونین کمکم کنین... وقتی ماجراهای خیانتو مینویسم همون استرسها میاد سراغم... اما اشکال نداره... با نوشتنش سبک تر میشم... اینا حرفایی هست که تا حالا به کسی نگفتم... نه به دوستام ... نه به خانوادم... نخواستم اونارو ناراحت کنم... مجبور بودم بین دوستامو خانوادم ماسک بی تفاوتی و خوشبختی بزنم رو صورتم... تازه اگه می گفتم بهشون چیزی عوض نمیشد... فقط رامین خراب میشدو همه ازش متنفر میشدن و کارم سخت میشد نمیدونم چرا با اینکه بهم خیانت کرد اما بازم دوسش داشتم قلبم با هر تپش رامینو میخواست... وقتی کنارش بودم آرام بودم... هنوزم بعد از هشت سال وقتی نگام میکرد تمام بدنم میلزید از عشقش... هنوزم وقتی ب*غلم میکرد همه ی غمهام از یادم میرفت ... هنووزم بعده این همه سال وقتی دستامو میگرفت تو دستش تمام بدنم داغ میشد... میدونم بعد از خیانتش این غیر عادیه که بازم دوسش داشته باشم اما قلب لعنتیم این چیزارو نمیفهمیدو هنوزم میخواستش... نمیدونم چرا...وقتی میامد سمتم نمیتونستم مقاومت کنم ... همون موقع هایی که کنترلمو از دست میدادم میزدمش بعدش پشیمون میشدم از این که روی مرد زندگیم هر چند خائن دست بلند کردم... هیچوقت بهش فحش ندادم هیچوقت بی احترامی نکردم.... حتی یه بارم بهش نگفتم ازت متنفرم...حتی تو اوج عصبانیت...چون متنفر نبودم ازش... خودمو عذاب میدادم به جاش... تا وقتی کنارش بودم خوب بودم اما ازش دور میشدم دیوونه میشدم...شک مث خوره میافتاد تو جونم...روزی صد بار چکش میکردم ...روزی صد بار ازش میخواستم قول بده خیانت نکنه...
وقتی از دهان اون دختر صیغه رو شنیدم دیگه نتونستم تحمل کنم... رامین تند تند میگفت دروغ میگه من اگه بخوام این کارو بکنم یه ج..ن..ده..رو صیغه نمیکنم ... گفتم حتمن به اونم همینو میگی که تا حالا باهات مونده دیگه... گفت خفه شو... زنگ زد به هادی و رفت از ماشین بیرون باهاش حرف زدو اومد نشست من انقد گریه کرده بودم چشمام شده بود کاسه ی خون انقد جیغ زده بودم صدام در نمیامد ... رامین نگام کرد مث اینکه دلش خیلی به حالم سوخت از نگاهش معلوم بود... میگفت مهتاب فکر نمیکردم انقد بهم بریزی مهتاب منو ببخش باعث شدم اینهمه عذاب بکشی
عزیز به خدا نمیدونم چرا این حرفو زد مگه من دیوونه ام که ببرمش تو اون خونه که همسایه ها همش هستن ... دیگه نفسم نمیامد بالا رامین اومد طرفم مهتاب، جان من آروم باش دستمو گرفت تو دستش گفت به جان مادرم من باهاش کاری نکردم...به جان مادرم که خودت میدونی همه ی دنیای منه صیغه اش نکردم... همین حرفش باعث شد کمی آروم بشم اون تا حالا به جان مادرش قسم نخورده بود... پس دروغ نمیگفت؟ پس اون دختره چی میگفت؟ داره دروغ میگه اون دختره...؟ آخه چرا؟ ساکت شدم ته قلبم اما غوغایی بود... تو خونه تا جایی که شده بود سعی کرده بودم کسی هیچی نفهمه... اصن نمیخواستم بدونن من دارم تو چه برزخی دست و پا میزنم... ظاهرم شاد و سرخوش بود درونم دلمرده و چرکین...
رامین و خانوادش تصمیم داشتن یه سفر یه هفته ای برن مشهد... بعد از این چن سال اولین باری بود که منو رامین میخواستیم چن روز از هم دور باشیم اونم این همه مسافتـــــــــــــــــ رامین نمیشه تو نری نه باید حتمن برم از کجا بدونم تو با مامانت اینایی خیالت راحت باشه عزیزم خیلی خیالم راحته...ببین منو خیالم تختــِ تختــــِ خواستم راه بیافتم زنگ میزنم ببین با مامانم اینام رامین نکنه داری با دختره میری نه بابا ... همش زنگ بزن...خیالت راحت بشه... فقط اگه من نتونستم باهات حرف بزنم فقط دکمه جوابو میزنم تا صداهامونو بشنوی باشه ... دلم برات تنگ میشه... منم همینطور... مراقب خودت باش عزیزم توهم مراقب باش... اعصابتم الکی خرد نکن من جز تو کسی رو دوس ندارم باشه... عزیزم قرار بود یه ساعت دیگه حرکت کنن... ظاهراً پذیرفته بودم اما درونم داشت داغون میشد از یه طرف بهش شک داشتم از یه طرفم دلم براش تنگ میشد... عزیزم ما داریم حرکت میکنیم...دوستت دارم مراقب خودت باش یه ساعت دیگه بهت میزنگم... توهم مواظب خودت باش عزیزم رامین کجایین؟ نرسیده به سمنان گوشی رو نگه دار صدای مامانتو بشنوم باشه از من خدافظ من با مامانم حرف میزنم تو گوش بده با مامانش حرف زد... صدای مامانشو خواهراش تابلو بود خیلی جیغ جیغی هستن حرف عادیشونم با جیغ جیغه... خیالم راحت شد یه ذره 3ساعت بعد رامین با گوشیه مامانت اس بده بهم رامین کجایی؟ رامین چرا صدای مامانت نمیاد رامین از گوشی خواهرت اس بده... رامین... رامین.../ هم اونو داشتم خون به جگر میکردم هم خودمو... تا رسیدن مشهد همین بود برنامه... رامین عکس بگیری با مامانتا... فیلم بگیر حتمن من ببینم... صبحش... دیگه دیدم آسمون داره رو سینه ام سنگینی میکنه... دیگه نفس نمیتونستم بکشم... زنگ زدم به رامین... تا صداشو شنیدم زدم زیر گریه... گفتم رامین با من حرف بزن.... رامین دارم دیوونه میشم نفس کم اوردم... وقتی تو شهرمون هستی عطر نفسات همه جا پخشه حالا که نیستی نمیتونم نفس بکشم عزیزم تازه یه روزه رفتم به این زودی شروع کردی؟ رامین تو باهام صحبتم نمیکنی حتی...هی میگی نمیتونم حرف بزنم چشم... سعی میکنم بیشتر بهت زنگ بزنم... ناراحت نباشیا باشه عزیزدلم منتظر زنگت میمونم مامانم میگفت دختر گنده خجالت نمیکشی گریه میکنی؟ بذار پسره یه دو روز رفته خوش باشه چکارش داری؟ مگه میشد... انگار یه چیزی گم کرده بودم... مث مرغ سر کنده شده بودم داشتم پر پر میزدم... دعا میخوندم آرامش داشته باشم... قران میخوندم... سوره یس خیلی دوس دارم بهم یه آرامش خاصی میده... نادعلی میخوندم... اصن فایده نداشت... داشتم میمردم...رامین زنگ میزد سعی میکردم خودمو کنترل کنم و گریه نکنم که بهش بد نگذره... مامانم خیلی باهام حرف میزد.... شب تا صبح از دلتنگی نتونستم بخوابم... روز سوم دیگه نمیتونستم چیزی بخورم...حالت تهوع داشتم... سرگیجه... رسماً مریض شدم افتادم تو رختخواب... هم به خاط دلتنگی... هم به خاطر اینکه گریه نمیکردم تا ناراحت نشه عشقم... رامین ظهرش زنگ زد نتونستم باهاش حرف بزنم انقد زنگ زد تا تونستم جوابشو بدم... دیگه تحمل نکردمو زدم زیر گریه رامین میگفت منم دلم برات تنگ شده خانومی چن روز تحمل کن میام... نمیتونم رامین بیا... از صدام فهمید مث اینکه مریضم و بی تابی هام هم باعث شد رامینم خیلی ناراحت بشه... مهتاب جون بهم قول بده ناراحت نباشی من همین الان حرکت میکنم میام میرم ایستگاه قطار اگه قطار بود با قطار میام اگه نه با اتوبوس... خوشحال شدم... مامانم میگفت زشته مهتاب بهش زنگ بزن بگو نیا... مامانم حریفم نشد... رامین گفت اتفاقاً قطار داره و تا یه ساعت دیگه حرکت میکنه... خیلی خوشحال شدم... تو این سه روز انقد ضعیف شده بودم نا نداشتم پاشم حاضر بشم برم خونه خودمون تا عزیزم بیاد... مامانم کمکم کرد و با هم رفتیم خونه ام!!!! رامین نصفه شب رسید من بیدار موندمو منتظر... تا اومد پریدم ب*غلش چنان چسبیده بودمش... که داشت له میشد... رامین عزیزم تو رو خدا بهم قول بده هیچوقت تنهام نذاری... رامین من بدون تو میمیرم... بدون تو هیچ و پوچم... بدون تو زندگی رو نمیخوام بدون تو همیشه غم دارم... عزیزم عشقم تنهام نذار... بامن بمون رامینم واقعن دلش واسم تنگ شده بود محکمتر ب*غلم کردو بهم قول داد هیچوقت تنهام نذاره... گفت دوسم داره گفت من نفسشم...منم عاشقتر از قبل بوسی*دمش... اما عمر خوشیام خیلی کوتاه بود... اینو دارم مینویسم که بدونین دیووونگیم تا چه حد بوده دوست داشتنمو عشقم چقد بوده... ببینین رامین واسه من کی بوده... من واسه نفس کشیدنم به اون نیاز داشتم... میدونم مشکل دارم و این غیر طبیعی هست ولی دلمو نمیتونستم قانع کنم عقلمم که اصن کار نمیکرد...
دوستای مهربون عزیزای خودم خیلی دوستتون دارم خیلی زیاد ...بی نهایت... با صداقت... از ته قلبم ممنونم همراهمین ممنونم که تنهام نمیذارین... خیلی مخلصیم... مواظب خودتون باشینا
روز زن خواهر برادرام نتونسته بودن بیان دیروز اومدن ... داداش بزرگم خیلی نگرانمه همش دست میکشید رو سرم میگفت خدا کمکت کنه خواهرجان... مادرمون فاطمه زهرا کمکت کنه خواهر... اشک تو چشمام جمع میشد... من با کارای احمقانم باعث شدم همه یه جورایی نگرانم هستن...
به دلیل امنیتی دیگه اسم خواهر برادر کوچیکمو نمیبرم و تا جایی که بشه قبلیا رو پاک میکنم... داداش کوچیکمو زنش هم مث اینکه یواش یواش دارن قدرمو میدونن واسه روز زن به منم کادو دادن ... داداشم گفت به خاطراینکه تو واسه بچه ی من مادری میکنی...
Sayana عزیزم منو ببخش اصن نفهمیدم تایید کردمش... چون اگه میخواستم از قصد تایید کنم حتمن حتمن جواب مهربونیتو میدادم گلم... بیا بگو منو بخشیدی...و منو از نگرانی درآر
برچسبها:
سلام به همه ی دوسی هام
سلام به همه ی اونایی که وبمو میخونن
... من در یه حرکت ضربتی که واسه خودمم خیلی عجیب بود در ماشینو باز کردمو به سمت کامیونی که داشت به سرعت میومد سمت ما، رفتم ( من اصن هیچوقت انقد ضعیف نیستم به خودکشی فکر کنم حتی! به خاطر اعتقاداتم...و به خاطر خانوادم... اصن بدم میاد از اسمش متنفرم از گفتنش...) اما اون لحظه...! مغزم هنگ کررد تحمل این موضوع برام سخت بود... رامین به سرعت نور پشت سرم دوید... به نزدیک کامیون رسیدم رامین منو پرت کرد بیرون از خیابون خودشم خورد زمین... طوری که تمام دستش و پاش خراشیده شد...اومد طرفم داد زد دیوونه این چه کاریه کردی؟ مهتاب واسه چی این کارو کردی... وسط خیابون نشسته بودم زار میزدم... خدا هیچ زنی رو تو موقعیت من قرار نده ... واسه من خیلی سنگین بود... سخته آدم با تموم وجودش کسی رو دوست داشته باشه بعد بفهمه کسی رو که فکر میکردی تنها تو خلوت توست با کس دیگه هم همین خلوتو داره... شاید خیلیاتون خیانت دیده باشین ولی کسی مث من که بی نهایت رامینو دوس داشت و دیوانه وار عاشقش بود... سختر بود برام ، من خیلی چیزارو برا رسیدن به رامین از دست داده بودم ...به خاطر همین شوکی که بهم وارد شد شدتش خیلی زیاد بود...
مهتاب پاشو بریم تو ماشین زشته همه دارن نگاه میکنن
بذار ببینن من چقد بدبختم
این چه حرفیه میزنی؟ یه دختر احمق یه چیزی میگه تو قبول میکنی؟ چقد میشناسی اون دخترو...
رامیــــــــــــــــــــن من خیلی بدبختم... خیلی
تو رو خدا گریه نکن اینجوری...پاشو پاشو بیا بریم تو ماشین حرف بزنیم
اومد دستمو بگیره بلندم کنه جیغ زدم ولم کن دست به من نزن...دست به من نزن... ولم کن
باشه دست نمیزنم خودت بلند شو بیا
تو ماشین نشستیم رامین تا خواست حرف بزنه گفتم هیچی نگو...
با چشمای پر اشک نگاش کردم ...رامین کجا این کارو کردی باهاش... عصبانی شدددد و داد زد ...
مهتاب چی فکر کردی دروغ میگه مث سگ
مگه میشه تو روی خودت این حرفو بزنه
رامین تو خونمون که نبردیش...وااااااای من چقد احمقم... چقد بهت اعتماد داشتم... رامین اگه برده باشی اونو خونمون هیچوقت نمیبخشمت... اونجا پر از عشق ناب منه ...اونجا فقط ...حریم منو تو بود... اَه دلم میخواد بمیرم ...
با یاد آوری این که اونا تو خونمون باشن مث دیوونه ها شده بودم بازم به طرف رامین حمله کردم ... میزدمش و موهاشو صورتشو تنشو میکندم ... دستشو آورد که دست منو بچسبه اما مگه میتونست زورم زیاد شده بود ... نمیتونست منو متوقف کنه ... آینه وسط ماشین شصتیه برف پاک کن انقد لنگ و لگد انداختمو چنگش زدم شکستم و یقه لباسش پاره شد...
رامین من اینهمه دوستت داشتم... اینهمه بهت عشقمو دادم قلبمو دادم جوونیمو دادم حالا این به جای جبران اینهمه فداکاریه من بود... از صب تا شب صد بار بهت میگفتم دوستت دارم چطور دلت اومد بری با کس دیگه باشی چطور دلت اومد چقد بهت میگفتم خیانت نکن ....اینهمه به خاطر تو و عشقت سختی کشیدم ...اینطوری جوابمو دادی... نامردی رامین...
خداااا من نمیتونم اینو تحمل کنم ... این خیلی سخته برام... زیادیه واسه من... خدایا من ضعیف تر از اونی هستم که بخوای اینطوری امتحانم کنی...
دختره زنگ زد.... با گریه جواب دادم... گفت من رامینو خیلی دوست دارم... اونم منو دوست داره برو از بین ما کنار بذار بهم برسیم... تو مانع ازدواج ماییی
تو گوشم صداش زنگ میزد... داشتم میبریدم ... گفتم تو الان میدونی من کنار رامینم پس چرا انقد آرومی؟ چرا زنگ نمیزنی به رامین ... چرا؟ تو اگه دوسش داری چطوری وجود منو تحمل میکنی...
پس چرا من دارم میمیرم...پس چرا قلبم داره می
ایسته رامین من چرا داغونم...رامین چرا دارم میلرزم...رامین هی میگفت عزیزم قطع کن
اون همینو میخواد میخواد تو رو دیوونه کنه... گفتم نمیترسی این حرفا رو میزنی داره
میشنوه ها ممکنه ازت جدا بشه ها نمیترسی؟ بعدن چطوری خرش میکنی کنارت بمونه هان
دختره گفت .... رامین میگه تو روانی هستی همین حرفارو به من درمورد تو میگه...من و رامین صیغه ایم...
صیغه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
رامین گوشی رو گرفت به دختره گفت دودمانتو بر باد میدم...هیچوقت خودِ لجنتو با عشق من مقایسه نکن
وای رامین ... وای قلبم ... رامین ... من دیگه نمیخوام یه کلمه هم چیزی بگی... گوشامو چسبیدم...
بچه ها نمیتونم ادامه بدم... قلبم داره می ایسته...تموم وجودم پر از خشمه... هنوزم با یاد اوریش خرد میشم... هنوزم ... داغونم میکنه....
متنفرم از خووووووووووووووووودم.... از خود احمقم.........از خود بی لیاقتم........
میدونم کمه میدونم اما نمیتونم بیشتر از این............نمیشه
ببیخشین منو......
هر وقت این قلب لعنتیم تپش هاش گذاشت میام ادامه میدم.........چرا با یاداوریشم یاد اون روز افتادم.... اون روز برام خیلی سخت بود من اونروز مُردم.....
برچسبها: سلام عزیزانم سرای احمد امشب رشک طور است زمین و آسمان غرق سرور است نهد پا در جهان دخت محمد(ص) به راهش از جهان گلریز حور است روز ما موجودات زیبا ... دوست داشتنی ... حساس . ..عاقل... مدیر ... خلاق ... فداکار و مهربون مبارکمون باشه ! فقط خودمون میدونیم چه جواهراتی هستیم ...! شاید زن خوب مثل دایناسور نسلش منقرض شده باشه،ولی مرد خوب مثل سیمرغ ازهمون اول هم افسانه بوده. ... روزمون مبارک زن بودن کارمشکلی است؛ مجبوری:مانند یک بانو؛ رفتارکنی؛ همانند یک مرد؛کارکنی؛ شبیه یک دخترجوان به نظربرسی؛ ومثل یک خانم مسن؛ فکرکنی! یه چیز بگم برا فردا بدردبخوره یه ذکری هست اگه بگی آرامش پیدا میکنی... فردا از صبح تا شب صد بار بگو... ک..و...ن... لقش برام کادو نخرید ![]() و در آخر این روزو به همه ی خانومایی که وبمو میخونن...خاموش و روشن تبریک میگم...عیدتونم مبارک گلای مهتاب ![]() برچسبها: ادامه مطلب بچه ها بازم تولدددددددددددددد چند وقت بود تولد خونمون افتاده بود پایین... تولد رها خوشگلمه .... هوراااااااااااااا تولدت مبارک عزیز دل من...
اینم عکس تولد شیدا...همگی معرف حضورتون هستن دیگه...ازهمین الان بگم هر کی از تیپش خوشش نیامد خواست فحش بده...آینه آینه برچسبها:
خب اینم قولی که داده بودم و یه پست دیگه.... من اونروز کمو بیش حرفای رامینو باور کردم هر چند که قلبم پس میزد این باورُ... اومدم خونه...تا چن روز دختره زنگ نمیزد بهم ...بعد از چن روز دیدم یه شماره ی ناشناس داره زنگ میزنه... منم رامین بهم گفته بود تحت هیچ شرایطی شماره غریب جواب نده ... هر چی زنگ زد جواب ندادم...چه کنه ای بود ده بار زنگ زد بعد اس داد منم مانا...گوشی رو بردار کارت دارم...خودش بود... رامین گفته بود جوابشو نده به خاطر همین بازم جوابشو ندادم....وِل کن نبود ... دوباره اس داد خیلی مهمه بردار ... وسوسه شدم چکار داره ... خیلی دختر بی چاک و دهنی بود میبست منو به فحش...فحشای زشت... قلبمو درد میاورد از دوست داشتناش میگفت... دلمو میشکوند وقتی از عشق رامین نسبت به خودش میگفت...یعنی این دختر کاری کرد باهام که داغون بشم کم بیارم ، پیر بشم... جواب نمیدادم اس میداد... گوشی رو برداشتم گفتم چیه زنگ میزنی من حرفاتو باور ندارم دروغ میگی گفت ثابت میکنم... گفت خطش الان دست رامینه گفت رامین خطو ازش گرفته و گفته دیگه به اون شماره یعنی شماره ی من زنگــــــــ نزنه... شکستم... به خط قبلیه دختره زنگ زدم جواب نداد...خدایااااا یعنی الان خط اون دست رامینه؟؟؟ به رامین زنگ زدم با گریه بهش گفتم ...داد زد، تو منو که هفت ساله باهاتم قبول داری یا اونو؟؟؟؟ بهت چرت میگه حرفشو قبول نکن...دختره داره با روحت بازی میکنه تو هم داری بازیچه اش میشی... ول کن مهتاب بهش توجه نکن با داد و عصبانیت داد میزد و میگفت من این دختره و هادی رو درست میکنم... مهتاب اروم باش عشقم...آروم باش گلم...من با اون دختره نیستم حرفمو قبول کن....رامین اگه یه روزی بفهمم راسته یه روز بفهمم بهم خیانت کردی میمیرم... گفت نه من با اون نیستم گفتم ثابت کن....گفت هر طور تو بخوای ثابت میکنم... با این حرفش آروم شدم... گفتم در حضور من باهاش بحرف...گفت باشه...
منو رامین یه خط داخلی که بیسیمی بود داشتیم که هیچکس از اون خبر نداشت... از طرف رامین حتی دوستاشم نمیدونستن...خط داخلیه شهرمونه یعنی اگه از شهر خارج بشیم دیگه انتن نمیده... من تو خونه بودم... دیدم اس اومد از اون دختره و نوشته من الان با رامینم ...تو بغلش...واییییییی من دیگه چیزی نمونده بود سکته کنم... سرم گیج رفت افتادم رو زمین قلبم داشت می ایستاد چنان هنگ کردم که به عقلم نرسید قبل از اینکه حرفشو باور کنم به رامین بزنگم...میدونستم رامین با هادیه همیشه بهم میگفت کجا میره ما اصن تو شبانه روز همش باهم حرف میزدیم غیر از زمانی که میخوابیدیم...تو هر شرایطی هم جوابمو میداد ... با ترس و لرز شماره داخلیمونو گرفتم...جواب داد گفتم رامین کجایی؟ گفت با هادیم دیگه تو مغازش...گفتم دلم واست تنگ شده خواستم باهات حرف بزنم خندید و گفت به این زودی؟ نمیخواستم بهش بگم ...خواستم حرف بزنم باهاش ببینم دور و بر صدای چی میاد ...دیدم نه ...با هادیه...مغازه ی هادی طوری بود که جای زن نبود... فوری اس دادم به دختره گفتم کجایین تو و رامین ، بگو من بیام ببینمتون برای همیشه از زندگی رامین برم بیرون...اس داد ما جایی هستیم که نمیتونی بیای ... جایی که میگفت اون خط آنتن نمیداد... پس داشت دروغ میگفت... چرا؟؟؟؟؟؟؟ من چکارش کرده بودم که اینطوری میکرد باهام... منو تا مرز سکته برده بود...چیزی بهش نگفتم و صبر کردم تا برم پیش رامین بهش بزنگیم...میدونستم دختره یه اخلاقی داره که رامین نمیتونه رو حرفای دختره تاثیر بذاره و حرف گوش کن نیست...
رامین خیلی سعی میکرد به من ثابت کنه با کسی نیست ساعتها باهام حرف میزد میگفت ...خیلی دوستت دارم مهتاب حتی برای لحظه ای نمیتونم بدون تو سر کنم ...لطفن خودتو عذاب نده...من تا حالا چیزی برات کم گذاشتم؟ ما همش داریم باهم حرف میزنیم پس کی من وقت دارم با کس دیگه باشم... یا باهم میریم بیرون ...اصن گوشیم خاموش... من کسی جز تو برام مهم نیست که خاموشش میکنم...برام آرامش تو مهمه میخواستم اعصابت نریزه بهم...خب من یه پسرم تو دانشگاه خیلیا میخوان باهام باشن خیلیا دوس دارن من بهشون یه نگاه کنم حتی... شمارمو پیدا میکنن میزنگن اس میدن من بهشون محل نمیدم... چون تو رو دارم... خب چرا همینو بهم نگفتی؟ چون نمیخواستم ناراحت بشی...رامین تو میدونی که من چقد از دروغ بدم میاد اینجوری بیشتر ناراحت میشم...خب مهتاب موضوعیه که واسه من بی اهمیته به خاطر همین بهت نگفتم... رامین راستشو بگی کمتر عذاب میکشم...وقتی پنهان کاری میکنی یعنی مهمه برات دیگه.... نه مهتاب جونم برام ارزش نداره ...
فرداش به رامین گفتم بیا بریم بیرون من تا نفهمم با اون هستی یا نه آروم نمیشم تا صبح خوابم نمیبره بیا ... رامین گفت باشه بیا بریم تهران من کار دارم حرفم بزنیم...سوار ماشین شدم ... نشستم رامین از تو آینه بهم نگاه میکرد ... گفتم قربون او چشای نازت...خندید گفتم جانم قربون خنده هات... به عادت قبل...یهو یادم اومد ممکنه این چشما به کس دیگه هم اینطور عاشقونه دید زده باشه... بهش اخم کردمو گفتم قربون صدقه هامو فعلن پس میگیرم...خندید گفت چرا؟؟ گفتم خودت میدونی...تا رفتم جلو نشستم دستاشو آورد دستامو بگیره من دستامو کشیدم ...رامین گفت مهتاب این کارو باهام نکن زود باش دستتو بده ...صورتشو آورد بیا بب*وس منو... اصن تحملشو نداشتم میامد نزدیکم همه چی رو فراموش میکردم فقط دوست داشتم کنارش باشم... رفت بنزین بزنه من رفتم سر گوشیش...با دستایی که میلرزیدن رفتم تو صندوق اس ها (عسل خانومی سلام) دیدم فقط اسای من هست تو ارسالش هم همینطور ....تماسها هم... حسابی پاک سازی کرده بود... اومد نشست باز با اخمای من مواجه شد... دیگه چیه خانومی... رامین چرا گوشیتو آب کشیدی؟ هیچی توش نیست... خانوم هر کی بهم اس میده نگه نمیدارم برام مهم نیست... رامین تمام اس ها رو پاک میکنی فقط اس منو نگه میداری یعنی چی...یعنی پنهون کاری...من اینجوری میدونی چقدر اذیت میشم؟ تا چن روز فکرم درگیر اینه که چه اس هایی برات اومده که پاک کردی چی توش نوشته شده...مهتاب اصن برام مهم نیست ...تو ببینی بیشتر ناراحت میشی بیشتر عذاب میکشی حتی اگه یکی یه سلام توش نوشته باشه... رامین ؟ رامین نداریم میشناسمت دیگه چنان بهم میریزی که من میترسم سکته کنی... پاک نکن خواهش میکنم من این طوری هم عذاب میکشم خواهش میکنم.... ولم کن مهتاب دیگه من میگم چیز بی ارزشی برام تو انقد برات مهمه؟ اَه... فوری میزد به صحرای کربلا...
رامین زنگ بزن به دختره ببینم چی میگه... باشه ... شماره رو بگیر بده به من ...چن تا بوق خورد برداشت رامین بهش گفت خانوم زندگیه منو مختل کردی با این دروغایی که گفتی...من اصن شما رو نمیشناسم... دختره هم برگشت گفت ...دختریه منو گرفتی حالا نمیشناسی منو.... همینقدر شنیدم گوشی رو گرفتم کوبیدم زمین جیغ میزدما... یهو میخندیدم میگفتم رامین چطوری دلت آمد ...رامین ماشینو زد کنار دیوونه شده بودم یه لحظه چنان وحشی شدم نفهمیدم چکار میکنم خون به مغزم نمیرسید حمله کردم به طرف رامینم... و موهاشو کشیدم و صورت قشنگشو چنان چنگ زدم که تموم صورتش جای ناخونای من افتاده بود ... اون بیچاره ی مظلوم سعی نکرد دستای منو بگیره یا ... میگفت بزن عزیزم بذار دلت خنک شه... داره دروغ میگه...عشقم دروغه همش... جیغ میزدم موهاشو میکشیدم دستات بشکنه مهتاب، بچه ام ... هر وقت یادم میاد از خودم بدم میاد ... صورت مظلومشو میخراشیدم ... چن جاش زخم شده بود... مهتاب آروم باش دوستت دارم مهتاب دوستت دارم بفهم... دوستم داریو خیانت کردی ... رامین تو باهاش رابطه داشتی؟؟!! اینو گفتم باز یادم اومد... وسط اتوبان یه خاور بزرگ به سرعت میامد سمت ما در ماشینو باز کردم و پریدم از ماشین بیرون... به سرعت رفتم سمت کامیون....
امروز چقد نت خلوته دلم گرفت... فردا هم مینویسم
حتمن... چاکریم... من خوبم... و دوستتون دارم
دوستای گلم که واسم کامنت میذارن اگه وب دارن آدرس وبشونو بذارن اگه ایمیل دارن ایمیلشونو... به خاطر بعضی مسائل... بعضیا هم بی اسمن ... چرا؟؟!!!!
عسل دلم برات یه ریزه شده ...
خدایا تمام خنده های تلخ امروزم رامیدهم یکی از ان گریه های شیرین زمان کودکیم رابه من بده همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه! بعد نوشت: نکنه فکر کردین رفتم زیر کامیون مـُردم... درست حدس زدین این روحـَمه داره اینجا مینویسه ها ها ها عزیزای دلم من سالم موندم چون خصوصی و عمومی گفتین نگران شدین اینجا نوشتم تا نگران نباشین... ماشالله خصوصی میزارین نه اسم میذارین نه ادرس مرسی به حرفم گوش دادین آدرستونو گذاشتین... برچسبها:
سلام عزیزای مهتاب خوبین گلای مهربون؟ بچه ها منو ببخشین کامنتاتونو جوابی بهش ندادم... نتونستم جواب بدم...نمیدونم چرا دستام میلرزه...امروزم همینطوره اما گفتم دیگه هر طور شده بنویسم که منتظر نمونین من نسبت به خیانت خیلی خیلی حساسم میدونم همه ی زنها همینن اما فکر نکنم کسی مثل من بشکنه و پیر بشه ... ششم اردیبهشت خاله پریم اومده بود ... نوشتن پست دیروز و فکر کردن به وقایع اونروز باعث شد اعصابم خرد بشه ... چنان بهم فشار عصبی وارد کرد باز امروز خاله پری مهمونم شد... خیلی اعصابم بهم میریزه...حتی با یادآوریش...
خب بریم ادامه.... خدارو شکر اون روز مامانم نبود منو خواهر وسطیم بودیم ...خواهرم با جیغ من اومد تو اتاقمو دید من پخش زمینم... اونم چقد ترسیده بود فوری رفت آب آورد و ریخت تو صورتم و تا یه کم به هوش اومدم بیچاره هی پشتمو ماساژ میداد آب قند برام درست کرد تا من بهتر شدم... خواهرم پرسید چی شدی یه دفعه ، گفتم نمیدونم فکر کنم فشارم افتاد... چن لحظه اول اصن نمیدونستم کجام و چی شده...یه ذره نشستم تا حالم و حواسم اومد سر جاش فهمیدم چی اومده به سرم... رامین رامین آخه چرا این کارو کردی چرااااا... خیلی سخت بود نمیتونستم گریه کنم میرفتم دسشویی زار میزدم میامدم... با بد کسی در افتاده بودم دختره خیلی پررو بود خیلی، مدام زنگ میزد... جواب دادم دکمه ضبط و زدم تا رامین نتونه بزنه زیرش... خانوم واسه چی زنگ میزنی من با شما فعلن کاری ندارم تا با خود رامین حرف بزنم تو میگی زنشی من اما شناســــــــــــــــــــــــنامه شو دیدم اسم هیچ خری توش نبود من زنشم زن قانونی و شرعیش دروغم ندارم بگم تکلیف تو رو هم معلوم میکنم بیا قرار بذاریم مدارکم بیار تا بفهمم راست میگی تو کی باشی که من برات مدرک بیارم به من زنگ نزن تا با رامین حرف نزنم حرفاتو باور نمیکنم رامین منو خیلی دوست داره با جیغ بهش گفتم دروغ میگی زدم زیر گریه گفتم تو رو خدا زنگ نزن وای رامین ببین چطور خُردم کردی ...ببین چطور یه دختر خردم میکنه...همش به خاطر توئه... زنگ زدم به رامین نمیتونستم حرف بزنم فقط گریه میکردم و میگفتم رامین چرا ...رامین چرا... رامین اعصابش خرد شده بود ...مهتاب چیه کشتی منو... مهتاب حرف بزن...رامین پاشو بیا دنبالم پاشو دارم میمیرم پاشو بیا ... حاضر شو میام... راه میرفتم گریه میکردم و لباس میپوشیدم...دختره هم زنگ میزد پررو... رفتم نشستم شروع کردم به جیغ زدن ... رامین پس بگو چرا منو با المثنی عقد کردی... اصلشو میخواستی واسه عیاشی...واسه یکی دیگه؟ چرا چرت میگی چنان گریه میکردم که دل سنگ میسوخت برام مهتاب تو رو خدا چی شده نکن اینطوری، مهتاب عزیزم نکن با خودت نکن این کارو رامین الان بمیرمم برام مهم نیست...الان حرف نزن تند برو بذار بیام جلو بشینم بعد....وقتی رفتم جلو نشستم...رامین دستامو گرفت... دست نزن به من... چرااا مهتاب چرا اینجوری شدی رامین خان چه با اعتماد به نفس به من میگی زنگ بزن به اون شماره...نمیگی تنها میشدم سکته میکردم نگفتی یهو شوکه میشم چی میگی واسه خودت میبری و میدوزی کدوم شماره همون شماره لعنتی( که شماره رمز یکی از شماها آخر همون شماره ست و من هر روز میزنم یاد اون میافتم) رامین میگه سه ساله باهاشی سه سال...؟؟؟؟؟؟؟ تو اونو داشتی منو واسه چی بدبخت کردی...تو با اون بودی منو میخواستی چکار چرا عقدم کردی لامصب چرا زندگیمو نابود کردی... رامین 3 سال من چرا نفهمیدم ... چقد احمق بودم چقد خر بودم که مثل چشمام بهت اعتماد داشتم...نفهمیدم چون از هم دوریم...نفهمیدم چون هر وقتم با هم بودیم گوشیت خاموش بده...رامین نامردی رو در حقم تمام کردی... من چی کم گذاشتم برات آخه... چه اشتباهی کردم که رفتی سراغ یکی دیگه...همه رو با جیغ میگفتم...
زر زده مهتاب چی میگی... بیا گوش کن صدای نحسشو ضبط کردم... مهتاب دروغ میگه به جان خودم همشو دروغ میگه رامین همه چیتو میدونه کاملن میشناسه میگی دروغه؟ رامین چرا این کارو کردی رامین... مهتاب تو رو خدا تو رو خدا گوش کن ببین چی میگم اون الکی گفته همه رو، گریه نکن جان رامین گریه نکن رامین برای من تمام شد... زد کنار ماشینو ب*غلم کرد مهتاب این حرفو نزن من میمیرم خودمو کشیدم بیرون از بغ*لش دست نزن با دستایی که به اون دختر دست زدی اون یه ج*....ده ست واسه چی فکر کردی راست میگه چون یه دختر غریبه هیچوقت تمام مسائل مربوط به کسی رو نمیدونه بابا دوست دختر هادیه (دوست صمیمیش) منو ول نمیکنه اینجا چنان عصبانی شدم که داد زدم خر فرض نکن منو دوست دختر اون؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! به تو اس میده؟؟؟ بیا زنگ میزنم بهش خودت حرف بزن زنگ زد و گفت هادی بابا این دوستت زندگیه منو داغون کرده این چه وضعشه... بیا با خانومم حرف بزن من تا به حال با دوستش حرف نزده بودم فقط میدونستم رامین با اون صمیمی هست گوشی رو گرفتم...هنوز داشتم گریه میکردم... دوستش گفت سلام مهتاب خانوم این دختره دوست منه باور کنین، دختره ی روانی نمیدونم برای چی به شما اینجوری گفته گفتم آقا هادی چطوری دوست شما به رامین اس داده...گفت باور کنین عقده ای و روانیه من همین الان بهش زنگ میزنم دیگه با شما کار نداشته باشه من... قلبم...قبول نمیکرد...میگفت اینا تبانی کردن... حالا فهمیدی دروغ نگفتم...من یه موی تو رو به صد تای اون آشغالا نمیدم در همین حین گوشیم زنگ خورد با دست لرزون گوشی رو برداشتم دیدم خودشه رامین گفت گوشی رو بده به من... گرفتو به دختره گفت خانوم واسه چی مزاحم میشی چرا چرتو پرت میگی حرف بی خود میزنی دیگه به این گوشی زنگ نزن... حالا خوشحال بودم که باهاش اینجوری حرف زد...هر چند ته قلبم خوشحال نبود... عزیزدلم من بهت خیانت نمیکنم...تو چی کم داری که من برم با یکی دیگه هان رامین پس چرا قلب لعنتیم باور نمیکنه مهتاب قبول کن دیگه... دختره عوضیه زنگ زد دیگه جواب نده... دستامو گرفتو منو کشوند طرف خودش... آخ که چقد آروم میشدم تو آغوشش...و چقدرررررررر این مردو دوست داشتم....اما...
بچه ها تا شب حتمن یه پست دیگه میذارم قول قول...مراقب خودتون باشین رفیق...ممنون از همراهیت...
برچسبها:
سلام دوسی جونا خوبین خوشین؟ ادامه... رامین به من نگاه کن... داری دروغ میگی مگه نه؟ مهتاب دروغ چی دارم بگم من تو این چن سال تو رو نشناختم یعنی... مهتاب اعصابمو بهم نریز خواهشن... رامین؟ میدونی ما چن ساله باهمیم؟ رامین 19 سالت بود... خب که چی...؟ یعنی میفهمم راست نمیگی... خب روشن کن...اعصاب من بهم میریزه... هی مامانم زنگ میزنه ول نمیکنه که... یه جوری میگی که روشن نکنم؟ رامین... مهتاب چرا اینجوری میکنی؟ چرا صدات میلرزه؟ به خدا فقط به خاطر مامانم خاموش کردم... پس چرا قلبم داره از دهنم میزنه بیرون؟ رامین دستامو گرفت تو دستش... وای مهتاب چرا دستات یخه؟ واسه یه موضوع بی اهمیت.... همچینم بی اهمیت نیست... خب بابا روشنش کن من که خُرده بُرده ندارم ازت دست بردم سمت دکمه روشنش...رامین میترسم روشنش کنم رامین دست کشید رو صورتم گفت نترس عزیزم... اما ... تُن صداش فرق داشت با همیشه... احساس کردم دستاشم میلرزه حتی!!! نه رامین میترسم بذار یه ذره تپش قلبم کم بشه بعد... خدایا این چه حسیه من
دارم؟ یه حسی که تا حالا نداشتم...تجربه نکرده بودم...خدا یعنی چی؟ خدا کمکم کن
خدا تنهام نذار خدا باهام باش خداااااااا... همه اینارو تو دلم میگفتم داشتم
یواشکی التماسش میکردم ...خدا نذار بیشتر از این بشکنم...کمکم کن بهم توان بده
گوشی رو روشن کنم...کمکم کن کمک کن چیزی که دارم به خاطرش میلرزم نباشه... خدا ... چیه رامین چرا چیزی نمیگی؟ چرا ا ا اااا مهتاب؟ عزیزم... چرا اینجوری گفتی... آتیشم زدی مهتاب... رامین ...نکنه ... رامین ... نه مهتاب گفتم که هیچی نیست خیالت تخت... با دستای لرزان گوشی
رو روشن کردم...چشمامو بستم ... روشن شد و چن تا اسمس عاشقونه رو صفحه اش ظاهر
شد...چن تاش از خواهراش و خواهرزادش بود اما یکی ... واسم ناشناس بود... نوشته
بود... من که برات میمیرم چرا.... واااای رامین دستام چنان میلرزید
که چن بار شماره رو اشتباه گرفتم... لرزش دستم و تپش قلبم نمیذاشت شماره
بگیرم....اصن شماره میگرفتم چطور با این حالم با هاش حرف بزنم... خدا بهم توان
بده...خدااا شروع کردم خوندن الا به ذکر الله تطمئن القلوب رو چن بار خوندم تا آروم شم... بالاخره شماره رو
گرفتم... دو تا بوق خورد گوشی رو برداشت صدای نازکی از اون طرف خط گفت
بفرمایین...قطع کردم...وای خدا این که صدای دختره...وای رامین بل...ه ببخشین شما با من تماس گرفتین؟ بله...اسمس شما تو گوشیه شوهرم بود ... پرید وسط حرفم...شوهرتون؟ منظورتون کیه؟ رامین... رامین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شوهر شماست؟ از کی؟ شش هفت ساله... دروغ میگی منو رامین همو دوس داریم... سه ساله که با همیم...میخوا... چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ 3 سالــــــــــــــــــــــــــــــــــ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! دستم شل شد... گوشی از دستم افتاد...دیگه نفهمیدم کجامممممممم... الانم دارم مینویسم جونم داره در میاد...درست مث
همون موقع ها ...دستام میلرزه ...دکمه های کیبرد رو قاطی میزنم... از صب دارم
مینویسم...قلبم نمیدونین چطور میزنه ...تا الان نوشتمو اشک ریختم... رفتم تو حیاط
صورتمو آب زدم اومدم...نمیشه...بیشتر نمیتونم بنویسم... اشکام دیگه نمیذاره ادامه
بدم...از بس بغضمو خفه کردم تو گلوم دارم از گلو درد میمیرم... دستام خیلی سرده...
بدنم یخ کرده داغونم داغوون...اشکام...قلبم وای
وای ی ی ی خیلی سخته خیلی...نمیتونم دیگه بنویسم دیگه دستام خیلی لرزشش
زیاد شده اشکام نمیذاره کلمه ها رو ببینم...رو به راه شدم برمیگردم بقیه شو
مینویسم...اگه سکته نکردمو...قلبم نایستاد...الانم راضیم خدا این روح خسته رو از
جسمم خارج کن...التماست میکنم...همین یه بار خواسته مو براورده کن...همین یه بار برچسبها:
سلام مهربونا... چطورین گلای من... ببخشین ادامه زندگی نامه ام دیر شد ... خب بریم سر ادامه ............ رامین خیلی ترسیده بود... همه جوره دور و برم بود که لطمه نخورم ...کلی عوض شده بود ...دست از بچه بازیاش بردااشته بود... مهتاب عشق من تو رو خدا انقد غصه نخور ... تو منو داری...مردم برات مهم نباشن... بی خیالشون باش... رامین اگه تو رو داشتم که انقد غصه نمیخوردم... واقعن نامردی مهتاب... دروغ میگم ؟ این بودن نامرئیه تو به چه درد من میخوره... میتونم الان سرمو بالا بگیرم...؟ هان؟ میتونم بگم آی مردمی که فکر بد در موردم میکنین ، بدونین که این شوهرمه؟ میتونم بگم؟ مهتاب یه روز میفهمن چه اشتباهی کردن مطمئن باش مطمئن نییستم... با این حرفات هیچی رو نمیتونی عوض کنی...مرد عمل باش... به من اعتماد نداری؟ سکوت من... پس نداری... مهتاب من بهت قول میدم قول مردونه ... عقدمونو علنی کنیم... من مامانمو راضی میکنم... حالا ببین... ببینیمو تعریف کنیم... فقط یه شرط داره... چی؟ مهتاب خودتو داری از بین میبری...هروقت زنگ میزنم تو داری گریه میکنی... اگه دوسم داری غصه نخور... خودتو داغون نکن... فعلن همینو ازت میخوام ... تو خوب باش منم روحیه داشته باشم با مامانم کل کل کنم... باشه... اما اینو بدون که دیگه دارم کم میارم... زودتر تکلیف زندگیمونو روشن کن... باشه... باشه حتمن رامین تصمیم گرفت به مامانش بگه واگه قبول نکردن مث سری قبل کولی بازی در نیاره و فقط بزنه به تریپ غم و اعتصاب... چون خواهراش و مادرش خیلی دوس داشتن این پسر ته تغاریه منو... اصن نمیتونستن ناراحتیشو ببینن... رامین بچه آخری بود بعد از سه دختر... رامین تفاوت سـِنیه زیادی با همشون داشت از همشون حرف شنوی داشت... دو روز خودشو زد به ناراحتیو غذا کم خوردن که مامانش خودش سر حرفو باز کنه و موفق شد چون مامانش بهش گفت چیه کشتیات غرق شدن...چته تو...چرا چن روزه توخودتی؟ مامان مهمه برات؟ معلومه که مهمه ... رامینم گفته مامان تو رو خدا دارم میمیرم از دوریه عشقم چقد شما بی رحمین ...چرا با دلم راه نمیای... مامانشم باز با داد و گریه و ... گفته فکر اون دخترو از سَرت بیرون کن... من فقط تو رو دارم دلم میخواد خودم عروسمو انتخاب کنم ...و بهش افتخار کنم... مامان شما یه بار این دخترو ببین به خدا انقد پاک و مهربونه که حد نداره انقد دوستون داره که حاضر نیست بدون اجازه شما بیاد تو زندگیم... مامان عاشقش میشین ... شما یه بار برام انتخاب کردین دیگه... هنوزم به چیزی که دیدم فکر میکنم داغون میشم... مامان من نوکریتو میکنم...به خدا این دختر همه زندگیمه... رامین اون از تو بزرگتره اگه همه ی خوبیای عالم تو وجودش باشه این عیبشو نمیپوشونه... من صد ساله دیگه واسه بدبختیه تو پا جلو نمیذارم... ولی من فقط اونو میخوام ... عیب نداره ... پس تباه شدن منو میبینین...پاشده رفته...چن روز تو اعتصاب بوده... رامین مادر انقد منو اذیت نکن بیا غذا بخور بیا برو بیرون چن روزه منم چیزی نخوردم...اینارو گفته مامانشو افتاده رو زمین...خواهراش جیغ زدنو رفتن داروهای مامانشو دادن... حالش خوب نشده بردنش بیمارستان... رامین از تو همون بیمارستان زنگ زد به منو گفت مهتاب منو ببخش ...من شکست خوردم در برابر مامانم... مهتاب فقط صبر داشته باش...بذار به موقعش راضی میشه...رامین نمیشه راضی نمیشه...زدم زیر گریه قطع کردم...یه چن باری هم زنگ زد جواب ندادم... فقط همینا رو برام گفت اما میدونم تا جایی که تونسته فحش بارم کرده...
بعدش زنگ زد خونمون و جواب دادم و با چرب زبونیش خرم کرد...کماکان مث گذشته با هم بودیم ... و یه خونه تو شهر گرفتیم و مختصر وسیله ای هم توش ریختیم برا وقتی که بخوایم همو ببینیم مشکل نداشته باشیم...
چن ماه بعد مهنازم عروسی کردو رامین بازم کنارم نبود ولی همه جوره ساپورتم کرد...بماند که چی کشیدیم ما...حالا راحت اشکام میرفت و خواهرام و مهمانا بهم میگفتن گریه نکن خدارو شکر خواهرت راه دور نرفته و همیشه میبینیش... قولایی که رامین بهم داده بود یادتونه که ... عروسیش جبران میکنم... هیچ کاری نتونست بکنه فقط شعار داد باعث شد من عروسی یگانه خواهرم هیچی نفهمم...
من انقد رامینو دوس داشتم که هیچوقت چیزی نتونست کوچکترین خللی تو عشقم نسبت به رامین ایجاد کنه... دوسش داشتم به معنای واقعیه کلمه... همه زندگیم بود عشقم بود و از همه مهمتر شوهرم بود... نمیگم ما همیشه خوب و عشقولانه بودیما دعوا هم میکردیم... قهرم میکردیم...اما من نمیذاشتم قهرمون طولانی بشه و اگه تقصیر منم نبود پا میذاشتم جلو واسه آشتی... و چون ازش بزرگتر بودم کاری نمیکردم اون فکر کنه ازش بزرگترم کوتاه میامدم همیشه... هر روز صبح که بیدار میشدم اسمس میدادم دوستت دارم عاشقتم دنیای منی... و از این دست اسمس چن بار در روز میفرستادم براش و هیچوقت جوابی نمیگرفتم ...هیچوقتم نا امید نشدم...میگفتم نده ...من برا دلم این کارو میکنم... رامین با اینکه خیلی به تولدم اهمیت میداد اما به روز زن و ولنتاینو سالگرد ازدواجمون بی توجه بود و به یه تبریک اکتفا میکرد این در حالی بود که من همه ی این مناسبتا رو به جز ولنتاین هر سال براش کادو میگرفتم و جشن میگرفتم بازم ناراحت نمیشدم که اون اینکارو نمیکنه... چون من برای اون ، این کارو نمیکردم برای خودم و برای احترام به عشقم و بیشتر برای نشون دادن دوست داشتنم این کارو میکردم...
مامانمو مهناز هم باهام راه میامدن وقتی میدیدن دوسش دارم و برام کم نمیذاره ، و اگه یه جاهایی مامانم کم میاورد و میگفت کاش عجله نمیکردیمو عقد نمیکردین اقلن اینطوری با یکی دیگه ازدواج میکردی من بهش میگفتم تو مگه خوشبختیه منو نمیخوای... خب من الان خوشبختم... چه فایده داره با کسی ازدواج کنمو دوسش نداشته باشم ، من اگه 5سال با رامین با عشق زندگی کنم حتی پنهانی ... ارزشش خیلی برام بیشتر از اینه که یه عمر با کسی زیر یه سقف باشم که دوسِش نداشته باشم ... من الان دارم زندگی میکنم با عشق ...پس خوشبختم حتی اگه پنهونی باشه و مامان اینا هم حرفامو قبول میکردن...
رابطمون و عشقمون بیشتر از قبل شده بود...رامین از هیچ لحاظی کم نمیذاشت دوسم داشت بهم احترام میذاشت نظرم براش مهم بود بهترین زندگی رو داشتم و هیچ غصه ای دیگه نداشتم تا ... اینا زندگیه من بود تا سال 89...تیر ماه... از اینجا به بعد دیگه زندگیم به تنش کشیده میشه... وهنوزم ما پنهونی بودیم...هنوزم رامین نتونسته بود کاری کنه... هنوزم...
مهتاب بیا یه مسافرت بریم ... کجا بریم یه جایی که تا حالا نرفتیم... خیلی جاها تا حالا نرفتیم کدوماش... هر جا تو بگی برای من فرق نمیکنه... رامین خیلی دوس دارم اصفهانو ببینم... باشه میریم اونجا... خب من باید اوضاع اینجارو بسنجم...به مامانم گفتم ... قبول کرد سه روزه بریم مهران مهمان داشت میدونستیم نمیاد خونمون مهنازم که بهش میگفتیم نیاد خونمون تو این سه روز... ما راه افتادیم به مقصد اصفهان که من خیلی دوس داشتم باغ پرندگانشو ببینم... و بازارشو ... کارهای دستشونو... نمیخوام دیگه وارد جزییاتش بشم من هر وقت با رامین جایی میرفتم بهم خوش میگذشت هیچوقت خسته نمیشدم... تو راه برگشت من واسه اولین بار گوشی رامینو گرفتم... وا ؟!!! رامین گوشیت خاموشه چرااااااااااااا؟ ول کن مهتاب خاموش باشه بهتره مامانم زنگ میزنه نمیدونم بهش چی بگم... نمیدنم چی باعث شد که یه لحظه حس کردم داره دروغ میگه... رامین من روشن میکنم مامانت نگران میشه بیچاره... مهتاب نمیشه حوصله جواب دادن به سوالاشو ندارم اذیت نکن نگاش کردم...خدایا چرا اینجوری شدم... چرا قلبم داره از جا در میاد... خدایاااااااااااااااااااا چرا دارم میلرزم؟؟؟؟؟؟؟؟
بچه ها خیلی دوستتون دارم...چون دیدم دارین خسته میشین بدون نوشتن جزییات ادامه دادم...مواظب خودتون باشین پی نوشت: آهنگ وبو عوض کردم عاشق این آهنگم...با اکسپلور گوش بدین برچسبها: سلام دوستای مهربون ببخشین نظراتو تایید نکردم... زن مهران اینجاست... فقط آمدم بگم که من امروز خوبم ... شاد و سر حال... اگه زن داداشم اینا برن فردا ادامه شو مینویسم مرسی که تحملم میکنید امروز ، از روی مرام یه خانوم مسن رو سوار کردیم..
بچه ها دوسِتون دارم ...شیطونی نکنین تا من برگردم...به گاز دست نزنینا
تو مهمونیه خالم بیشتر مهموناش با کلاس و خفن بودن همه با کلاس حرف می زدن خاله بزرگم اون وسط پاش درد گرفته… داد میزنه زری مادر کماته (پماد) منو از تو کُمُت (کمد) بیار!!!!!!!
خعلی چاکریم باسه همه چی ممنون مراقب خودتون باشین لُدفَن برچسبها: سلام دوستای با وفا... دوستای عزیزم...که خیلی برام مهم و با ارزشین...خوشحالم که دارمتون...امیدوارم لیاقت دوستی با شما مهربونا رو داشته باشم...ممنونم هیچوقت تنهام نمیذارین... چطور از محبتتون نسبت به خودم تشکر کنم...با زبانی که قاصره؟ هیچوقت نمیتونم لطفتتونو جبران کنم... خوشحالم بین آدمای مهربونی زندگی میکنم... عاشقتونم... بدونین یه قلب شکسته براتون میتپه... ببخشین نتونستم بیام نت گردنم درد میکرد منم بهش بی محلی میکردم... دیشب تا صبح پای کامی بودم صب دیگه نمیتونستم گردنمو صاف کنم... نمیدونم چرا نمیتونم اینور اونور بگردونم سرمو... منم یه چیزیم بشه مریض بشم حتی درد هم داشته باشم تا بیخ گلوم نرسه تحملش میکنم حتی چن ماه ، بعد دیگه ببینم طاقتم داره طاق میشه و خوب نشده میرم دکتر بچه ها من دو تا عیب خیلی بزرگ دارم اولش اینه که اعتماد به نفسم بیش از حد پایینه... بعدم اینکه در مورد خودم خیلی دهن بینم...یعنی یکی بیاد بگه فلانی اینجوریه من قبول نمیکنم تا خودم نبینم...اما در مورد خودممممممممممم چن نفر بگن تو فلانی... من قبول میکنم حرفشو حتی اگه اینجوری نباشم نه در مورد همه چیا...ولی در مورد بیشتر چیزا...مثلا چن نفر بگن اخلاقت مزخرفه من انقد غصه میخورمممممم حالا چن تا کامنتم میتونه منو داغون کنه، بعد از خوندن این کامنت باورتون میشه روم نمیشد دستمو بلند کنم دعا کنم؟ میدونین چقدر خودمو خوردم همش میگفتم پس نظر دوستامم همینه ، منو باش ... با چه رویی همش میگفتم دعاتون میکنم.........تا این حددددددد اما منظور من از نوشتن پست قبل این نبود که بگم ناراحت شدم از کامنتش نه......................میخواستم نظر شمارو بدونم................................که فهمیدم...هیچکدوم نگفتین تو گناه کاری...... شرمنده همتون هستم من خیلی حساسم... زود میشکنم ... من نمیدونم اون پُست گله دارم ازت خدا... رو بد نوشتم یا نتونستم منظورمو برسونم... من نمیگم گناه نکردم... نمیگم دختر خوبی بودم...هم گناهام هم اشتباهامو قبول دارم... اما چرا به عنوان یه بنده...هرچند بد...هرچند خراب...این حقو ندارم از کسی که منو خلق کرده و خودش گفته حواسش بهمون هست گله کنم... درسته خیلی هوامو داشته خدا... درسته خیلی جاها دستمو گرفته ... خیلی خیلی باهام بوده... و منم به جای شکرگذاری گناه کردم...من به درگاهش رو سیاهم... اما ازش گله دارم که چرا اینجا هم دستمو نگرفت... این برام مهمتر از هرچیزی بود...من الان هر چی بگم هم شما نمیدونین زندگی تو یه ده کوچیک بین آدمایی که بیشترشون فامیلن یعنی چی... چرا دستمو نگرفت اینطور نشکنم... واسش کاری نداشت کمکم کنه... نمیتونم بگم چه زجری کشیدم چی به سرم اومد... حتی آبروی پدرم که دستش از این دنیا کوتاست...رفت ... حالا بگو تو خودت خواستی با رامین باشی تاوانشم باید بپذیری...میپذیرم تاوانای بدی هم دادم اما اینو نمیپذیرم...ریختن آبرو رو... خودم خواستم رامینو ، خودم راهو اشتباه رفتم خدا هم خیلی خواست نذاره و نشونه هم برام فرستاد اما من اهمیت ندادم درست... اما بازم از خدایی که خودش گفته عیبای همدیگرو نمایان نکنین گله دارم که چطور دلش آمد این بنده ش این جوری بخوره زمین... هر گناهی کردم...تاوانش نباید بی آبروییم میشد... میگین خدا اختیار داده بهمونو دست خودمونه... اما نمیتونست حالا که من اشتباه رفتم راهو آبرمو حفظ کنه؟ نمیشد اینجوری نخورم زمین؟ بعد از ماجرای اونروز همسایه بغلیمون که یه عمر نون و نمک همو خوردیمو تو خونه های هم بزرگ شدیم برگشته به من میگه من میدونستم تو آدم درستی نبودی، کسی که پدر بالا سرش نباشه همین میشه دیگه گند کاری بالا میاره... تو پدر نداشتی هر غلطی خواستی کردی؟ حالا در صورتی که دختر خودش که پدر هم داره ... دخترش چند تا دوس پسر داشت حتی تو این ده کوچیک دوست پسرشو میاورد خونه شون... اما خر شانس بود آبروش که نرفت هیچی... پسرعموی دوس پسرش که موقعیت اش از این پسره بهتر بود...اومد خواستگاریش... نمیدونست که این با پسرعموش قول وقرار گذاشته و این دختره پا گذاشت رو قول و قرارشو به خاطر موقعیت عالیه این خواستگار بهش جواب مثبت داد و هیچوقتم اون دوس پسرش چیزی نگفتو رفت دنبال زندگیش... من همه ی اینا رو میدونستم چون همش رفت و آمد داشتیم و مهمتر اینکه حرفای دلشو بهم گفته بود... ولی به روش نیاوردم که دخترت پدر بالاسرش بود چرا اینهمه گند زد... اینطور مواقع چنان بغضی گلومو میگیره که نمیتونم چیزی بگمو از حقم دفاع کنم...نمیتونم حرف بزنم چون تا دهن باز کنم اشکم میریزه پایین منم دوس ندارم پیش کسی گریه کنم... بعد از اون اتفاق... که شوهر مهنازم فهمید مهنازو محدود کرد و بهش گفت دیگه هیچوقت حق نداری با مهتاب بری بیرون... خیلی باهام چپ شد... با اینکه از من چند سال کوچکتره سلام بهش میکنم به زور جوابمو میده... همون تو عقد هم دیگه اجازه نداد مهناز بیاد خونمون بدون خودش...اجازه نداد بمونه اینجا...تازه نفهمید مامانم میدونست موضوعو...گفتیم اون اطلاع نداشت...دیگه همیشه میخواستم برم خرید یا هر جای دیگه باید تنها میرفتم...قبلن با مهناز میرفتیم...مهناز تک و تنها جهازشو میرفت میخرید...مامان پاش درد میکرد نمیتونست باهاش بره که من باید میرفتم...منم با این گندی که زدم به خواهرمم لطمه خورد و زندگیه اونم به تنش کشیده شد... تازه... بعد از این همه سال ... موقع به دنیا اومدن بچه شون دو هفته مث خر کار کردمو شوهر مهناز دیده چقد برا بچه اش و خونه اش زحمت کشیدم یه ذره باهام خوب شده زورکی سلاممو جواب نمیده ولی هنوزم اجازه نمیده مهناز با من بیاد بیرون ... اینا نمونه های زجراییه که کشیدم... یه نمونه ی
کوچیک... ببینین چقد خرد شدم چقد داغون شدم شما ها نمیدونین چقد سخته آدم نتونه با
پاره تنش ...خواهرش رفت و آمد کنه...خلوت منو مهنازو گرفت دیگه هیچوقت نتونستم
حرفای تو دلمو بهش بگم چون با خودش میامد با خودش میرفت... شماها نمیدونین چقد
سخته احساس حقارت...هیش کی نمیدونه چقد سخته به آدم اَنگه خراب بودن و ف.ا.ح.ش.ه
بودن بخوره در حالی که خودش بدونه ف.ا.ح.ش.ه نیست... کسی منو نمیفهمه چقدر روی من
فشار بوده و هست چه عذابی میکشم از نگاههای بد در و همسایه... چه عذابی میکشم از
اینکه دخترای خرابشونو از رفت و آمد با من منع میکردن...تنها شدم تنهای تنها...نه
دوستی واسم موند نه خواهری...غریبانه و تنها تو یه ده کوچیک ... بدون امکانات...
سخته... من قبلش با دخترای همسایه همش تو کوچه پلاس بودیم...میگفتیم
میخندیدیم...همیشه غروبا جلوی در میشنستیم...کسی میفهمه چقد سخته آدمی که تاچن روز
پیش شاد و سرخوش وقتشو تو کوچه با دوستاش میگذروند حالا تنها تو خونه مث جُزامیا
قرنطینه شده یعنی چی؟ میفهمین چقدر ررررررررررررررر عذاب آوره که همسایه هایی که
سی سال باهم بودین تو خوشیو ناخوشی ... حالا باهات غریبه شدن... یعنی چی؟ سخت ترش
اینجا بود که تا میرفتم بیرون از خونه... همون دوستا و همسایه ها میرفتن تو خونه و در و
محکم میبستن... میدونین چقد سخته حس سرخوردگی؟ دوستایی که با هم بزرگ شدیمو قد
کشیدیم به من اجازه ندادن از خودم دفاع کنم حتی... میگفتن چیو توضیح بدی دیگه...به
این واضحی هست احتیاج به هیج توضیح نداره... خیلی راحت منو از جلوی خونشون روند و
گفت مهتاب برو الان شوهرم میاد کله مو میکنه ببینه باهات دارم حرف میزنم... مامانم دیگه همش غُر میزد...میگفت پول رامینو دیگه تو این خونه خرج نکن .......حرااااااااااامه!!!!!!! تا نرفتین زیر یه سقف هیچی نگیر به اونم بگووو... اگه چیزی هم رامین میگرفت خوراکی.....نمیخورد..میگفت حرااااااامه....پول شوهر قانونی و شرعیم رو حرام میدونست.......خیلی سخته خیلی... با هر حرفی میشکستم با هر نگاهی داغون میشدم... رامین خیلی سعی کرد منو دلداری بده...همش میگفت مهتاب درستش میکنم...اسمتو از سر زبونا پاک میکنم...مهتابم ببخش منو باعث رنجت شدم...ببخش منو، به خاطر با تو بودن آبروتو به تاراج گذاشتم... اما این حرفا واسم خواهر نمیشد...واسم اعتبار از دست رفته ام نمیشد... منو همسایه ها مثال میزدن برا دختراشون که چقدر دخترخوب و سنگین و متینه حالا به خواری افتاده بودم...چه دردی ازم درمان میکرد حمایت رامین... رامین به قول خودش میخواست به همه بفهمونه اشتباه میکردن دیگه هیچوقت به ده ما نیامد هیچوقت حتی شبا منو نمیاورد... همون اول شهر واسم آژانس میگرفت میرفتم خونه... دیگه نمیذاشت تا از شهر خارج نشدیم جلو بشینم به روش خودش میخواست اسم منو پاک کنه از رو زبونا و آبروی رفته ی منو برگردونه ...ولی نمیدونست این زخمیه که به قلب من زده شده و هیچوقت پاک نمیشه... دقیقن مثل این داستانه هست یکی که خیلی بد اخلاق بوده و خانوادشو مَردم ازش ناراحت بودن....یه بزرگی بهش میگه از این به بعد هر وقت کسیو میرنجونی به تنه این درخت یه میخ بکوب...بعد هر وقت تونستی از اونطرف دلجویی کنی اون میخو در آر از درخت... اون مَرد همین کارو کرد... بعد از یک هفته اون بزرگ، مَرد رو برد پای درخت بهش گفت ببین تو این زخما رو زدی و بعدشم دلجویی کردی اما جاش همیشه میمونه و تو نمیتونی جای زخمی که میمونه رو کاملن پاک کنی پس دیگه هیچوقت دل هیچکسو نشکن...دقیقن قلب منم همینه زخمیه... دوستای عزیزم خیلی دوستتون دارم...سپاس گذارم از این که اینهمه به منه حقیر لطف دارین هیچوقت خوبیاتون از یادم نمیره... هیچوقت تنهام نذارین من بدون شما هیچم بهتون افتخار میکنم دوستای عزیزم ببخشید فکر نمیکردم نگرانم بشید بابا چی
فکرکردین در مورد من...من با چهارتا کامنت مخالف این همه دوستامو میذارم
میرم...نترسین من دیگه پوست کلفت شدم از حرف کسی نمیرنجم بچه ها خیلی به دعاتون محتاجم این روزا... دعا
کنین منو... حرفاتون آرومم میکنه...خوشحالم میکنه...حرفاتون مث آب که میریزن رو آتش همه ی درد هامو از یادم میبره... برای بودنتون خدارو شاکرم... آرزو جون قالبمو عوض کردم حالا دوسم داری؟ قالب زنه که موهاش تو باد تکون میخوره رو دوس دارم اما میذارمش لینکام دیده نمیشه... کسی میدونه چرا؟؟؟ مهمون داریم کامنتاتونو میام جواب میدم برچسبها:
پاک کردم چون واسه خودم ارزش قائلم
گل پونه های وحشی دشت امیدم ... وقت سحر شد... خاموشی شب رفت فردایی دگر شد... من مانده ام... تنهای تنها من مانده ام تنها ...میان سیل غمها ... حبیبم، سیل غمها گل پونه ها ... نا مهربانی آتشم زد آتشم زد...گل پونه ها... بی همزبانی آتشم زد می خواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم...افسرده ام... دیوانه ام... آزرده جانم گل پونه های وحشی دشت امیدم... وقت سحر شد خاموشی شب رفت فردایی دگر شد... من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها میان سیل غمها... حبیبم، خیلی تنهام خیلی تنهاااااام برچسبها: سلام عشقای مهتاب خوبین؟ خوشین؟ چن تا خوبین؟ پنشنبه جُمبه خوش گذشت؟ فدای همتون.... عزیزمین...دلم برای همگی تنگ شده بود... با موبایل کامنتاتونو خوندم... پُرِانرژی شدم... بچه ها
واقعیتش نمیدونم خوش گذشت یا نه... الان دلم خیلی گرفته... مگه دلی که پر از غمه با
یه سفر چیزی از ناراحتیش کم میشه؟!!!!!! خیلی سعی کردم بهم خوش بگذره... من فقط و
فقط به این دلیل که به رانندگیه مهران اعتماد ندارم رفتم... اگه خونه میموندم همش
باید نگران میشدم... یعنی یادم نمیاد با مهران جایی بریم تصادف نکنیم... یا از پشت
میزنن بهش یا خودش میزنه... رانندگیه مهران مث شیداست... از اینجا چارشنبه ساعت 2 حرکت کردیم، پشت من،و مامانو خالم بودیم ... من وسط نشستم و از طرف خالم و مامانم بهم فشار میامد...خالم چاقه فک کنم یه 150 رو داشته باشه شایدم بیشتر... از طرفی هم از من مظلوم تر پیدا نشده بود برادرزادم تا نوشهر که ساعت 10:30 شب رسیدیم رو پای من نشسته بود و همش ورجه وورجه میکرد...درست اینجوری...تا خود نوشهر... یعنی تا تونست از سر و کول من رفت بالا... مادرشم لام تا کام نمیگفت یه ذره بیا جلوبشین پیش من ...یا عمه رو اذیت نکن منم که عمرن بتونم به بچه چیزی بگم... تازه بیشتر اوقات اون کوچیکه رو هم میداد عقب ، تا گریه نمیکرد .نمیگرفت... اشکال نداره برادرزادمن اما من از یه کارش خیلی حرص خوردم... تو راه برگشت خواهرِ زن داداشمم باهامون اومد خالم با یه ماشین دیگه برگشت... در اصل ما باید میرفتیم بابلسر، خونه خالم اونجاست اما رفتیم نوشهر خونه ی همین خواهر زن داداشم... که دختر داییمه... بعد صبح اومدیم بابلسر... و امروز صب راه افتادیم...خب داشتم میگفت... به محض اینکه حرکت کردیم بچه نشست رو پای خالش و منم گفتم خواب اقلن برگشتن راحتم آقا به جان خودم پنج دَقِه نگذشته بود که زن داداشم به بچه گفت بیا اینور بشین بچه گفت نه ،میخوام پیش خاله باشم... مامانش گولش زد... برگشت گفت بیا دریا اینوره بشین رو پای عمه مهتاب تا ببینی اونور چیزی نداره...تا اینو گفت بچه اومد رو پای من تا خود خونمون اگه شما گفتین بیا رو پای ما بشین اونا هم گفتن...حرص خوووووووووووووردما ... حرص میخورین الان؟؟ ببینین من چقد حرص خوردم... آقا یه کلام هر وقت مهران ما رو میبره مسافرت منو به عنوان نوکر میبره... من بازارو خعلی دوس دارم... هر وقت میرم بازار حالم خوب میشه حتی اگه چیزی نخرم ،اگه بخرم که دیگه بِیتَر میشه حالم... هی گفتم مهران بریم بازار محمود آباد...نگه داشت...همه رفتن پایین مهران به من گفت بشین بچه هارو نگه دار ما بریم ،تو هم اگه چیزی میخوای بگو من برات میخرم... من موندم با دو تا بچه ی ...چی بگم خواهر...اینجا زیاد دلم نسوخت ... وقتی رسیدیم گدوک ... میخواستیم آش و چای بخوریم... تا ماشین سرعتش کمه کم شد زنش از ماشین پرید پایینو رفت تو... بعدم بقیه...من چی؟؟؟؟ مهران خان دستور دادن تو ماشین بمونم پیش بچه ها چون هوا سرده... وقتی رفتن من دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرمو ریخت پایین ..هر چی لبمو گاز گرفتم نمیتونستم جلوی اشکای بی موقعمو بگیرم... خیلی بد میشد اگه کسی منو میدید... حالا فکر نکنین به خاطر آش گریه کردما... نه به خاطر اینکه دوس داشتم ... ول کن اصن... منو چی به خوشی........... هر وقت با مهران میریم همینه وضعمون وقتی مهنازم باشه اونم حرص میخوره از این رفتاراشون... تو کل سفر اونا خوش میگذرونن من باید چهار چشمی مواظب بچه شون باشم... و تمام مسئولیتش با منه غذا دسشویی بازی لباس... و هر چی که فکرشو کنید... خودم دوس دارما ........... اما رفتار اینارو میبینم اعصابم خرد میشه... تازه دریغ از اینکه یه ذره قدر بدونن...
مامانم با ما نبود با اون خالم بود... هر چند که اگه اونم بود همین برخورد با من میشد منتها مامانم میگفت من میشینم تو برو... اما محاله قبول کنم مامانم بشینه بچه نگه داره من برم تفریح...طرز فکر من کجا و اونا کجا... ؟! یعنی رسما من نه پا دارم نه کمر دارم نه گردن...هم به خاطر تصادف...هم به خاطر اینکه بچه رو پام نشسته بود... دلمم بیشتر گرفته از دست زن برادرم و خود برادرم... همین الان که دارم اینارو مینویسم یه بغض تو گلومه... دلمم برا بچه ها تنگ شده...خیلی زیادددددد... تا کنارمن قدرشونو نمیدونن وقتی میرن دلم میسوزه....هر چند که سعی میکنم بهشون خوش بگذره... با مهران مسافرت رفتن از نرفتنش بهتره ما رو میبره دریا اجازه نمیده نزدیک آب بشیم ... زشته...اونورو نگا نکنین مردا هستن... بیاین اینجا جدا نشین... فامیلامونم همه فیسو افاده ای... فقط همین قدر بدونین... خودتون نتیجه بگیرین بهم خوش گذشته یا نه..... خواهش میکنم یه وقت این پست رو میخونین به برادرمو زنش فُش ندین نه تو دلتون نه اینجا... اما به من .......آزادین فُش بدین... اینا رو گفتم که اگه بچه داری حواست به بچه ات باشه یه گـَه گُداری خودتونم نگهش دارین تا عمه یا خالش یا مادربزرگش یه استراحتی کنن...
اما..... وقتی تو وب دوستام رفتم دیدم چقد حرف از من بوده فکرشم نمیکردم اصن که یادی از من کنین... خیلی خوشحال شدم که یادتون بود مهتابی هم هست... شماها از منم بامعرفت ترین... رها که تو یه پست به یادم بود... عسل با اون وضع دستش کامنت برام گذاشته بود... نازنین...شیدا... بچه هایی که در نبودم اومدن بهم سرزدنو کامنت گذاشتن...و دوستای دیگه ام که به یادم بودن... از همتون ممنون... شماها آخر معرفتین... عین خانوادم برام عزیزین...مرسی عزیزای دلم ....مرسی....
راسی هی نگین به داداشت یا زنش بگوووووو.... نمیتونم .... دوس ندارم ناراحتشون کنم... خودم عیب نداره عذاب بکشم... من دو روز دیگه همه چی یادم میره باز مهران بگه بریم مسافرت یادم نیست هیچی...میرم...سری قبل خودمو فُش داده بودم انقددددددددددددددد که غلط کنم با اینا برم....اما یادم رفت... مواظب خودتون باشینااااااااااااا .... بگین باشه... الکی نگین واقعن مواظب باشید دوستتون دارم مهربونا........
حالا برم.. .
سه روز رفتم مسافرت یه هفته باید استراحت کنم حالم بیاد سر جاش، خستگیم در
بیاد بر میگردم برچسبها: سلام به همگی همه خاموشا هم روشنا... مم دارم میرم خونه ی مهران ... البته با مامانم... فردا قراره بریم شمال... خالم داره از مکه میاد... اگه بتونم راضی شون کنم نمیرم...
البته اگه بتونم راضیشون کنم... اصن حالم خوب
نیست نمیتونم برم سفر... حال خرابم رو همه تاثیر میزاره... اگه رفتم که بدی دیدین
ببخشین منو... حلالم کنین...زنده بودم برمیگردم... اگه نرفتم که فردا میام...
خیلی دوستتون دارم خوشگلای من میبوسمتون به خدا میسپارمتون... مراقب خودتون باشین به خودتون برسین... اینو بدونین خیلی برام عزیزین... خداحافظ برچسبها:
سلام عشقای من چطورین خوبین تو رو خدا منو ببخشین، نمیخواستم اینجا تمومش کنم اما سرم به شدت درد گرفته بود نمیتونستم ادامه بدم هنوزم درد میکنه و دارم مینویسم حالم زیاد خوب نیست بازم میگم منو ببخشین قصدم ناراحتیتون نبود
خلاصه بعد از یه ساعت رامین خان رضایت داد که راه بیافتیم... مهتاب خیلی خوابم میاد نمیتونم رانندگی کنم اصن... روبرومو نمیبینم... رامین تو روخداااااااااااااااااااا مهتاب باور کن نمیتونم رانندگی کنم... دوست داری تصادف کنیم؟ دست بذار رو نقطه ضعف من رامین یه ربع بخواب بلند شو باشه باشه رامین خان بعد از 40 دقیقه خلاصه بیدار شد و راه افتادیم رامین دیگه هیچ بهانه ای نداشته باش دیگه خیلی دیر شده مامانم صداش دراومده نه دیگه تخته گاز میرم هر چی هم تند بری خیلی دیر شده نزدیکای فیروزکوه رسیدیم ماشین خراب شد آمپرش میرفت بالا رامین که رفت پایین ببینه چی شده من دیگه نتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه اصن نمیدونم چه مرگم شده بود خدارو شکر که رامین همه کاری از دستش بر میامد خودش میتونست درست کنه ماشینو... اینجا خدا هم همکاری کرد برای امدن انچه که نباید سرم میامد... وقتی درست شد و رامین نشست کنارم گفتم ببین آدم باید چیزای پیش بینی نشده رو هم در نظر بگیره نه اینکه هی بگی نگران نباش سر ساعت فلان میبرمت در خونتون بفرما حالا خیلی دیر میرسیم بابا به جای غر زدن ساکت باش بذار حواسم پرت نشه رامین خیلی تند میرفت چون خودشم میدونست خیلی دیر شده ماشین پرواز میکرد انگار... رامین خیلی داری تند میریا من داره میترسم نترس حواسم هست مهتاب هی میگی دیرم شده حالام دارم تند میرم میگی تند میری؟ خب میترسم چکار کنم نترس... به رانندگیم شک داری نه به رانندگیه تو شک ندارم به اونای دیگه شک دارم نگران نباش رسیدیم نزدیکیای شهرمو ساعت شده بود 11 ومن تا برسم خونه میشد 12 شب، استرس داشت منو از پا در میاورد وقتی رسیدیم نزدیکای روستامون از دور چراغای چشمک زن ایست بازرسی رو دیدم و فهمیدم دلیل این همه استرس چیه وای رامین واستا نرو بدبخت شدیم رامین ایست بازرسیه وای اونم تو دِه مااااااااا رامین همشون اشنان آبروم میره داشتم با گریه همه رو میگفتم رامینم دست کمی از من نداشت هول شده بود نمیدونست چکار کنه... رامین برگرد تو رو خدا اااااا نمیشه مهتاب ماشینو دیدن دور بزنم میان دنبالم بدتر میشه همش تقصیر توئه ببین چه بلایی سرم آوردی ببین آبروی چندین ساله خونوادمونو بردی رامین رامین من میمیرم مهتاب بپر عقب بشین میگم مسافری تو هم بگو از عروسی داری میای رامین هر چی بگی هم فرقی نداره الان اینا نصفه شب منو ببینن هزار تا حرف میزنن حالا میرم ببینم چی میشه چاره نداریم با ترس ولرز رفتیم... بله 3 تاشون همسایمون بودن بقیه شونم همه آشنا رامین رفت پایین بعد از چند دقیقه یکی از همون همسایمون اومد سراغم و گفت کجا بودی گفتم عروسی بودم... رفت و رامین برگشت نشست تو ماشین گفت موبایلتو به هیچ عنوان نده بهش اگه گفت بده... میگن نمیشه زنگ بزن مامانت... وای بیچاره مامانم تو این نیمه شب وای بیچاره از خجالت میمیره رامین یه کاری کن برو خواهش کن... نمیشه مهتاب من هر کاری کردم قبول نکردن... بهش زنگ بزن بگو ما گفتیم از عروسی داریم میاییم... زنگ زدم... مامانم خیلی زود میخوابه الانم باید تو عالم خواب باشه... لعنت به من لعنت... مامانم گوشی رو برداشت گفت مامان من داشتم از عروسی برمیگشتم اینجا سر جاده نمیذارن ما بیاییم...بیا خودت بگو که اطلاع داشتی من عروسی بودم ...مامانم اومد ...کاملن ناراحتیشو حس کردم لرزش پاهاشو حس کردم لعنت به عشق...مامانم همون چیزی رو گفت که ما گفتیم اما اون عوضیای از خدا بی خبر قبول نکردن که نکردن گفتن باید با ما بیاین ام*ر به مع*روف... کثافت کاریه خودشون دنیارو برداشته بود حالا به اسم ب*س*ی*جی راه مارو سد کرده بودن هر چی من گریه کردم هرچی رامین اصرار کرد مامانم التماس کرد قبول نکردن اصن نمیدونم چرااااااااااا نمیدونم این آدمای عوضی چطور حرف مادر منو قبول نکردن... یارو پسر همسایمون اومد گفت موبایلتو بده... بهش اخم کردم گفتم هیچوقت همچین کاری نمیکنم... رامین منو مامانو کشید کنار گفت بیا شناسنامه هارو نشونشون بدیم خلاص بشیم... منو مامانم ریختیم سرش گفتیم هیچوقت این کارو نکنیا همه جا پر میشه عقد کردم ...به گوش مهران میرسه بیشتر آبرو ریزیه ... ولی بعد از چند سال مامانم میگفت کاش شناسنامه هارو نشون داده بودیم و از آبروریزی بعدی جلوگیری میکردیم پیاده شدم ماشین رامینو ضبط کردن و قرار شد فردا اول وقت بریم ا*مر به معر*وف اینا همشون از خدا بی خبر بودن که به التماسای یه مادر توجههی نکردن... ما اولین بارمون نبود گیر میافتادیم بارها شده بود مدارک نبرده بودیم شمال شهر غریب چند تا سوال جدا جدا میپرسیدن ولمون میکردن یا نهایت زنگ میزدن به مامان ... بعدش میگفتن برین اونوقت اینا اشنا هم دِهی ... این کارو کردن اصن نمیتونم ازون شب چیزی بگم چون بدترین شب منو مامان بود... تا صب نخوابیدم رامینم تا صب زنگ زد جوابشو ندادم... اس میداد... جواب نمیدادم... فقط بهش اس دادم من نمیام اونجا هر غلطی میخوان، بکنن... اونم اس داد ماشین منو نمیدنو من باز*داشت میشم... بیا حتمن... من هر دفعه میخوام با رامین برم قبلش صدقه میدم واسه اینکه آبرو ریزی نشه خدارو به آبروی فاطمه زهرا قسم میدم آبرومو حفظ کنه... اما بازم این اتفاق افتاد اونم درست در محل زندگیم... اگه حتی توی شهر هم بود من از خدا انقد گله نداشتم... تا صب گریه کردم ناله کردم به خودم فحش دادم ... شب بدی بود ... از دیروز که دارم مینویسم سَرَم داره میترکه... صب رامین زنگ زد و سفارش کرد که موبایلتو نیار... اینو بگو ...اونو نگو ...و زیر بار نرو تعهد نامه امضا کنی... راه افتادیم... رامین زودتر رفته بودو باز*داشت بود اونم موبایل خودشو نیاورده بود حتی سیمکارتم مال دوستش بود... یه برنامه خیلی دقیق و پیشرفته دارن کثافتا ... عکسا و فیلما و اسمسارو ریکاوری میکنن ببینن عکسی از ما پیدا میکنن یا نه... من اونجا فهمیدم... دختره رو گرفته بودن موبایلشو ریکاوری کردن پر از عکس اون با پسره بود... اما ما هیچی نتونستن ازمون پیدا کنن من که گفتم موبایل ندارم رامینم که مال دوستش بود... اما دست از سرمون بر نداشتن... هی گفت چرا با اون آقا بودی من خواهر وسطیم و مامانم اومده بودن... خواهرم گفت ایشون دوست شوهر منه... دیر وقت بود خواهرم از عروسی اومده بود من زنگ زدم به این آقا چون به کس دیگه اعتماد نداشتیم... نه اینا با هم دوستن و باید تعهد بدن من گفتم نمیدم گفتن پروندتونو میفرستیم داد*گاه گفتم بفرستین وقتی چیزی نیست چی رو تعهد بدم آخه... من گفتم بفرستن داد*گاه بهتر چون من میتونم یه چیزایی رو ثابت کنم که شما ما رو اشتباه گرفتین... تا ساعت یک و نیم ظهر ما داشتیم اونجا حرف میزدیم و اونا هم حرف خودشون بودن...آخرش دیدم ول کن نیست گفتم ول کن بابا اعصابم خرد شد بدین تعهد بدم... یه سری از مشخصاتو اشتباه وارد کردمو امضای الکی زدمو رفتیم بیرون... با تعهد ما اونم آزاد کردن ازش تعهد گرفتن... رامین آمد بیرون شاکی که چرا تعهد دادی گفتم بابا ول نمیکردن به درک چکار کنم...اصن به مامانم نگفتم تقصیر اون بود گفتم رامین همش میگفت دیر میشه من هی رفتم مغازه دیر شد... بدترین قسمتشم این بود که شوهر مهناز فهمید...خیلی بد شد خیلی... بماند چقد سرکوب به مهناز بیچاره زد... آره خواهرت آبرومو برد یارو برگشته میگه ساعت فلان خواهرزنت با فلانی گرفتن... خیلی واسمون بد شد از اون تاریخ تا همین الان به خاطر این موضوع یه نفرم خواستگارم نشده... حالا من که نمیخواستم ازدواج کنم فقط خواستم شدت فاجعه رو بدونین... ایتم از این که خدا اقلن اینجا هم به من رحم نکرد ... من چه گناهی کرده بودم ...با شوهر شرعی و قانونیم رفتم بیرون...اینجا بایدددددددددددددددد کمکم میکرد من همیشه سر نمازام وقت خوندن قران و دعا همش التماسش کردم آبرومو نبره... تو بردن آبروی من چه حکمتی بود... تو خرد شدن مامانم حکمتی بوده آیا؟ مامانم یه زن سختی کشیده ی مومن که آزارش به هیشکی نرسیده چرا باید زبانزد همه بشه...با چه گناهی... من هر گناهی هم کردم تاوانشو داشت از من با زندگیه پنهونی میگرفت این دیگه زیادی بود بار سنگینی بود شونه هام تحمل این بار سنگینو نداشت... خیلی نحیف تر از این تاوان بود ... من چه گناهی کردم چه گناهی... چرا اینجوری دارم عذاب میکشم... با یاداوری این موضوع دستام داره میلرزه... سرم داره میترکه دلم خونه...اشکام داره میره... بغض داره خفه ام میکنه...حالا فهمیدین چرا نتونستم دیروز بنویسم ؟ چون برام خیلی گرون تموم شد... چون نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم...اشکام نمیذاشت حروفو ببینم تار میدیدم من از اون موقع خیلی شکستم...چون واقعن حقم نبود اینجوری بشه...دیگه نمیرفتم بیرون...بین همسایه ها...مامانمم همینطور...عذاب کشیدماااااا... مهناز بیچاره هم همینطور......لعنت به تو مهتاب...ببینین من چطور به همه چی گند زدم...چطور مادرمو خواهرمو شکوندم...خودم به درک مهم نیست...اما اونا به خاطر حماقت من عذاب کشیدن...لعنت به من لعنت به من هر چی هم بگم بازم کم گفتم ... بمیری مهتاب چقد ابله و نادانی ... چقدر ندانم کاریخدا بازم ازت گله دارم...جوابی داری واسه این کارت ...شکوندی منو...بدجور... خدا چرا منو فراموش کرد...یادش رفته یه بنده ای به اسم مهتاب داره؟ آره مطمئنم نمیبینه منو...امتحانه؟ نه ... نه پای آبرو در میونه... چطور تونست ...به این فجیعی ...بریزه ...آبرومو اصلن توانشو ندارم بنویسم که مردم چی گفتن و چی شنیدیمو...چقدر مردیمو زنده شدیم اصلن نمیخوام در موردش چیزی بگم فقط همین قدر بدونیین شکستم...
مرسی که تحملم میکنین... حالم بده... دلم میخواد زار بزنم... دلم میخواد داد بزنم... دلم میخواد...گریه کنم...مهتابو ببخشین... قصدم ناراحتیه کسی نیست... ناراحت نشین برای من ... برا دل شکسته ام... برا غمم... ناراحت نشین برای من...
عسل دلم برات تنگ شده... عسل با اینکه هیچوقت ندیدمت اما داغونم از اینکه رو تخت بیمارستان خوابیدی و من هیچکاری از دستم برات بر نمیاد... عسل کاش کنارت بودم عزیزم...کاش زودتر خوب بشی و برگردی... دلم برات تنگه... دلم برات تنگه... دعات میکنم زود زود خوب بشی... غصه نخوری یه وقت عشقم خدا باهاته... دعای خیر مهتاب دل خسته باهاته...دعای خیر دوستام باهاته... بخند عزیزم که از خندت شاد میشم
آهنگ وبم حرف دله منه ... منه تنها... من... با غمهام... هر کی نمیتونه بشنوه با اکسپلور بیاد میشنوه...نازنین جونم مرسی یادم دادی آهنگ بذارم... از همینجا میبوسمت گلم برچسبها: سلام به همه ی دوستای با معرفتم الهی من قربونتون برم که انقد به من حقیر محبت دارین این تعهدا الکی نیستا... نزنین زیرش... فقط واسه اینجا آمدن نبودا... وبلاگاتونم حذف نکنین... شاید نیام ..ســَر نزنم یا کم بیام اما همین که هست خیالم راحته... هر کی بزنه زیر تعهدش شیرمو حلالش نمیکنم(آیکون مهتابی که داره با مشت میکوفه تو سینه اش) ... تازه سر پل صراط یخه تونو میگیرم هر کی هم تعهد نداده بی زحمت بره پست پایینی تعهد بده بچه ها این قسمت یه خورده سخته برام نوشتنش حالا میخونین میفهمین چرا میگم سخته... به خاطر همین دیر شد... رامین بار سنگینی رو گذاشت رو دوش من... آخه چطور میتونستیم با آه و نفرین زندگیمونو شروع کنیم... درسته هیچ مادری بچه شو نفرین نمیکنه اما همین که ازش دلخور باشه ناراضی باشه خودش میتونست خوشبختی رو ازمون بگیره... من به پدر مادر رامین حق میدم اونا مقصر نبودن اونا برای یه دونه پسرشون آرزوها داشتن... منم اگه بودم شاید اجازه نمیدادم بچَّم همچین کاری بکنه...از رامینم ناراحت نبودم منم به اندازه رامین تو شکل گرفتن این رابطه مقصر بودم یه رابطه دو طرفه بود... من خونواده رامینو خیلی دوست داشتم خصوصن مامانشو... جونم براش میدادم که عشق منو به دنیا آورده بودو براش زحمت میکشید... خود رامینم میدونست خیلی مامانشو میخوام و بهش احترام میذارم آخه گل منو پرورش داده بود...پسر دسته گلش همه چیه من بود... من اگه به رامین میگفتم تنها بیا خواستگاریم و ازدواجمونو علنی کنیم مطمئن بودم حرفمو گوش میده اما من فردین بازیم گل کردو به رامین گفتم نه ... اگه یه زمانی خانواده ات راضی شدن که علنی میشم اگر نه دلشونو نشکن... تازه گلم من که میدونم تو چقد به مامانیت وابسته ای اگه ازشون جدا بشی اذیت میشی من نمیتونم ناراحتیتو ببینم...عیب نداره بذار همه عذابای عالَم مال من باشه تو خوش باش فقط عزیزم... بازم یه بار دیگه عشقمو بهت ثابت کردم... مهتاب نمیدونم چطوری جبران کنم اینهمه فداکاریو لطفتو... خیلی برام عزیزتر شدی خیلی فقط قدرمو بدون من چیزی ازت نمیخوام معلومه که قدرتو میدونم تو نفس منی عشقم منو رامین خیلی گریه کردیم خیلی... رامین اصن نمیتونست منو آروم کنه...همینطور که داشتیم میرفتیم رامین سر ماشینو کج کرد به سمت جاده شمال... رامین چکار میکنی؟ چرا اینوری میری؟ مهتاب بریم شمال من نمیتونم امشب بدون تو ســـَر کنم رامین جان من خونه نگفتم زنگ بزن بگو عزیزم مامانم تنهاست مهتاب خواهش میکنم من خیلی خرابم... باشه زنگ میزنم... زنگ زدم...مامانم بنده خدا چی میتونست بگه به دختر سرکشش ... رامین مامان زیاد راضی نبود کاش نریـــــــــــــم مهتابـــــــــــ گفتم خواهش میکنم گناه داره مامانم... تنها ... شبای وحشت ناک خونمون... رامین این دفعه رو از خر شیطون پیاده شو... اون موقع ها که مهناز بود ما از این دیوونه بازیا زیاد میکردیم میرفتیم بیرون یه بعدازظهر با هم باشیم یهو زنگ میزدیم میگفتیم ما شمالیم... خب اونموقع مهناز بود خیالم راحت بود از بابت مامانم بعد از عقد مهناز بی هماهنگی جایی نمیرفتم زنگ زدم به خواهر وسطیم و گفتم ما اومدیم شمال برید شب خونه مامانم وقتی قبول کرد خیالم راحت شد... نمیدونم چرا دلم شور میزد... رامین دلم چرا شور میزنه...بیا برگردیم نه بابا واسه چی نگرانی نمیدونم چـــِمه... تو دلم آشوبه... چیزی نیست عزیزم به قول زری جون تو زندگیم پر از نشونه بود که من هیچکدومشونو ندیدم اینم یکی از نشونه ها بود که من ندید گرفتمش مهتاب عزیزم چرا تو خودتی... شاد باش حالا که با همیم رامین انگار اصن برات مهم نیست چه بلایی سرمون اومده؟ نه میفهمم اما با غصه خوردن چی درست میشه مهتاب ِ من رامین از اولم گفتم ما به درد هم نمیخوریم کاش از همون اول این اشتباهو نمیکردیم مهتاب اگه اشتباهه خیلی اشتباه قشنگ و شیرینیه... موقع هایی که با توام جزء عمرم حساب نمیشه...ما عاشقیم مهتابی...عشق چیز کمی نیست... واسه هر کسی اتفاق نمی اُفته اونم از نوع واقعیش...نابش... عشقه دیگه سختی هم داره... که سختیهاشم دوس دارم نمیدونم چرا با حرفاش آروم میشدم... یه آرامشی تو صورتش و تو صداش بود که بی اندازه منو آروم میکرد دیگه تا برسیمو خونه بگیریم هوا تاریک شده بود رامین گفت وسایلو بذار بریم لب دریا نشستیم کنار ساحل کنار هم منم سرمو گذاشتم رو شونه هاش به موج ها که میامدن به ساحل و برمیگشتن نگاه میکردیم...تو دل هردومون غوغایی بود... میدونستم رامینم داغونه... از چشماش که مث همیشه نبود میفهمیدم ... رامین دستامو گرفت تو دستشو گفت ... مهتاب جان ناراحت نباشیا من خودم همه چی رو درست میکنم دستشو محکمتر گرفتمو گفتم رامین دیگه نمیتونی کاری کنی با این کار مامانت اینا فهمیدم که حتی اگه تو صد سالتم بشه اونا رضایت نمیدن نمیدونم مهتاب شاید تو درست بگی شاید نه صد درصد قلبم میگه ...قلبم اصن اشتباه نمیکنه ... هیچوقت راضی نمیشن رامین خیلی سخته پنهونی زندگی کردن... چکار کنیم آخه... مامانم دیگه غرغر میکنه به سختی بهم اجازه میده بیام بیرون... همش دلهره داره مهران اینا برن اونجا و من نباشم... همش میگه مهتاب اگه مهران بیاد اینجا بگم کجایی... اینا یه ذره از دردسرای این عشق پنهونیه... مهتاب میدونم باید یه کاری کنم... یه خونه میگیریم تو شهر تا این همه واسه دیدن هم مشکل نداشته باشیم ... گاهی میریم اونجا و دیگه نگران از بابت داداشت و کسی نیستی... خوبه؟ چاره ای نیست باز این هم از هیچی بهتره... از آوارگی و دربه در خیابونا بودن بهتره خب پس در اولین فرصت این کارو میکنم تو فقط ناراحت نباش... رامین من فقط نمیدونم چه گناهی مرتکب شدم که بابتش خدا آوارگی تو دشت و بیابونو بهم داده... چه گناهی تاوانش اینه... شب اصن رامین نمیتونست بخوابه انقد فکرش مشغول بود تا صب فقط وول میخورد هر وقتم من چشم باز میکردم میدیدم بیداره هر چی هم میگفتم به چیزی فکر نکن راحت بگیر بخواب فایده ای نداشت صب بیدار شدیم گفتم رامین بریم کنار دریا صبحونه بخوریم بعدم راه بیافتیم خوش خوشــَک بریم تو جاده هم هر جایی که خوشمون اومد نگه داریم اومدیم کنار دریا صبونه خوردیم گفتم بریم نه مهتاب هوس کردم تن بزنیم به آب بیا بریم چادر بزنیم بعد بریم تو آب رامین دیر میشه ها دیر وقت میرسیم نه بابا خب گاز میدیم یه سَره تا شهرمون جایی نمی ایستیم گیر دادیا... پاشو پس چادرو بزن زودتر نه اینجا بدرد نمیخوره زیادی هم شلوغه بریم جای دیگه باشه بریم... اِ اینجا خوبه دیگه همینجا بریم نه اینجا خوب نیست رامین اینجا دیگه خوبه شلوغم نیست نه جا واسه چادر زدنش خوب نیست اَی بابا دقمون دادی که... یه جا نگه دار دیگه آهان بیا اینجا خوبه....آ..آ بپر پایین هم جاش خوبه هم شلوغ نیست چادر و نزدیکه دریا زدیم رامین لبا.س.اشو در اُورد و منم که با مانتو ... رفتیم تو...یه ذره رفتیم وسط دیدم زیر پاهام یه چیزی داره وول میخوره و یه چیزیم میخوره به پاهام جیغ بنفشی کشیدم که ... رامین منو محکم گرفت چیه چرا داد میزنی؟ رامینننننننننننننننننننننن یه چیزی میخوره به پااااااااااااااهام ، خب چرا چشماتو بستی باز کن تو آبو نگا کن ببین چیه... من نمیتونم ... رامین خان نخند میزنم لهت میکنم... رامین نگاه کرد گفت مهتاب ماهی و خزه ست... نگاه کردم دیدم پـــُره ماهی های کوچیک و ... رامین اینا خزه یا گــُ قـُـرماغه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رامین من میدونم الان قـُرماغه هم همین دور و براست... اَاَاَه جائه منو اُوردی وووووی چندشم میشه من میرم بیرون از آب ایششششششششش ...بدو رفتم بیرون رامینم پشتِ سرم... تو برگرد تو آب تنبیهِ جا پیدا کردنته... میخندی؟؟ الان بهت نشون میدم ... یه کاری باهاش کردم که.......هم غش کرده بود هم میگفت مهتاب خیلی بی ادبی... کلن رامین همیشه بهم میگفت بی ادب شوخیای حرفیمو جسمیم همش بی ادبی بود... همیشه ها... منم میخندیدم... رامین با شوخی میگفت بیا ببین از خجالت سرخ شدم ،خوبه خلوته.... رامین بسه زودتر برو لباس بپوش بریم دیر میشه ها ... من تا خشک نشم لباس نمیپوشم... اخه دیر میشه دیگه نمیخوام شب بشه... مامانم زنگ زد گفت چرا هنوز حرکت نکردین خب بابا دیگه چقد غر میزنی ... بذاریه ذره تنم خشک بشه اقلن بعد از یه ربع بلند شد حاضر شد و چادرو جمع کرد که راه بیوفتیم ... وسط راه خیلی لفتش داد هی ایستاد آش بخوریم...نهار بخوریم...رامین یه ساندویج بگیر همینجور تو راه بخوریم در حالی که تو رانندگی میکنی... نورچ نمیشه بریم رستوران جوجه بخوریم... رامین امروز چرا اینجوری شدی...چرا ؟ هان؟ داری لجمو در میاری با این کارات... رامین تو هیچوقت اینجوری نبودی که؟ خلاصه حرف اون شدو پیاده شدیم بریم بشینیم بخوریم من که اگه کوفت میخوردم فکر کنم بیشتر میچسبید...نمیدونستم چرا قلبم از دهنم داشت میزد بیرون رامینم برعکس همیشه لِفت میداد غذا خوردنشو... انگار خدا شیطان رو زده بود در غالب رامین تا کاری که نباید میشدو تو سرنوشتم بود بشه...
پرسیدند دنیا را دوست داری یا دوست را ؟ گفتم ای بی خبران دوستم دنیای من است چاکر همگیتونم شددددید...
دوستانه نوشت اورژانسی: از کسانی که وبلاگ منو میخونن چه خاموشا چه روشن ها میخوام که واسه دوست عزیزم عسل دعا کنین که زودتر حالش خوب بشه و عمل دستش هم خیلی خیلی راحت باشه
رها خانوم خوب از زیر تعهد در رفتی خلاصه خــِفتت میکنم فدای رفیقی که روزقیامت زمین ازسنگینی معرفتش شکایت دارد می لبخند نیدین خلوت جا گریه کونم مَردم حرف واسی می ظاهر خوب چاکونم قُرماغه=قورباغه خواهزادم بچه بود اینجوری میگفت از اون موقع منم همینطوری میگم برچسبها:
سلام به دوسی های ناناسم خوبین بچه ها؟ چه خبرا؟ خوش میگذره؟ این موضوع رو خیلی وقته میخواستم بگم... فرصتش پیش نیامده بود... اما خیلی وقت بود تو دلم بود... بچه ها اینجا محیط مجازیه اینو قبول دارم... اما خودمون چی؟!!! خودمون که آدمای حقیقی هستیم... من که پشت مانیتور نشستم یه آدمم... یه آدم با دل خعلی خعلی نازک... یه آدم احساساتیه مزخرف چون خودمم از این همه احساس خسته شدم خعلی دست و پاگیرمه... یه چی میگم یه چی میشنوی... اما من عمریه دارم با این قلبم که حرف حساب سرش نمیشه ســــَر میکنم عمریه داره عذابم میده...خعلی زود جذب کسی میشم که بهم محبت میکنه یا بهش محبت میکنم فقط خدا رو شکر نسبت به مردا اینطور نیستم... به جز رامین و خونوادم خو چکار کنم نمیتونم خودمو اصلاح کنم... آدم بشو نیستم که نیستم... چیه خو...من پــــــُـرِ احساسم... قلبم واسه کسایی که دوس دارم بدجور میتپه... به خاطر این قلب صاب مــُــردَم همش چشمام پــُرِ اشکه ... غم دوستام...ناراحتیشون آتیشم میزنه... باور کنین خودم میدونم خیلی بده آدم انقد احساسی و خصوصن دل نازک باشه... قلبم مث یه دریاست خعلی زیاد جا داره... خعلی ها توش جایگاه ویژه دارن... تا تونستم انواع دوسی توش چـَــپــوندَم... بازم جا داره خعلی زیاد... خیلیا بهم میگن خـُلی تو... قبول دارم اما از دستم کاری بر نمیاد... مگه نمیگن خاک سرده... من پدرم 22 سال پیش فوت کرده... اما هنوز که هنوزه واسش گریه میکنم... واسه تنهاییش تو بیمارستان... چون حالش بد بوده بییمارستان بستری بوده... خواهر و برادر بزرگه ام و مامانم کنارش بودن... تهران بود... مامان اینا میان خونه عموم نماز و استراحت... پدرم تک و تنها بدون اینکه کسی بر بالینش باشه پـَـر میکشه... بعد از یک ساعت که مامان اینا میرن با جای خالیش روبرو میشن... هنوزم که هنوزه دلم خون میشه از یاداواریش... به زبون که اصن نمیتونم بیارم... چون بغض اجازه نمیده درباره اش صحبت کنم حتی...کلن نمیتونم در باره پدرم حرف بزنم چون گریه ام میگیره... نمی دونین چه شبایی که من تا صبح گریه میکنم ... از دلتنگی... از کمبودش... برا نوازشش... برا صداش...برای اینکه خودم صداش کنمو بگم بابا... وسط نماز خوندن سکته میکنه... آخرین صداش تو گوشمه قبل از اینکه بره سر نماز...مهتاب بیا... بابا این 100 تومنو بگیر برو خوراکی بگیر برا خودت... همین... تمام... 22 سالــــــــــــه... اما برا من انگار دیروز بود... عمه مو خعلی میخواستم جونم براش در میرفت 7 سال پیش رفته اما من هنوز بی تابشم... هنوزم میخوامش... هنوزم داغش برام تازه ست... شاید بعضیا مث من باشن اما به شــدّت من کسی نیست ... من خعلی قلبم عذابم میده... همش دلمو خون میکنه... همش دلم تنگه... همش اشکم بـِراست... این همه زِر زدم که بگم دوستتون دارم... اینهمه زر زدم بگم من یه آدم احساسیه احمقه ابله ام... توی نت دوستایی پیدا کردم که خعلی برام عزیز شدن یک سال و خرده ای هست که باهاشون دوستم با غمشون شکستم با خوشحالیشون ذوق مرگ شدم... با بعضیا هم تازه آشنا شدم...هدفم از این نوشته این بود که بگم.... فکر نکنین این محیط مجازیه و هر کدومتون هر کار دوس دارین انجام بدین هر وقت دوس دارین بــِـرید هر وقت دوس دارین بیاین... خواستم بگم من حقیـــــــــــــقــــــــی ام یه آدمم که دل دارم... اگه بعد این مدت یهو یکیتون بذارین برین من میمیرم... داغونم میکنین... خصوصن اونایی که وبلاگ دارن... هیچوقت به سرتون نزنه حذفش کنین یا برین برای همیشه... چون من یکیو خرد میکنه... کمرم خم میشه...چون بهتون وابسته ام... چون قلبم میشکنه... چکار کنم... دست خودم نیست... نمیتونم تحمل کنم...هیچوقت فراموشتون نمیکنم... یعنی بخوام فراموش کنم هم نمیتونم... دو تا وبلاگ بود قبلن میرفتم یکیش مریم خصوصیای من بود یهو حذف کرد و من خیلی اذیت شدم با اینکه خاموش میخوندمش با اینکه یه بار هم براش نظر نذاشتم اما هنوزم بهش فکر میکنم...همش میگم الان چکار میکنه کجاست... یکی هم بود مریم قلب زخمی که گفتن فوت کرده اگه فکر میکنین از یادم رفته سخت در اشتباهین هنوزم دلم براش میسوزه...حتی اگه واقعن فوت نکرده باشه...و دلم تنگ میشه اونجا هم خاموش بودم...هنوز بهشون فکر میکنم اما اینایی که کامنتم میذارم که دیگه اصن نمیتونم فراموش کنم چون دیگه باهاتون دوستم... دوستتون دارم...اگه برین قلب من زخمی میشه با همتون هستم...نکنین این کارو به هر کی که میپرستین... من یه آدم واقـــــــــــــــعی ام که پشت مانیتور نشسته ام ... محکم باشین... هیچ کس نتونه شما رو برنجونه که بخواین به خاطر حرف کسی وبلاگتونو حذف کنین... قوی باشین پای هدفتون که نوشتن و خالی شدنه بایستین... تمام این پُست...خط به خطش با اشکام نوشتم... چون حتی فکر کردن به از دست دادنتونم داغونم میکنه... به حرمت اشکای منم شده هیچوقت تنهام نذارین...به حرمت اشکام هیچوقت ســَرتونو ندازین پایین بـِرید... هر کی اینکارو کنه من
شیرمو حلالش نمیکنم
زود باشین زود بیاین
اینجا بهم تعهد بدین که هیچوقت نمیرید...تا من خیالم راحت باشه... با همه هستما...
تا ثبت محضری نکنم آپ نمیکنم... پس زود بیاین تعهد بدین...
بعدن نوشت: یادم رفت بگم دبیرستان بودیم یه موضوع انشا داشتیم بدترین خاطره زندگیتون چی بوده... من فوت پدرمو نوشته بودم کل کلاس و دبیرمون گریه افتاده بودن... خودمم نتونسته بودم ادامه شو بخونم... بعد دبیرمون انشا منو تو مسابقه شرکت داد و مقام اول استانو گرفت...همین دیگه بعدن نوشت دویُم... راسی یه چی یادم رفت بگم وختی که خدا داشت بین بـَنده هاش عقل تقسیم میکرد من تو صف قلبـــِـ گونده تر واستاده بودم برچسبها:
پاشدم با دل خون حاضر شدم و رفتم... با اولین چیزی که بهش برخوردم قیافه ژولی پولیه رامین بود که واسه اولین بار انقد نامرتب اومده بود ... رفتم نشستم و حرکت کرد... رامین اصن نمیخواد بگی چون میدونم چی گفتن... مهتاب من حرف آخرمو بهشون زدم بیا بگیر همش تو موبایلم هست... حالشو ندارم برات بگم دوربین موبایلو روشن کرده بود و همه چی رو ضبط کرده بود...بیشتر صداشون بود و بعضی وقتا یه تصویر که سریع رد میشد... چه جیغ جیغی راه انداخته بودن ، همه شون ریخته بودن سر این بیچاره... دلم خیلی برا مظلومیتش سوخت... شستنش پهنش کردن سـَرِ بـَند... آخرشم بیرونش کردن... باباش یه سیلی محکم زد تو گوش عشقم...آخ آخ ... نمیدونین چقدر سخت بود اون لحظه برام ... من که حاضر بودم خار بره تو چشم من تو پای رامین نره حالا شاهد کتک خوردنش بودم... قلبم درد گرفته بود ...تیر میکشید... وقتی قیافه معصومش یادم میامد موقع سیلی خوردن ... دلم میخواست تو این دنیا نمیشدم... دلم میخواست به قلب من تیر بزنن به صورت عشقم دست نزنن...رامین خواست نذاره من اون قسمتو ببینم هم به خاطر غرورش هم به خاطر اینکه میدونست ناراحت میشم اما من ابله فکر کرده بودم میخواد چیز مهمی رو از من مخفی کنه... بهش گفتم همینو... اونم گوشی رو داد...عزیزم ... بمیرم برات ... هنوزم ناراحت میشم یادم میاد...وای من اگه بودم سکته میکردم ... عین قوم مغول بودن... باباش مامانش هر چی از دهنشون در اومد بار منو رامین کرده بودن... خواهراش .... میگفتن آبرومونو میخوای ببری میخوای پس فردا همه تو شهر ما رو با انگشت نشون بدن به هم، که رفتن واسه پسرشون مادربزرگ آوردن؟ خودت پس فردا خجالت نمیکشی بری باهاش تو خیابون ...همین دوستات دستت میندازنت، دیگه روت نمیشه باهاش بری بیرون... رامین میگفت فکرکردین من انقد خرم ؟ اصن بهش نمیاد از من بزرگتر باشه که من بخوام خجالت بکشم... با افتخار به همه معرفیش میکنم که این عشقمه... چی میگین شماها؟ مامانش گفت آره الان بهش نمیاد بذار یه شکم بــِزاد اونوقت بهت میگم ... برو پسر جان برو... عقل نداری... تو مُو میبیینی من پیچش مُو ..تو جلو پاتو نگاه میکنی من چند سال بعدو... یعنی با این داد و قال من یه چیز فهمیدم که هیچوقت اینا راضی نمیشن... یه کلام ختم کلام... آخرش رامین بهشو ن گفته بود من خواستم بهتون احترام بذارم و گرنه من خودم مستقلم میتونم برای زندگیم خودم تصمیم بگیرم... هم مامانش هم باباش... بهش گفتن برو علاوه بر این که طردت میکنیم عاقت هم میکنیم... مامانشم گفت من هیچوقت ازت نمیگذرم یادت باشه... دیگه همین قدر بدونین شماها ...نمیتونم بگم چه چیزایی میگفتن و چطور بی تقصیر خردم میکردن... لــِهــَم کردن... نگاه میکردم و اشک میریختم... نگاه میکردم به پر پر شدن آرزوهامو ... اشک میریختم... چشمم به صفحه ی موبایل خشک شده بود... خدایا اینا چرا اینجوری میکنن...حتی یه بارم نخواستن منو ببینن ...اینطور دارن برام صفحه میچینن... یعنی نمیتونن خوشبختی پسرشونو ببینن؟ واقعن خوشبختی چیه مگه... ما که خوشبخت بودیم چند سال...رامین سرمو گرفته بود بغلش با هم گریه میکردیم... گریه که نه ضجه میزدیم ... رامین میگفت تو گریه نکن عزیزم... میدونی که چقد دوستت دارم میدونی که تحملشو ندارم... مهتاب من تو رو خیلی زیاد دوستت دارم اما ... میدونی که مامانمو بیشتر از تو دوست دارم ... یه روز بدون شنیدن صداش واسم نمیگذره و صد البته میدونی که چقدرررررررر به پدر و مادرم احترام میذارم از همین احترام به اوناست که من به اینجا رسیدم و پیشرفت کردم...از دعای خیر مادرمه که دست به هر چی میزنم طلا میشه... از همه ی اینا میتونم بگذرم ... خیلی برام سخته حتی یه روز مامانمو نبینمو صداشو نشنوم میدونم که میشکنم... میدونم کمرم خم میشه... بازم میگم میتونم بگذرم... تا یه روز که ما رو با هم بپذیرن... اما از آه مادرم و خصوصن پدرم... که میگن آه پدر عرشو میلرزونه ... نمیتونم بگذرم... از طرفی از تو هم نمیتونم بگذرم... بازم هر چی تو بگی... بازم میذارم به عهده تو... اگه هستی یا علی... منم تا آخرش هستم... میریم یه گوشه زندگی میکنیم... هان چی میگی... منتظر جوابتم... فقط میخوام بدونی خیلی دوستت دارم به تعهدم پایبندم...
گاهی دلم میخواد, وقتی بغض میکنم, خدا از آسمان به زمین بیاد, اشک هامو پاک کند, دستمو بگیره و بگه : اینجا آدما اذیتت میکنن؟!!! بــیـــا بــــــریــــــــم...
خدایا آنقدر خرابم که هیچ مرهمی آرامم نمی کند ! مرا در آغوش خود بگیر؛ دلم آرامشِ خدایی می خواهد ...
بودنِ آنهایی که بودنشونو میخوام زمین را زیباتر میکنه همیشه باشین ... چاکرتونم برچسبها: | ||||||