X
تبلیغات
نماشا

عشق اول زن چندم؟

سلام دوستای گل من

خوبین؟ خوشین؟ منو رامینم خوبیم

عیدتون مبارک .. الهی به حق این روز عزیز هر حاجت قلبی دارین حاجت روا شین ... الهی سلامت باشین


متاسفانه  یک هفته پیش شوهر دختر خاله ام فوت کرد و ما همه تو بهت موندیم ... حتی به دختر خاله ام خبر ندادن ... .. زنگ زد خونه اش دید کسی گوشی رو برنمیداره زنگ زد به پسرش و گفتن فوت کرده و ما هم درگیر بودیم ...


اصن نمیدونیم چی شده ... فقط انقدری میدونم که آقا پیرمرد توی بیمارستان وکالت داد به پسر بزرگش و تمام اموالش جز یک خونه کوچیکی که توش زندگی میکنن و  همه رو داد به بچه هاش


حقوقشم نصف میشه با دخترش که از شوهرش طلاق گرفته ...


حالا دختر خاله ام از همون روز رفته مهریه اش رو گذاشته اجرا تا خونه رو نتونن بفروشنن البته وکیل گرفته و با راهنمایی وکیل این کارو کرده


فقط فحش میده شوهرشُ و میگه نمیبخشمش منو اینطور اواره کرد ... بچه های اقا پیرمرد روز ختمش تمام وسایل پیرمردُ بردن از خونه اش و به جز یک یخچال و گاز چیزی برای دخترخاله نذاشتن و خونه رو هم اجاره دادن به دختر خاله ام تا تکلیفش معلوم بشه ... و جالبه تمام رختخوابا رو ریختن تو کوچه به عنوان آشغال ... حاضر شدن بریزن دور ولی این بنده خدا استفاده نکنه ... ماشین لباسشویی تمام اتوماتیکُ فروختن 200 هزار و بقیه چیزارو هم دادن به این و اون ...


اینم از اخر عمر اقا پیرمرد زن جوون گرفت روحش جلا بیاد حالا با فحشایی که میخوره باید تن و جونش بلرزه اونجا ... دلم براش سوخت و یه کم بهش حق میدم لج کنه و اموال شنقول و منقولش ُ بده به بچه هایی که دو سه ساله نیامدن ببیننش


حالش بد میشه کسی نبوده به دادش برسه زنگ میزنه به پسرش و اون میاد میبردش خونه اش بعدم بیمارستان ... دخی خاله ام نباید قهر میکرد میامد اینجا ... شاید اگه کنارش بود چیزیش نمیشد نمیدونم شایدم اشتباه میکنم ...


و اما اتفاق خوبم اینکه امروز عقد خواهرزاده ام هست بعد از ظهرم جشن ... الانم شهرم من تو دهاتمون چن روزی بود خط ها خراب بود نمیشد بیام نت فردا باز میرم دهات اگه شد حتمن میام نت


همتون رو دوست دارم و میخوام ... مراقب خودتون باشین خصوصی هاتون رو هم خوندم مرسی از پیامای دلگرم کننده تون دوسی ها

میبوسمتون گنده و تفکی هههههههههه

نوشته شده در جمعه 19 دی‌ماه سال 1393ساعت | 11:03 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (39)

سلام سلام بازم من اومدممممم

خوبین؟ خشک میگذره؟ چه خبرا؟

ما هم خوبیم ... شُکر

خب حالا در مورد دخی خاله بگم ... این دخی خاله ما بنده خدا سنش زیاد بود و مجرد تو خونه ... 47-8 میشد ... خاله ام که سنش زیاد بود ... برادر خواهرا هم زیاد و برادرا خیلی دخالت میکردن تو زندگی این دخی خاله ... بعد هر بار میامدن خونه مادرشون یه جمعیت زیاد میشدن که عروسا همه فیس و افاده ای دست به سیاه سفید نمیزدن و نوه ها هم با اینکه همه سن ها زیاد مثلا 20 – 24 – 27 یا ازدواج کرده ان اکثرن که با بچه ها و شوهرشون میامدن و اونا هم دنبال تفریح خودشون ... بعد این دختر خاله ما مجبور بود تمام کارها رو خودش تنها انجام بده خواهرم دو تا داره ولی یه خواهر سنش زیاد و نمیتونه کار کنه یه خواهر دیگه هم خیلی کم میامد اونجا این تنها و یکه همه کارها رو انجام میداد حتی رختخواب همه رو پهن میکرد غذا درست میکرد میشست و خیلی کارهای دیگه که حسابی خسته اش میکرد ... از طرفی چون سن مادرش بالا بود میترسید که بلایی سر مادرش بیاد و این تنها بمونه و برادرا هم حسابی بهش بتازونن ... تازه خاله ام بود جرات نداشتن چیزی بهش بگن ... و میدونست اگه مادرش نباشه دیگه ازدواجم بخواد بکنه برادرا نمیزارن ... این شد که وقتی یه خواستگار براش اومد که 70 سالش بود بهش جواب مثبت داد به این امید که از اون خونه راحت بشه و از طرفی هم وقتی شوهرش چیزیش بشه حقوقی داشته باشه و خونه ای ...

آقا پیرمرد مهریه دخی خاله رو 200 تا سکه میکنه و قولها بهش میده و میرسن به روز عقد ... و اونجا مهریه رو کم میکنه و میگه 40 تا ... همه ناراحت میشن و به خواهرشون میگن بلند شو بریم ولی خواهره قبول نمیکنه و میگه عیب نداره و عقد میکنن و میرن سر خونه زندگیشون ... دخی خاله دیگه از اون  همه کارو ریخت و پاش خلاص شده بود و راحت زندگی میکرد که چند ماه بعدش مادرش فوت میکنه و اون از این ازدواجش بیشتر راضی میشه ... و فکر میکنه که اگه ازدواج نمیکرد الان می افتاد زیر دست زن داداشا ...

خلاصه زندگیشون خوب بود تا همین دو هفته پیش ... که به آقا پیرمرد میگه حقوقت ُ و یکی از خونه ها رو بنویس بده به من بعد از دویست سال که چیزیت شد من الاخون والاخون نشم و بی پول نمونم ... اقا پیرمرد قبول نمیکنه و میگه نه من اینکارو نمیکنم

اقا پیرمرد قبلن زن داشته که فوت میکنه و چند ماه بعد میاد خواستگاری دخی خاله و چندین تا بچه هم داشته که بچه ها مخالف ازدواج پدرشون بودن و بهش میگن اگه ازدواج کنی هم خودتُ میکشیم هم زنتُ ... ولی با تمام این مخالفتا پدرشون که ازدواج میکنه به بچه ها زنگ میزنه و خبر میده و اونا هم تو این چن وقته اصن نیامدن دیدن پدرشون ...

دخی خاله هم قهر میکنه و میاد اینجا و همش میگه پشیمون از این ازدواج کاش قبول نمیکردم کاش همون موقع که زد زیر حرفش واسه مهریه میفهمیدم این چطور مردیه ... میگه بچه ها که رفتن که رفتن منو خودشیم دلش نمیاد لااقل یه قدم واسه من برداره از این همه ثروتش یه کمی هم بده به من ...

الان که چندین روز میگذره از قهر ... شوهره نه زنگ زده نه میگه بیا نه اومده دنبالش ... منم باهاش حرف میزنم ولی به نظرم حق داره نگران اینده اش باشه ...  و خیلی هم ناراحته دلم براش کباب ِ خواهربرادرای خوبی هم نداره تو این چند روز سراغی ازش نگرفتن که کجایی ...

من باهاش شوخی میکنم و میگم قهر که جواب نمیده باید ناز بکشی ... برو بغلش کن بگو  عسلم قربون کله کچل ِ خوشگلت برم عشقم دوستت دارم بعد یه ماچم از اون کله کچلش بکن اونوقت ببین خونه که هیچی زندگیشُ به نامت میکنه ... هرهرهر میخنده میگه گمشو بیشئوووور باز اذیتش میکنم میگم چیه بد میگم؟ پاشو برو خونه غذای خوشمزه درست کن براش با چن تا ماچ و بوسه رامش کن چون محبت بیشتر از قهر و دعوا جواب میده حالا من شوخی کردم ولی حرفام جدی بود در غالب شوخی بهش گفتم ...


همیشه هم بهم ثابت شده قهر و دعوا کاری از پیش نیمبره ولی محبت به دل میشینه آدمُ خوشحال میکنه ... باور ندارین امتحان کنین حالا هم بیایین جلوی یک ماچ ابکی بدین که خیلی وقته تف مالیتون نکردم ههههههه بیایین دیگه ... عه چرا فرار میکنین خخخخخ

نوشته شده در چهارشنبه 10 دی‌ماه سال 1393ساعت | 06:17 ب.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (27)

سلام سلام دوسی های ناز

خوبین خوش هستین؟ دماغا چاقه؟

ما هم خوبیم ... دماغمونم خیلی چاقه ... هه هه هه

همون روز رامینُ مجبور کردم باهام آشتی کنه خوشم نمیاد قهر باشیم ... بهش اس دادم ...

سلام عشقم  بوس . خوبی؟

بعد از شونصد ساعت ج داده سلام علیکم هه هه هه تاحالا این مدلی سلام کردن نداشتیم

سلام برادر . خانوم والده خوبن؟ هه هه هه

-

رامینی؟ خعلی مخلیصم

-

دوستت دارم عشقم بوس

-

خوشگل خان ج نمیدی؟

-

شکرطلا دلم واست تنگ شده ج بده دیگه؟

-

نفس ِ مهتاب دوستت دارم هر چند ازم دلخوری بازم مث همیشه صد بار میگم دوستت دارم عسلم

-

جیگرم آشتی کن دیگه؟

-

حالتون بهم خورد؟ میدونم الان اینجوری هستین عوق عوق عوق ولی خب چه کنم دیگه شُوَرَمه دیگه دوسش دارم هه هه هه

نیم ساعت بعد

کجایی دادا؟

فضولی؟

زن عباس کوتولی؟

بگو دیگه کجایی؟

چطور مگه؟

همینطوری . کجایی؟

تهران.

نه این یخش وا نمیشه اینطوری اه اه حالم بهم خوردا ولی باید اشتی کنه باید

نیم ساعت بعدتر

شتر دوستت دارم

چه کار کنم؟

هیچی بندری برقص

قهری؟

-

قهر نباش دیگه؟

-

خب تقصیر من چیه این وسط؟ هان؟ چه گناهی کردم؟ تو پیش کارگرت جواب تل منو نمیدی بعد ازم انتظار داری داداشمُ نادیده بگیرم؟

-

قبول کن کم گذاشتی برام

خب چکار کنم مگه من مقصرم؟ درسته زنتم ولی کسی نمیدونه شرایطم طوری شده که نتونستم زیاد کنارت باشم چرا درکم نمیکنی؟

-

آشتی؟

قهر و اشتی من برات مهمه؟ برات فرقی هم داره؟

آره آره که داره عسلم بی تو حتی یه ساعت دنیا برام تیره و تاره وقتی باهام قهری دلم میگیره

-

گونا دارما رفتم یه گوشه نشستم ناراحت

تقصیر خودته

جوجو آشتی کن دیگه

بعده این اس زنگ زد کلی باهام حرف زد و کلی باهاش حرف زدم و آخرشم تقصیر انداخت گردن من ... این بشر اصن نمیخواد بفهمه تقصیر خودشه که ما الان از هم جداییم که نمیتونیم کنار هم باشیم ...

داداشیم اینا ظهر رفتن خواهر وسطیم نیامد ولی خوشحال نشدم ناراحتم شدم دختر خاله همچنان اینجاست ... گناه داره دلم براش میسوزه حالا تو یه پست ازش میگم

دوستتون دارم بووووووووووس

پست بلند میترسم بذارم پول تل سر به فلک بذاره تو این بی پولی

مراقب خودتون باشین

بای تا های هه هه هه اومدم دهات باکلاس شدم

نوشته شده در دوشنبه 8 دی‌ماه سال 1393ساعت | 06:57 ب.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (25)

سلام بچه هاااا

چطورین؟ دلم براتون خیلی خیلی خیلی تنگ شده ه ه ه ه ه ه بود خوبین؟ خوش میگذره؟ دوسی ها خیلی دوستتون دارم خیلی ها ... از این که نیستم واقعنی شرمنده ام ولی باور کنین دست خودم نیست روزگارم طوریه که نمیتونم بیام نت نمیتونم بشینیم بنویسم براتون ... اخ که چه قدر حرفا داشتم و دارم براتون ولی خب نشد که بشه ...

دوستای گلم خیلی میخوامتون و از ته قلبم میگم خیلی دلتنگم ... از خاطرات خودم و رامین و کامیون سواری هم میخواستم بنویسم ولی روزای بدی دارم که جایی واسه عشق و عاشقی نمیمونه ... حوصله ای برای مرور کردن خاطرات خوشم ندارم ...

حال جسمیم خوبه رامینم خوبه ولی پررو شده این روزا باز چن روز رفتم ور دلش پر توقع شد حالا که داداشیم اینجاست هی میگه بیا پیشم هی میگه زنگ بزن ... الانم باهام قهر کرد ... لوس ننر ... شماها هم ازم گله دارین ولی شما فرق دارین شما نمیدونین چی به سرم اومد چی میکشم چه روزگاری دارم ولی رامین میدونه در جریان همه چی هست میدونه چقد خرابم این روزا ... چقد احتیاج دارم که درک بشم این روزا ... چقد ناراحتم ... حالا یه چیزایی براتون تعریف میکنم تا شما هم کمی فقط کمی از روزای متشنج منو بفهمین ...

این که چی شد منو مامان اومدیم ده خودش یه مثنویه ... چون اینجا رو هم چن تا از اشناها میخونن نمیتونم باز کنم موضوع رو فقط انقدری بدونین که به خاطر راحتی داداشیم اومدیم ... وقتی زنش درکش نمیکنه وقتی نمیفهمه شوهری که تو کما بوده شوهری که ایست قلبی کرده احیا شده رو نباید تو منگنه بذاره منه خواهر که میفهمم برای راحتیش اومدم اینجا مادرمم همینطور چون زن داداشم پاشو تو یک کفش کرد که باید باید خونه اجاره کنی هر چی داداشیم گفت پول ندارم گفت من نمیفهمم من نمیتونم حتی یک روز دیگه اینجا بمونم ... جلوی روی ما ... مایی که تمام زندگمیونُ گذاشتیم در اختیارش که راحت باشه مایی که نذاشتیم حتی یه ریال خرج کنن ... مایی که کاری به کارش نداشتیم ... البته حق داره ه ه میدونم سخته با فامیل شوهر زندگی ... سخته همیشه دو نفر مزاحم باشن سخته ادم تو خونه خودش نباشه ولی وقتی چاره ای نیست باید تحمل کرد نه این که انقدر شوهرتو بذاری تو منگنه که برگرده بگه همینی که هست نمیخوای برو خونه بابات نمیخوای طلاق ...

البته داداشم اگه میدونست این خونه انقدر دیر اماده میشه همون اول خونه جدا میگرفت هر جور شده ولی اون دوستش گفت یه ماه دیگه حاضره و یه ماه شد چن ماه و هنوزم معلوم نیست کی حاضر میشه ...

این شد که ما اومدیم دهمون تا اونا اونجا راحت باشن ... تا زندگیشون خراب نشه روشون بیشتر از این به هم باز نشه ... ما اومدیم تو این خراب شده حالا ده دوازده روزه که اومدن اینجا ... جالبه که خودشم نمیره و به داداشیم میگه از سر کار برگرد اینجا ... خب اینجا که اومدن من نمیتونم زیاد با رامین تلفنی حرف بزنم نمیتونم هر وقت خواست برم پیشش و همین کفریش کرده امروز گفت بیا دو سه ساعت بعد برو ... نرفتم ... اقا هم قهر کرد ... تا کی تن مامانمُ به خاطر خودخواهیام بلرزونم؟ تا کی ناراحتش کنم به خاطر رامین؟ پیر شده از دست من و دل نگرانی های در رابطه من ... دیگه نمیخوام مادرو خواهرامُ به خاطرش ناراحت کنم بهشم گفتم ... گفتم یه کمم از خودت مایه بذار میتونی علنی کن تا ته دنیا باهات میام یه کمم تو خانواده اتُ به خاطر من ناراحت کن نمیتونی من دیگه اینجوری نیستم هر وقت تونستم و شد میام نشد هم که هیچی با لجبازی و عذاب دادن مامانم نمیام دیدنت هر چند اگه خودم عذاب بکشم ... بسه دیگه داره میشه یازده سال ... یازده ساله که من مخفیانه و با دلهره باهاش بودم دیگه نمیکشم ... اونم که نمیخواد خانواده اش اب تو دلشون تکون بخوره ...  حتی تو خونه هست با من حرف نمیزنه بعد از من انتظار داره داداشم هست پاشم حاضر شم برم بیرون !!!

وقتی هم داداشم اینا هستن من نمیتونم بیام نت چون بچه ها هستن از طرفی هم این چن وقته که تعطیل بود داداشیم سر کار نمیرفت خونه بود و همشم کنار تلفن چون با دیال اپ میام از خود تل باید وصل بشم اینه که نمیشد...

موضوع دیگه این که داداشیم هنوز عصبیه و رفتارش گاهی باعث میشه خونه پر از اضطراب و تــَنـــِـش باشه دست خودش نیست که و ما هم همراهش اعصابمون خورد میشه مثلا دیروز نوبت داشته بره پیش دکترش چک بشه همون شهر ِ  که تصادف کرد ... وقتی اومد ازش پرسیدم که دکتر چی گفت

_ هیچی گفت خدارو شکر کن با اون تصادفی که کردی الان خوبی دست و پات هم زمان میبره ولی خوب میشه

_ خداروشکر چی داد بهت؟ بازم دارو داد؟

_ آره یه سری قرص و امپول

تو دلم گفتم الهی بمیرم برات داداشی چی بودی و چی شدی بهش نگاه کردم دیدم داره درد میکشه از اینکه با ماشین چن ساعت تو راه بوده حسابی کمرش درد میکرد چهره اش تو هم بود ... اشک تو چشام جمع شد ... به مامان نگاه کردم که این روزا بیشترا از همیشه پیر شده و با چه دلنگرانی داره به داداشم نگاه میکنه ... دلم میخواست بدونم چه داروهایی بهش داده ...

_ بازم واسه خواب بهت قرص داده؟

_ نه دیگه گفت نیاز نیست

_ خوبه

زنش _ عه داده که کلونازپام چیه پس

_ نه نداده اون قرص خوابُ

زنش_ بابا یه بسته صد تایی داده حواست کجاست

نه میگم نداده دیگه (کمی عصبانی)

زنش در حالی که داره میره قرصا رو بیاره و نشون بده داداشم اعصابش خورد شده با داد و فریاد میگه

_ میگم نداده کجا میری؟ یعنی میخوای بگی من دیوانه ام؟ (حالا ربطش به دیوونه گی چیه نمیدونم)

من هی با ابرو به زنش اشاره میکنم ولش کن اعصابش خورد شده هیچی نگو زنش دستشُ تکون داد و با صدایی که میدونست داداشم میشنوه رو به من گفت بیخودی میگه کلی کلونازپام داده بهش ... یهو داداشم مث شیر خشمگین حمله کرد به زنش که بزنه لهش کنه من رفتم جلوی زنش که نذارم مامانمم هی میگه ای بابا بس کنین دیگه بیا بشین ... ولی فایده نداره انقدر عصبانیه ئ بهش برخورده که کوتاه نمیاد تا نزنه همینطور که من سد ِّ ش شدم که دستش به زنش نرسه ولی بازوشُ میگیره من سعی میکنم کنترلش کنم هی میگم ول کن عیبی نداره برو بشین مامانم بلند شده اومده جلو ... ولی ولی این زن کوتاه بیا نیست و نترس تر از این حرفاست بازم بازم حرف خودش ِ بازم حرفشُ تکرار کرد و این بار داداشم دستشُ با حرص گرفت و من بهش گفتم تو رو خدا کاریش نباش ... داداشم گفت کاریش ندارم میخوام ببرمش تو اینترنت نشونش بدم که کلونازپام واسه خواب نیست یعنی من نفههمم یعنی نمیفهممم؟ هان؟ من دستشُ گرفتم و نشوندمش زمین گفتم فهمید خودش ولش کن حالا چرا انقد واسه قرص خواب حساسیت نشون داد نمیدونم  ... زنشُ بردم تو اتاق گفتم سربه سرش نذار اون دکتره میدونه هر قرصی واسه چیه چرا انقد پافشاری میکنی رو حرفت ... گفت نه مطمئنم واسه خوابه ... گفتم حالا مطمئن نمیبینی اعصابش خورد میشه میزنه تو رو بعد هم اون پشیمون میشه هم تو هم دیگه دستش هرز میشه سمتت کوتاه بیا در برابرش وقتی دیدم کوتاه نمیاد پاشدم لبتاب اوردم و کلونازپامُ زدم تو گوگل ... دادم خوند ... هیچ جا ننوشته بود برای خوابه نوشته بود خواب اور هم هست مث همه قرصای دیگه مث سرماخوردگی که مینویسه خواب اوره رانندگی نکنین ... اونوقت بود که فهمید ...

همیشه یه چیز باعث میشه اینجوری جو خراب میشه دختر بزرگه کلاس اوله وقتی مشقشُ بد مینویسه یا دختر کوچیکه وقتی نق میزنه همه چی باعث این اعصاب خوردی میشه و من هم وسط این زندگی ام وسط این جو خراب منی که خودمم عصبی و پاچه گیر شدم ...

از طرفی هم یه دختر خاله داشتم البته هنوزم دارم که از جمعه اینجاست با شوهرش بحثش شده و اومده خونه ما یعنی خونه خاله اش که مامان منه ... دختر همون خاله ای که فوت کرد ... منم به مامانم گفتم عیبی نداره تو براش مادری کن ... خب وقتی اینجاست مسلمه که نمیشه بند و بساطمُ بیارم وسط و بیام پیشتون نمیدونم کی آشتی میکنه میره ...

و دیگه اینکه وسط این شلوغیا خواهر وسطیم با دخترش داره میاد اینجا دخترش دانشجو شده از بهمن باید بره ... انقدم حرف میزنه که کله مورچه خورده اصن میخوان چن روز بمونن اب و هوا عوض کنن تا اماده شه واسه دانشگاه  و خواهرم انقدر دل نازک و حساس ِ که اگه بیام سمت لبتاب دلخور میشه و فوری میگه ما اومدیم به خاطر شما اگه به رامین یه دونه اس بدم و بشه دو تا اس میگه ای خواهر تو هم که همش سرت تو گوشیته پس ما واسه کی اومدیم  .... من ته ته ته دلم یه کوچولوی کوچولو (البته خودمونیما از کوچولو یه کم بیشتر) دلم میخواست حالا نمیامدن چون خیلی خسته ام دختر خاله ام هست اینجا امکاناتمون کمه واسه پذیرایی کردن ... خیلی بدم؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه 7 دی‌ماه سال 1393ساعت | 09:02 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (17)

عزیزانمممم دلم براتون تنگ شده به وسعت تمام آسمان

دلم برای حرف زدن باهاتون تنگ شده واسه نوشتن واسه همه چی

الان اومدم شهر لبتابمُ درست کرده بگیرم برم دهاتمون

تمام سعیمو میکنم از اونجا با دیال اپ بیام

حالمون خوبه عزیزان

حالا که رفتیم دهات منم بیشتر رامینُ میبینم میرم باهاش بارکشی اگه تو تهران یه ایسوزُ دیدین که یه زنم توش هست شک نکنین ماییم یعنی منو رامین 

میام میام ببخشین هی میرم و بی خبر میمیونین

برمیگردم خخخخخخخخ

مراقب خودتون باشین دوستتون دارما بوووووووووووووووووووس

نوشته شده در سه‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1393ساعت | 11:22 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (29)

چطورین خوبین؟ خوش میگذره؟

منم خوبم رامین هم خوبه ... تازه رسیدم ...


اینو خواهرم واسم فرستاد اینجا هم میذارم شاید شما هم بخواهید انجام بدین ...


امشب تا فرداشب 133 مرتبه ذکر:


  یا کاشِفَ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِکْشِفْ لى کَرْبى بِحَقِ اَخْیکَ الْحُسَیْنِ 


جهت برطرف شدن مشکلات به هر کی دوستش داری بفرست چون در طول سال فقط 3 روز این ذکر را میشه گفت ... التماس دعا


منم که عاشقتونم فرستادم واسه شما


دزیره جونم؟ من راست و صادقانه جوابتو میدم حدست درسته حالا یه سوال راست و صادقانه بگو از کجا فهمیدی؟ اومدم وبت برام باز نشد همین جا خصوصی بگو ادرس وبتم درست بذار برام بووووووس ذهنم خیلی مشغول شده

نوشته شده در دوشنبه 19 آبان‌ماه سال 1393ساعت | 08:23 ب.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (54)

  1    2    3    4    5    ...    63  >>