X
تبلیغات
شیکسون

عشق اول زن چندم؟

سلام بچه ها

من دوباره شرمنده شما شدم

خوبین؟ خوشین؟

من زیاد خوب نیستم شاید نوشتم شایدم نه

به یه دلایلی منو مامان چند روزیه دهاتمون زندگی میکنیم منم الان اومدم اینجا لب تابمُ بردارم ببرم ببینم میشه درستش کرد

داشتم اونجا دیوونه میشدم

اگه لب تابتم درست شه با دیال اپ میام شاید بیشتر از شهر واستون پست گذاشتم

مراقب خودتون باشین

دوستتون دارم گلای من

منو ببخشین من الان زندگیم خیلی متشنج شده دعام کنین

نوشته شده در سه‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1393ساعت | 09:51 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (0)

چطورین خوبین؟ خوش میگذره؟

منم خوبم رامین هم خوبه ... تازه رسیدم ...


اینو خواهرم واسم فرستاد اینجا هم میذارم شاید شما هم بخواهید انجام بدین ...


امشب تا فرداشب 133 مرتبه ذکر:


  یا کاشِفَ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِکْشِفْ لى کَرْبى بِحَقِ اَخْیکَ الْحُسَیْنِ 


جهت برطرف شدن مشکلات به هر کی دوستش داری بفرست چون در طول سال فقط 3 روز این ذکر را میشه گفت ... التماس دعا


منم که عاشقتونم فرستادم واسه شما


دزیره جونم؟ من راست و صادقانه جوابتو میدم حدست درسته حالا یه سوال راست و صادقانه بگو از کجا فهمیدی؟ اومدم وبت برام باز نشد همین جا خصوصی بگو ادرس وبتم درست بذار برام بووووووس ذهنم خیلی مشغول شده

نوشته شده در دوشنبه 19 آبان‌ماه سال 1393ساعت | 08:23 ب.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (52)

حال شما احوال شما؟

وای باورم نمیشه هنوزم دوستام منو قابل بدونن و بیان پیشم ... خوجحالم  لعنت خدا بر یزید


بچه ها ما خرجمونُ عاشورا دادیم اما 15 کیلوشُ نریختیم چون ترسیدیم مهمان نیاد حیف و میل بشه بقیه اشُ فردا میریزیم ان شاء الله ... بعدم دیگه تا جمع و جور کنیم و اینا اخر هفته میاییم اگه رضایت بدن همگی... دهاتمون خوش گذشته بهشون دل نمیکنن ... الان اومدم خرید واسه فردا گفتم اینجا هم به سلامی عرض کنم...

دوستتون دارم قدِّ تموم دنیا ... بوس بوس بوس

به نیت براورده شدن ارزوی همتون شب عاشورا رفتم حلیم بهم زدم امیدوارم همگی به ارزوهای قلبیتون برسید

نوشته شده در یکشنبه 18 آبان‌ماه سال 1393ساعت | 10:29 ق.ظ توسط مهتاب سادات |

دوسی ها خیلی دوستتون دارم

همه کامنتاتونُ چندین بار خوندم ... همه رو میخونم امکان نداره رد بدم ... خصوصی ها رو هم خوندم مرسی از این که به فکرم هستین به یادم هستین


زهرا شیرازی جون داداشت خوب شد؟

مایی جون همه رو میخونم خیالت راحت


مرسی بچه ها

من دارم میرم بووووووووووس محکم

دوستای جدید کامنت شما ها رو خوندم عزیزای من

منو یادتون نره دعا کنین مامانم و رامین و داداشیم ُ


منم به یادتون هستم


پست پایین جدیده

نوشته شده در پنج‌شنبه 8 آبان‌ماه سال 1393ساعت | 04:37 ب.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (13)

سلام دوستای خوبم
سلام عزیزای من
نمیدونین که ... از دیروز که کامپیوترم درست شد و اومدم کامنتا رو خوندم نتونستم چیزی بنویسم ... خیلی ناراحت شدم که اینهمه اذیتتون کردم ... اصلن روم نشد چیزی بگم حتی کامنتی جواب بدم ... دیشبم خوب نخوابیدم ...
عزیزای من .. مهربونای من ... گفته بودم وضعیتم بده نگرانم نشید بهم وقت بدید ... گفته بودم هر وقت نگران شدید از آنیل ( زیر سقف آسمان) حالمُ بپرسین اون خبر از من داره ... گفته بودم که نگرانم نشید اصلن ... پس چرا باز خودتونُ ناراحت من ِ حقیر کردین ؟ چرا نگران شدید :((((
من خیلی بدم که اینهمه احساستونُ نادیده گرفتم تا حالا و به سمت افسردگی رفتم من احمقم که دوستای خوبی مثل شما دارمُ بازم احساس تنهایی میکنم ... ولی نمیدونین چقدر خرابم چقدر داغونم ... زندگیم عوض شده همه چی بهم ریخته ... من هر کاری کردم نتونستم مهتاب قبل بشم ... نتونستم :((
ولی اینو بدین من وبلاگمُ خیلی دوست دارم خیلی ... هرگز اینجا رو برای همیشه ول نمیکنم برم ... هرگز اینجا رو نمیبندم ... اینجا به من آرامش میده ... اینجا به من انرژی مثبت میده ... هر وقت هر اتفاقی برام افتاده و اینجا نوشتم با انرژی مثبت های شما اون مشکل برام به اسونی حل شده ... من اینجا رو هیچوقت نمیبندم خیالتون راحت باشه ...
الان هممون از لحاظ جسمی خوبیم ولی روحی داغونیم منو مامان و داداشیم ... حتی رامین هم درگیر مشکلات من شده ...
تابستون که شهر داداشیم بودیم و من حالم خیلی بد بود داداشم گفت شما برید آب و هوای اینجا به مهتاب نمیسازه ... منو مامان اومدیم با شوق و ذوق اومدم که چند روزی که تنهاییم حسابی بیام نت و وبلاگم ... وقتی رسیدیم و اومدم کامی رو روشن کنم دیدم روشن نشد ... خب چون خسته بودم و ساعت ده شب بود نرفتم سمت لب تاپ ... صب اوردم روشنش کردم بعد تلفن زنگ زد ده دقیقه با خواهرم حرف زدم و اومدم سمت لب تاپ دیدم شارژ نمیشه هر کاری کردم دیگه شارژ نشد و خاموش شد ... ناباورانه مات مونده بودم که چرا همزمان اینطوری شد بازم گفتم خدا رو شکر که ضرر مالی خوردم و اتفاقای جانی تبدیل شد به این ... گوشیمم که اکسپریام که فقط باهاش میرم نت و بازی میکنم هم دو روز قبل از باز شدن مدارس خواهرزاده ام ازم گرفت که دخترش میره کلاس اول روز اول ازش عکس و فیلم بگیره بعدشم گفته بود دستم باشه که شانزده مهرم میخوام منم روم نشد بگم نه خودم میخوام هنوزم نیاورده بهم بده بعد از چند روز سامسونگمم ترکید بازم گفتم الحمدالله که ضرر مالی خوردم ولی واسه گوشیم ناراحت بودم چون پیامام شماره هام همه ترکید من از اسمس های رامین اکثرشون عکس گرفته بودم که نگهش دارم ولی یه سری اسمس بود که خیلی برام مهم بود و دوستش داشتم  یک اسمس هم قبل از تصادف داداشم بود که داداشم بهم داده بود که میخواستمش ولی خب نمیدونم مصلحت چی بود که همه رو از دست دادم ... همش با خودم فکر میکردم چرا اینطوری شد تو این بی پولی ... به خاطر تصادف اوضاع مالیمون حسابی بهم ریخته انقدرم از رامین پول گرفتم این چند وقت دیگه روم نمیشد بگم پول میخوام تازه اگه میدونست کامی و لب تاپ ترکیده خیلی هم خوشحال میشد چون اینا رو هووی خودش میدونه ...
بعدش داداشیم دیگه نتونست اونجا بمونه چند روز قبل از مهر اومدن خونه ما تا تکلیف کارش هم مشخص بشه ... بنابراین ریاستُ از دست داد و به عنوان کارمند معمولی تو شهر خودمون مشغول شد که این هم برای ما سخت بود که ببینیم داداشم با صد تا کارمند زیر دستش بیاد دوباره بره زیر دست کسی که یه روز کارمند خودش بود ... هر چند که خیلی بهتره کارمند معمولی باشه چون کارشون خطرناکه خصوصا ریاست تو کار داداشم اینا ... الان این تصادفش هم مشکوکه و همه میگن ... ولی خب برامون سخت بود  که به خاطر پیشرفت رفت یک شهر بزرگ و اینقدر پسرفت کرد و برگشت شهرمون ... هنوز هم برامون حل نشده ...
داداشیم قبل از تصادفش یک خونه پیش خرید کرده که قراره اسفند حاضر بشه ولی طرف به خاطر داداشم گفته زودتر حاضر میکنه دوست داداشمه ... ولی خب هر چی هم زود حاضر بشه دو سه ماهی طول میکشه البته اثاث هاشونُ گذاشتون تو همون خونه نیمه ساخته  چون جایی نداشتن که اون همه وسیله رو بذارن ... نیم سازی که میگم همه کاراش تموم شده فقط مونده پنجره های اپارتمانُ بذارن و یه کم خورده کاری مثل گذاشتن پریزا و در ها و که در اصلی رو برای خونه داداشم گذاشتن که وسیله ها در امان باشه ... ولی به نظر من هنوز دو سه ماهی کار داره ... و داداشیم و ما با هم زندگی میکنیم با دو تا بچه شیطون شیطون ... دختر بزرگه میره کلاس اول ...
خب اون چند روزی که داداشم اینا رفتن اثاث بیارن از اون شهر گه مونده منو رامین هم رفتیم دکتر و  چند روزی همش درگیر بودیم رفتیم عکس از ریه ام گرفتیم ازمایش دادم تست دادم و کلی دنگ و فنگ ت ااقای دکتر جونم  راضی بشن ... یه بارم بعد از همه اینا گفت چند روز دیگه کارت واکسن بچگیهاتُ بیا ببینم صد در صد واکسن سل زدی یا نه ... که دیگه اینو نبرم چون مطمئنم زدم ... الانم حال جسمیم خیلی خوبه خیلی که بعدن میام مفصل در مورد نظر دکتر و دارو هام پست میذارم
بچه ها باور کنین نمیدونم چرا اینهمه اتفاقات جو ر وا جور برامون می افته ... خیلی ها گفتین صدقه بدین گوسفند قربونی کنین ولی ما همه این کارا کردیم اونم چند باررررر وقتی داداشم بیمارستان بود و به هوش نیامده بود یه گوسفند کشتیم به هوش اومد کشتیم اومد خونه کشتیم اومد شهرمون کشتیم اومد دهاتمون کشتیم هنوزم نذر داریم هشتم محرمم باید بکشیم ... بعدم بیست روز پیش داداشم و زنش و دختر کوچیکه رفتن سر ساختمون که ببینن کار چطور پیش میره به وسیله ها هم سر بزنن یارو کارگره از طبقه سوم دو تا کپسول گازُ میندازه پایین و درست می افته جلوی پای داداشیم خیلی خدا بهشون رحم کرد خیلی بعد اومد خونه فوری یک گوسفند خرید و کشت و داد شیرخوارگاه ...
از اینطرفم خواهر کوچیکه امم یه خونه پیش خرید کردن که قرار بوده اخر ابان تحویلشون بدن اینا خونه ای که اجاره کرده بودن مهر قراردادشون تموم میشده هر کاری کردن دو سه ماه دیگه بهشون مهلت بده بشینن صاحب خونه قبول نکرده و گفته میخوام خونه رو نقاشی کنم و تعمیر کنم بفروشم اینا هم موندن اواره اثاثشونُ بردن خونه جدید چند روز خونه مادرشوهره چند روز اینجا هنوزم خونشون حاضر نیست  و تازه اینکه رفتن سر بزنن خونه رو و وسیله رو جمع و جور کنن خونشون هنوز پله ها نرده نداره آنین بدو میکنه از پله میره بالا خواهرم از ترسش هول میشه چون نرده نداره پله خیلی خطرناکه می دوئه دنبالش و آنین سرعتشُ بیشتر میکنه خواهرمم میره دنبالش و محکم میگیررتش ولی پاش سر میخوره و می افتن چند تا پله پایینتر و پای خواهرم میشکنه حالا بیا درستش کن ... اعصابمون خورد شد یعنی خدا خیلی بهشون رحم کرد از اون بالا نیافتادن پارکینگ وگرنه که ....
خب خواهرمم اکثر میاد اینجا چون خونه مادر شوهرش 4 تا برادرشوهر بزرگ مجرد داره خیلی سختشه خونه ما هم داداشم اینا هستن بچه ها با هم نمیسازنن خیلی سختشه ولی چاره ای نیست دیگه داریم میسازیم ...الان خونه خواهرم اینا فقط امتیاز گازش مونده که بگیرن و زدن ایفون ها و نرده های پله و دیگه تحویل میدن
حالا میبینید چقد گرفتارمممم؟؟؟
رامینم میبینم البته نه زیاد ولی از هم خبر داریم دلمون تنگ میشه میاد همو میبینیم در همین حد ...
بچه ها در مورد کامی بگم که بردمش درمونگاه با کلی هزینه تازه دیروز مرخص شده و من اومدم پیشتون ...  پاورش سوخته بود مادر بردش هم سی پیوش هم فن هاش نیز ... یه بار اوردمش خیلی دیر میامد بالا ویندوزش. دوباره بردم الان هم نسبت به قبلش کند تر شده با اینکه همه چی رو عوض کرده و به گفته خودش از سیستم خودم بالاتر گذاشته همه چی رو
لب تاب هم که شارژرش گرونه فعلن درستش نمیکنم ...
دوستای گلم ما داریم بعد از ظهر میریم روستامون چون مثل هر سال عاشورا نذری میدیم باید از فردا کار رو ردیف کنیم و اونجا هم نت ندارم دو سه روز بعد از عاشورا برمیگردم و مثل ادم هم برمیگردم  دیگه نمیذارم بینمون فاصله بیافته
دست و پای راست داداشیم هنوز خوب نشده ازتون التماس دعا دارم ... عزیزانم میرید عزاداری آقا امام حسین به یاد منو مامانمُ رامین و داداشیم باشین حتمن منم روز عاشورا که افتخار نوکری آقامونُ دارم به یادتون هستم حتمن
میبوسمتون و به خدا میسپارمتون ... مراقب خودتون باشین

نوشته شده در پنج‌شنبه 8 آبان‌ماه سال 1393ساعت | 10:46 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (31)

میدونم خیلی بد میکنم نمیام سر بزنم خبر بدم میدونم

میدونم دیگه خیلی دارم کوتاهی میکنم در حقتون میدونم

میدونم قدرتونُ نمیدونم میدونم خیلی ازم ناراحتین

اما خواهش میکنم بهم حق بدین ... من خودمم خسته ام ...بعد هم با موبایل خیلی سختمه بعد هم دلم نمیاد از نت داداشم استفاده کنم ... الان اینجا موندیم  باید مامانمو ببریم دکتر چن گفته بود دو هفته دیگه بیاریدش شهر خودمون دکتر به درد خور نداره ... جواب ازمایششم گرفتیم به دکتر نشون ندادیم هنوز داداشم خونده میگه تیروییدش کم کاره ... 


نمیدونم چرا اینطوری شده همش در راه بیمارستانیم یا دکتر ... مامانمو هر روز صبح یا غروب میبرم بیمارستان فشارشو میگیره دکترش خواسته بود ... با قرصایی که میخوره فشارش بازم 13 14 15 یه بارم 12 بود


پنج روز پیش زن داداشم داشت گوشت تیکه میکرد زد دستشو داغون کرد بردیمش بیمارستان از قضا همون جایی که داداشم بستری بود کلی حالمون خراب شد روحیه مون خراب شد دستش سیزده تا بقیه خورد بماند جای بدی رو بریده بود که خوب بی حس نمیشد انقد جیغ زد تا بخیه بزنه ... این از این امدیم خونه  فرداش دختر کوچیکه دل درد و تهوع و تب بردیمش دکتر امپول زد و سرم وصل کرد فرداش نوبت دختر بزرگه بود دل درد و تهوع �%

نوشته شده در پنج‌شنبه 3 مهر‌ماه سال 1393ساعت | 01:51 ب.ظ توسط مهتاب سادات |

  1    2    3    4    5    ...    62  >>