X
تبلیغات

عشق اول زن چندم؟

سلام دوستای گل و مهربونم

نمیدونم چی بگم

حالم زیاد خوب نیست

روحی و جسمی خرابم خراب خراب

انقدر سرفه میکنم نمیونم هیچ کاری کنم

نفسای بد درد سرفه امونمو بریده

الان خونه خودمونیم سیستم ندارم ولی خراب شده

نمیتونستم بیام نت با این وضع

فردا دارم میرم تهران دکتر

نوبت دارم

میرم دکتر امیدوارم دارویی بده روپا بشم

بازم شرمنده

دلتنگ همتون هستم

ان شاء الله حالم بهتر بشه بیام مث اون موقع ها

داداشمم همونطوریه فرقی نکرده گاهی حس میکنم بعضی چیزا رو فراموش میکنه

مامانم بهتره شکر خدا

ان شاء الله شما هم خوب باشین و شاد

نوشته شده در جمعه 28 شهریور‌ماه سال 1393ساعت | 05:13 ب.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (0)

میدونم خیلی بد میکنم نمیام سر بزنم خبر بدم میدونم

میدونم دیگه خیلی دارم کوتاهی میکنم در حقتون میدونم

میدونم قدرتونُ نمیدونم میدونم خیلی ازم ناراحتین

اما خواهش میکنم بهم حق بدین ... من خودمم خسته ام ...بعد هم با موبایل خیلی سختمه بعد هم دلم نمیاد از نت داداشم استفاده کنم ... الان اینجا موندیم  باید مامانمو ببریم دکتر چن گفته بود دو هفته دیگه بیاریدش شهر خودمون دکتر به درد خور نداره ... جواب ازمایششم گرفتیم به دکتر نشون ندادیم هنوز داداشم خونده میگه تیروییدش کم کاره ... 


نمیدونم چرا اینطوری شده همش در راه بیمارستانیم یا دکتر ... مامانمو هر روز صبح یا غروب میبرم بیمارستان فشارشو میگیره دکترش خواسته بود ... با قرصایی که میخوره فشارش بازم 13 14 15 یه بارم 12 بود


پنج روز پیش زن داداشم داشت گوشت تیکه میکرد زد دستشو داغون کرد بردیمش بیمارستان از قضا همون جایی که داداشم بستری بود کلی حالمون خراب شد روحیه مون خراب شد دستش سیزده تا بقیه خورد بماند جای بدی رو بریده بود که خوب بی حس نمیشد انقد جیغ زد تا بخیه بزنه ... این از این امدیم خونه  فرداش دختر کوچیکه دل درد و تهوع و تب بردیمش دکتر امپول زد و سرم وصل کرد فرداش نوبت دختر بزرگه بود دل درد و تهوع بازم بردیمش دکتر سرم و امپول هر بار به خاطر سرم سه ساعتی تو بیمارستانیم باز اینا هنوز خوب نشدن زن داداشم همینطوری شد ... باز اونم بردیم دکتر ... تازه فهمیدن از شیر ی بوده که میخوردن ... شیر پاستوریزه مسمومشون میکرده ...

رفتارای داداشم که بده همش در حال داد و بیداد اصن حوصله نداره حتی حوصله یه بحث کوچولو ... حتی ما با هم حرف میزنیم اون اعصابش خورد میشه

مامان بیشتر به خاطر داداشمه که حالش بده رفتاراشو میبینه داغون میشه ...

واقعا بچه ها حال روحی ام داره تحلیل میره نمیخوام کم بیارم میخوام محکم باشم ولی گاهی نمیشه ... خیلی هم سخته خونه کسی موندن حوصله مم سر میره صبحا یا عصرا میرم بیرون قدم میزنم گاهی طول جاده رو گریه میکنم و میرم... 

شماها تنهام نذارین من اخر شبا میرم تو رختخواب کامنتاتونو چند بار میخونم و میخوابم اگه شماها نباشین نمیتونم تحمل کنم این بار سنگینو ... کنارم باشین مثل همیشه منم دلم تنگ شده واسه شهرم واسه خونمون واسه رامین واسه وبلاگم واسه حرف زدن باهاتون ... منم دلم تنگ شده ...

این روزا با رامینم بیش از حد خوبم هر چی عشق دارم نثارش میکنم بهم میگه چقد مهربون شدی نکنه میخوای بمیری چقد بیشئووووره تازه قراره بیاد اینجا همو ببینیم یا فردا یاپس فردا

دوستتون دارم

بوس

نوشته شده در یکشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1393ساعت | 12:34 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (0)

سلام مهربونا

مرسی بازم کنار بودین

دیشب از مطب امدیم نت قطع شد تا الان همش دلم شور میزد نیامدم خبر بدم

دکتر نور قلب گرفت و اکو گفت فشار بالاش به دریچه میترال یا مینرال همچین چیزایی خوب نشنیدم چی گفت . اسیب زده ولی چیز مهمی نیست با دارو رفع میشه

دارو داد گفت دو هفته بخوره بعد بیاد بعد هر روز صبح فشارش بگیرین فشار پایینتر از یازده و بالاتر از 15 داشت به من زنگ بزنین امروز فشارش 14 رو هشت

ازمایش کلی ناشتا و با شکم پر هم داشت امروز صب رفتیم گرفتن ازش باز ساعت یازده هم رفتیم ازمایش دادیم

فعلن خوبه خدارو شکر

بچه ها همیشه دعا کنین مامانمُ سایه اش بالا سرم باشه

میام یک پست هم می نویسم در مورد خودم و رامین

ببخشین نظرات پر مهرتونو ج ندادم حتما ج میدم محبتتونُ

مرسی بابت راهنمایی ها

بوس

دوستتون دارم

نوشته شده در چهارشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1393ساعت | 04:21 ب.ظ توسط مهتاب سادات |

خوبین خوشین؟ سلامتین؟

خوش میگذره؟

منم خوبم رامینم خوبه

یه کم درگیر مامانم هستم

سه روز پیش دندونش درد میکرد رفت بکشه خانوم فشارش بالا بود نکشیدن اومد خونه قرص فشار خورد فردا صبحش خورد رفت فشارشُ گرفت هجده روی دوازده بود آمپول فروزماید زد فشارشُ گرفت نیامده بود پایین قرص زیر زبونی واسش گذاشت فشارش اومد 15 شد گفت ببرینش دکتر قلب یه ویزیت بشه امروز نوبت داره ببریمش دعا کنید عزیزانم که مامانم قلبش سالم سالم باشه ان شاءالله خیلی نگرانشممم خیلی 

الهس به حق صاحب زمان که هیچیش نیست و سالم و خوبه من بعد از خدا فقط مادرمُ دارم از رامین هم به کل ناامید شدم الهی که خود خدا هوامُ داشته باشه و مامانمُ برام نگه داره


چیزایی که براش ضرر داره رو میدونیم چیه بچه ها کاش میدونستم چه چیزایی فشارُ میاره پایین منظورم غذاها و خوراکیاست مثلن می گن اب لیمو میاره پایین ولی نه اثری نداره اب زرشکم شنیدم خوبه شماها چیزی میدونین که چی خوبه؟


دوستان مراقب خودتون باشین دوستتون دارم مهربونا بوووووووووووووووس

نوشته شده در سه‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1393ساعت | 10:38 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (5)

سلام دوستای من

حال شما خوبه؟ دماغ شما چاقه؟ چه خبرا؟

امیدوارم همیشه خوب و خوش و خُرم باشین در پناه حق

با حرفاتون و دلگرمی هاتون اون حس بدم از بین رفت هر چند بازم نگرانش هستیم ولی اعصابم خورد نیست

امروز قرار بود یه سری از همکارای داداشم بیان دیدنش ... صب ما زودتر بیدار شدیم صبونه بخوریم جمع کنیم که اینا میان کاری نداشته باشیم ... گفتیم بچه ها رو هم بیدار کنیم که رختخوابُ هم جمع کنیم ... منو مامان و خواهر وسطی نشسته بودیم  داداشیم رفت بالاسر دختر کوچیکه و به موهاش دست کشید و صداش کرد ... دختر بابا؟ فاطمه سادات؟ دختر گلم؟ و سر و صورتشُ میبوسید ... این دختر کوچیکه دو سالشه ماشالله مثل خرس میخوابه هر چی داداشیم صداش میکرد کش و قوس میداد به بدنشُ چشماشُ باز نمیکرد ... باز داداشیم صداش میکرد و بوسش میکرد ولی این بچه تکون نمیخورد ... رفت بالا سر دختر بزرگه ... صدا کرد دخمل بابا؟ خانوم بابا؟ بیدار شو ... اینم تکون نخورد باز داداشیم صداش کرد و با هر صدا میبوسیدش و دختر بزرگه هم هی میگفت نکن بابایی نکن ... منو خواهرم و مادرم اشک تو چشمامون جمع شده بود هر سه دستامون بلند کردیمم رو به آسمون و مامانم گفت خدایا شکرت خدایا خیلی لطف کردی اجازه دادی پسرم بالا سر بچه هاش باشه ... خواهرم گفت خدایا خیلی به ما لطف کردی خدا شکرتُ هر جور بخوایم به جا بیاریم نمیشه چون خیلی خیلی لطفت زیاد بود و زبان ما قاصر از اینهمه لطف ... خواهرم رفت به سجده و هی گفت خدایا شکرت ... منم همش میگم شکرت خدا ...


ما یعنی منو خواهرام با مامانم هر وقت هر ثانیه هر جا یاد اونوقتا میکنیم که داداشیم تو بیمارستان بود یا حرفشُ میزنیم فوری دستامون ُ بلند میکنیم و خدا رو شکر میکنیم


داداشیم هر بار هر جا بچه هاشُ میبوسه خدا رو شکر میکنه


دیروز رفتیم پارک چون دکتر مغز ُ اعصاب و داخلیش هر دو گفتن کمی پیاده روی داشته باشه ... بچه ها بازی میکردن و منو زن داداشم و داداشم رفتیم قدم میزدیم ... زن داداشم نگاه داداشم کرد و لبخند زد ... داداشم گفت چیه؟ زن داداشم گفت خدا رو شکر میکنم که  داری با من قدم میزنی ...


بچه ها میگم چرا این شکر گزاری ها باید بعد از اینکه یه بلایی سرمون بیاد باشه هان؟ چرا وقتی سالمیم وقتی سرمون نخورده به سنگ وقتی هیچ اتفاق بدی واسمون نیافتاده شکر گزار نباشیم؟

بچه ها بیاییم همیشه شکر گوی درگاهش باشیم واسه هر چیز کوچیکی شکر کنیم واسه هر چی که داریم شکر کنیم ... بیاییم یاد بگیریم وقتی با همسر و بچه ها میریم بیرون و همشونُ کنارمون میبینیم که راه میرن و خوبن بگیم خدایا شکرت ... وقتی نفس میکشیم بگیم خدارو شکرت وقتی نگاه میکنیم به پدر و مادرمون و عزیزامون بگیم خدایا شکرت ... وقتی غذا میخوریم وقتی اب میخوریم وقتی میوه میخوریم بگیم خدایا شکرت ... وقتی فرزندتونُ میبینید خدارو شکر کنید که لایق بودین مادر باشین پدر باشین و کسی باشه که صداتون کنه مادر یا پدر ...  وقتی شب سر میذاریم رو بالشت قبل از اینکه بخوابیم بگیم خدایا شکرت ... خیلی چیزهای زیادی واسه شکر گزاری هست فقط کافیه چشماتونُ باز کنین و بهتر اطرافتون ُ نگاه کنین ... خیلی خیلی خیلی نعمت هست براتون ... داشته هاتونُ نگاه کنین و هرگز برای نداشته هاتون حسرت نخورین غُر نزنین ...


داداشیم هنوز تحت نظر دکتر مغز و اعصاب و داخلیش هست و دکتر مغزش یک ماه دیگه براش مرخصی نوشته ... یک روز درمیان یا گاهی اوقات دو سه روز در میان داداشیم میره اداره و یه ساعت هست و کارها رو سرو سامون میده و میاد البته دو تا از کارمنداش میان میبرنش و برش میگردونن ... هنوز نمیتونه تنها جایی بره ...


اصلا الان نمیشه اینارو تنها گذاشت ... مثلن پریروز دختر بزرگه مسموم شد زن داداشم میخواست ببردش دکتر ما پیش داداشیم و دختر کوچیکه بودیم ... اگه ما نبودیم چکار میکرد؟ توی شهر غریب که هیچکسُ ندارن؟ نه کسی هست بچه هارو پیششون بذاره نه میشه با بچه ها رفت جایی اونم تنها ... نمیشه بذاره پیش داداشم چون بچه شیطونه هی میره این اتاق اون اتاق یا جیش داره یکی باید ببره دسشویی ... زن داداشم بردش یه سرم هم بهش زدن و کلی طول کشید تا برگردن ... یا امروز که قرار شد مهمون بیاد تو خونه میوه نبود چایی نداشتن دیروز بچه هارو گذاشت پیش ما رفت خرید اگه ما نبودیم نمیتونست بره داداشیمم که نمیتونه فعلن کاری کنه یا بیرون بره درد هم داره هم پشتش هم شکمش عطسه هم میخواد بکنه خیلی اروم  چون شکمش و جای بخیه اش درد میگره ... قرار شد یک مدت ما بمونیم بعد مادر زن داداشم بیاد پیششون بعد اون بره داداشم بیاد خونه ما و خونه مادرزنش تا خوب و روپا بشه ان شاء الله


با رامین هم که اسمسی زیادتر کردم ارتباطمُ و همش بهش اس میدم و جواب میده و گاهی هم زنگ میزنم ... میخوام زنگ زدنمم بیشتر کنم منو فراموش نکنه این دوریمون از روی اجباره نمیشه کاریش کرد باید صبر کنیم ...


دوسی ها هنوز محتاج دعاتون هستیم هم من هم مامانم هم داداشیم ... دعامون کنین ...


خیلی برام با ارزشید با وجودتون آرومم ... دوستتون دارم مهربونای من


از خصوصی هاتون هم یک دنیا ممنون ... آلما جون مینا جون مامان محمد صدرا مامان دو دخدر اسما جون هدی جون هاله جون عزیزمین همگی ... همیشه بعد از خصوصی که میدین یک پیام خالی هم بذارید جواب محبتتونُ بدم چون ایمیلم باز نمیشه بوس بوس بوس

نوشته شده در جمعه 24 مرداد‌ماه سال 1393ساعت | 01:59 ب.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (29)

سلام به همه دوستان گلم به همه کسایی که اینجا رو میخونن

شرمنده ام کم میام ... دلم حسابی واستون تنگ شده بود بچه ها ...

من الان از شهر داداشیم دارم مینویسم هوا خنکه پشه هم نداره کیف داره ... گاهی دلم اونموقع ها رو میخواد روزای قبل ِ تصادف ... چه روزهایی داشتیم و قدرشُ ندونستیم ...

یه کم دلم گرفته ... واسه خودم واسه رامین دلم تنگ شده واسه وضعیت داداشیم ... نگرانشم ... از وقتی برگشتیم انگار عوض شده حس میکنم یه ادم عادی نیست ... داداش مغرور ِ من که اشتباه میکرد پشیمونیُ از چشماش میخوندیم ولی دم نمیزد حالا اصن براش مهم نیست به اشتباهاش اعتراف کنه ... خصوصن اومدن به این شهر ... خیلی پشیمونه که اومده از ادماش از شهرش از کارش بیزاره ... روزها یک ساعتی میره اداره ولی همه کارها رو سپرده به معاونش ... رفته پیش مدیرکل و از خواسته برگردوننش شهر خودمون فعلا که موافقت نکردن ...

نگرانی ام بابت اینه که داداشیم یک ابهت خاصی داشت یک دکتری بود که از حرف زدن و گرفتن حق خودش و دیگران ابایی نداشت الان به اندازه یک بچه ترسو شده ... نه از حرف زدنا هنوزم بی ترس حرفاشُ میگه ولی از لحاظ های دیگه ترسو شده ... از خیابون از ماشین بی نهایت میترسه ... قبلنا تا دختر کوچیکه رو من میبردم بیرون و اینور اونور الان اجازه نمیده منو مادرم بچه هارو ببریم بیرون خودش باید باشه حتما ولی همش گیر میده دخترم اونور نرو ماشین میخوره بهت دخترم اینور نرو بچه ها میخورن بهت مهتاب مواظب باش بچه ها سر میخورن نخورن زمین تاب سوارشون نکن ماشین شارژی سوار کرده بچه ها رو خودش دنبالشون میره و نمیذاره تنها برن در حالی که قبلن می نشست روی نیمکت و نگاهشون نمیکرد حتا! اصن حرکاتش رفتارش حرفاش مثل قبل نیست مثل دکتر تحصیل کرده نیست و بسیار بسیار عصبی شده ... همش در حال داد زدنه تو خونه ... و دیگه اینکه خیلی بی منطق شده خیلی ... اگه کاری رو بخواد انجام بده عجله داره زودتر انجام بده و هی پیگیری میکنه مثلن واسه نتش دیروز بهش گفتن فرد وصل میشه هی باز زنگ میزنه کی وصل میشه واسه همه چی همینطوری شده ... منو مامان نمیخواستیم بریم باهاشون انقد گفت ما رو برد حالا امروز میخواستیم برگردیم میگه نه بلیت ندارین کجا میخواین برین در حالی که هیچوقت تو روزای عادی نمیرفتیم بلیت بگیریم میرفتیم ایستگاه همون روز حرکت نیم ساعت زودتر و میگرفتیم الان میگه نه بلیت گیرتون نمیاد از قبل باید بلیت بگیرین ... بهش گفتیم یکشنبه خواهر وسطی و بزرگه میان اینجان حالا هی زنگ میزنه به خواهرا میگه چی شد میخواستین بیاین فلانی رو هم بیارین باز زنگ میزنه فلانی میاد؟ اصن خیلی اعصابم خورده خیلی ... نمیتونم اینجوری ببینمش ... همش اشکم در میاد ... 

منو رامین ... واقعا به فاصله ی یک سال نوری از هم دور شدیم دیگه زیاد بهم زنگ نمیزنه اس نمیده منم همینطور یه جورایی حوصله شو ندارم ... ولی برگردم رابطمون ُ درست میکنم میتونم مطمئنم ... دلم واسش تنگ شده ها ولی حوصله این که با تل حرف بزنم و اس بدمُ ندارم اونم غرق کارش شده ...

بچه ها دعا کنین داداشیم بشه مثل قبلش همونطوری که تمام مردم شهرم بهش افتخار میکردن همونطور که مایه پز دادن ما بود هر جا ... هر جا میرفتیم با رفتارش باعث میشد سرمونُ بلند نگه داریم و احساس غرور کنیم ... دعا کنین ... من اصن تحمل اینو ندارم که بخواد همینطوری بمونه ... اون خیلی سختی کشیده از بچگی ... خودش بادستهای خودش و به پشتوانه خودش به اینجا رسیده نه کسی رو داشته نه کسی کمکش کرده جز خدا ... توی درس خوندن خیلی تلاش کرده خیلی با نداری و بی پولی و کمترین امکانات درس خونده دلم میخواد ازش استفاده ببره :(

خدایا کمکش کن خدایا به بزرگیت قسمت میدم دستای داداشیمُ بگیر ... خدایا کنارش باش خوبش کن باشه؟

دوستتون دارم بچه ها مراقب خودتون باشین حتما بووووووووووووس

نوشته شده در شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1393ساعت | 05:05 ب.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (39)

  1    2    3    4    5    ...    61  >>