X
تبلیغات
بازی تراوین

عشق اول زن چندم؟

سلام مهربونا

مرسی بازم کنار بودین

دیشب از مطب امدیم نت قطع شد تا الان همش دلم شور میزد نیامدم خبر بدم

دکتر نور قلب گرفت و اکو گفت فشار بالاش به دریچه میترال یا مینرال همچین چیزایی خوب نشنیدم چی گفت . اسیب زده ولی چیز مهمی نیست با دارو رفع میشه

دارو داد گفت دو هفته بخوره بعد بیاد بعد هر روز صبح فشارش بگیرین فشار پایینتر از یازده و بالاتر از 15 داشت به من زنگ بزنین امروز فشارش 14 رو هشت

ازمایش کلی ناشتا و با شکم پر هم داشت امروز صب رفتیم گرفتن ازش باز ساعت یازده هم رفتیم ازمایش دادیم

فعلن خوبه خدارو شکر

بچه ها همیشه دعا کنین مامانمُ سایه اش بالا سرم باشه

میام یک پست هم می نویسم در مورد خودم و رامین

ببخشین نظرات پر مهرتونو ج ندادم حتما ج میدم محبتتونُ

مرسی بابت راهنمایی ها

بوس

دوستتون دارم

نوشته شده در چهارشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1393ساعت | 04:21 ب.ظ توسط مهتاب سادات |

خوبین خوشین؟ سلامتین؟

خوش میگذره؟

منم خوبم رامینم خوبه

یه کم درگیر مامانم هستم

سه روز پیش دندونش درد میکرد رفت بکشه خانوم فشارش بالا بود نکشیدن اومد خونه قرص فشار خورد فردا صبحش خورد رفت فشارشُ گرفت هجده روی دوازده بود آمپول فروزماید زد فشارشُ گرفت نیامده بود پایین قرص زیر زبونی واسش گذاشت فشارش اومد 15 شد گفت ببرینش دکتر قلب یه ویزیت بشه امروز نوبت داره ببریمش دعا کنید عزیزانم که مامانم قلبش سالم سالم باشه ان شاءالله خیلی نگرانشممم خیلی 

الهس به حق صاحب زمان که هیچیش نیست و سالم و خوبه من بعد از خدا فقط مادرمُ دارم از رامین هم به کل ناامید شدم الهی که خود خدا هوامُ داشته باشه و مامانمُ برام نگه داره


چیزایی که براش ضرر داره رو میدونیم چیه بچه ها کاش میدونستم چه چیزایی فشارُ میاره پایین منظورم غذاها و خوراکیاست مثلن می گن اب لیمو میاره پایین ولی نه اثری نداره اب زرشکم شنیدم خوبه شماها چیزی میدونین که چی خوبه؟


دوستان مراقب خودتون باشین دوستتون دارم مهربونا بوووووووووووووووس

نوشته شده در سه‌شنبه 28 مرداد‌ماه سال 1393ساعت | 10:38 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (3)

سلام دوستای من

حال شما خوبه؟ دماغ شما چاقه؟ چه خبرا؟

امیدوارم همیشه خوب و خوش و خُرم باشین در پناه حق

با حرفاتون و دلگرمی هاتون اون حس بدم از بین رفت هر چند بازم نگرانش هستیم ولی اعصابم خورد نیست

امروز قرار بود یه سری از همکارای داداشم بیان دیدنش ... صب ما زودتر بیدار شدیم صبونه بخوریم جمع کنیم که اینا میان کاری نداشته باشیم ... گفتیم بچه ها رو هم بیدار کنیم که رختخوابُ هم جمع کنیم ... منو مامان و خواهر وسطی نشسته بودیم  داداشیم رفت بالاسر دختر کوچیکه و به موهاش دست کشید و صداش کرد ... دختر بابا؟ فاطمه سادات؟ دختر گلم؟ و سر و صورتشُ میبوسید ... این دختر کوچیکه دو سالشه ماشالله مثل خرس میخوابه هر چی داداشیم صداش میکرد کش و قوس میداد به بدنشُ چشماشُ باز نمیکرد ... باز داداشیم صداش میکرد و بوسش میکرد ولی این بچه تکون نمیخورد ... رفت بالا سر دختر بزرگه ... صدا کرد دخمل بابا؟ خانوم بابا؟ بیدار شو ... اینم تکون نخورد باز داداشیم صداش کرد و با هر صدا میبوسیدش و دختر بزرگه هم هی میگفت نکن بابایی نکن ... منو خواهرم و مادرم اشک تو چشمامون جمع شده بود هر سه دستامون بلند کردیمم رو به آسمون و مامانم گفت خدایا شکرت خدایا خیلی لطف کردی اجازه دادی پسرم بالا سر بچه هاش باشه ... خواهرم گفت خدایا خیلی به ما لطف کردی خدا شکرتُ هر جور بخوایم به جا بیاریم نمیشه چون خیلی خیلی لطفت زیاد بود و زبان ما قاصر از اینهمه لطف ... خواهرم رفت به سجده و هی گفت خدایا شکرت ... منم همش میگم شکرت خدا ...


ما یعنی منو خواهرام با مامانم هر وقت هر ثانیه هر جا یاد اونوقتا میکنیم که داداشیم تو بیمارستان بود یا حرفشُ میزنیم فوری دستامون ُ بلند میکنیم و خدا رو شکر میکنیم


داداشیم هر بار هر جا بچه هاشُ میبوسه خدا رو شکر میکنه


دیروز رفتیم پارک چون دکتر مغز ُ اعصاب و داخلیش هر دو گفتن کمی پیاده روی داشته باشه ... بچه ها بازی میکردن و منو زن داداشم و داداشم رفتیم قدم میزدیم ... زن داداشم نگاه داداشم کرد و لبخند زد ... داداشم گفت چیه؟ زن داداشم گفت خدا رو شکر میکنم که  داری با من قدم میزنی ...


بچه ها میگم چرا این شکر گزاری ها باید بعد از اینکه یه بلایی سرمون بیاد باشه هان؟ چرا وقتی سالمیم وقتی سرمون نخورده به سنگ وقتی هیچ اتفاق بدی واسمون نیافتاده شکر گزار نباشیم؟

بچه ها بیاییم همیشه شکر گوی درگاهش باشیم واسه هر چیز کوچیکی شکر کنیم واسه هر چی که داریم شکر کنیم ... بیاییم یاد بگیریم وقتی با همسر و بچه ها میریم بیرون و همشونُ کنارمون میبینیم که راه میرن و خوبن بگیم خدایا شکرت ... وقتی نفس میکشیم بگیم خدارو شکرت وقتی نگاه میکنیم به پدر و مادرمون و عزیزامون بگیم خدایا شکرت ... وقتی غذا میخوریم وقتی اب میخوریم وقتی میوه میخوریم بگیم خدایا شکرت ... وقتی فرزندتونُ میبینید خدارو شکر کنید که لایق بودین مادر باشین پدر باشین و کسی باشه که صداتون کنه مادر یا پدر ...  وقتی شب سر میذاریم رو بالشت قبل از اینکه بخوابیم بگیم خدایا شکرت ... خیلی چیزهای زیادی واسه شکر گزاری هست فقط کافیه چشماتونُ باز کنین و بهتر اطرافتون ُ نگاه کنین ... خیلی خیلی خیلی نعمت هست براتون ... داشته هاتونُ نگاه کنین و هرگز برای نداشته هاتون حسرت نخورین غُر نزنین ...


داداشیم هنوز تحت نظر دکتر مغز و اعصاب و داخلیش هست و دکتر مغزش یک ماه دیگه براش مرخصی نوشته ... یک روز درمیان یا گاهی اوقات دو سه روز در میان داداشیم میره اداره و یه ساعت هست و کارها رو سرو سامون میده و میاد البته دو تا از کارمنداش میان میبرنش و برش میگردونن ... هنوز نمیتونه تنها جایی بره ...


اصلا الان نمیشه اینارو تنها گذاشت ... مثلن پریروز دختر بزرگه مسموم شد زن داداشم میخواست ببردش دکتر ما پیش داداشیم و دختر کوچیکه بودیم ... اگه ما نبودیم چکار میکرد؟ توی شهر غریب که هیچکسُ ندارن؟ نه کسی هست بچه هارو پیششون بذاره نه میشه با بچه ها رفت جایی اونم تنها ... نمیشه بذاره پیش داداشم چون بچه شیطونه هی میره این اتاق اون اتاق یا جیش داره یکی باید ببره دسشویی ... زن داداشم بردش یه سرم هم بهش زدن و کلی طول کشید تا برگردن ... یا امروز که قرار شد مهمون بیاد تو خونه میوه نبود چایی نداشتن دیروز بچه هارو گذاشت پیش ما رفت خرید اگه ما نبودیم نمیتونست بره داداشیمم که نمیتونه فعلن کاری کنه یا بیرون بره درد هم داره هم پشتش هم شکمش عطسه هم میخواد بکنه خیلی اروم  چون شکمش و جای بخیه اش درد میگره ... قرار شد یک مدت ما بمونیم بعد مادر زن داداشم بیاد پیششون بعد اون بره داداشم بیاد خونه ما و خونه مادرزنش تا خوب و روپا بشه ان شاء الله


با رامین هم که اسمسی زیادتر کردم ارتباطمُ و همش بهش اس میدم و جواب میده و گاهی هم زنگ میزنم ... میخوام زنگ زدنمم بیشتر کنم منو فراموش نکنه این دوریمون از روی اجباره نمیشه کاریش کرد باید صبر کنیم ...


دوسی ها هنوز محتاج دعاتون هستیم هم من هم مامانم هم داداشیم ... دعامون کنین ...


خیلی برام با ارزشید با وجودتون آرومم ... دوستتون دارم مهربونای من


از خصوصی هاتون هم یک دنیا ممنون ... آلما جون مینا جون مامان محمد صدرا مامان دو دخدر اسما جون هدی جون هاله جون عزیزمین همگی ... همیشه بعد از خصوصی که میدین یک پیام خالی هم بذارید جواب محبتتونُ بدم چون ایمیلم باز نمیشه بوس بوس بوس

نوشته شده در جمعه 24 مرداد‌ماه سال 1393ساعت | 01:59 ب.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (29)

سلام به همه دوستان گلم به همه کسایی که اینجا رو میخونن

شرمنده ام کم میام ... دلم حسابی واستون تنگ شده بود بچه ها ...

من الان از شهر داداشیم دارم مینویسم هوا خنکه پشه هم نداره کیف داره ... گاهی دلم اونموقع ها رو میخواد روزای قبل ِ تصادف ... چه روزهایی داشتیم و قدرشُ ندونستیم ...

یه کم دلم گرفته ... واسه خودم واسه رامین دلم تنگ شده واسه وضعیت داداشیم ... نگرانشم ... از وقتی برگشتیم انگار عوض شده حس میکنم یه ادم عادی نیست ... داداش مغرور ِ من که اشتباه میکرد پشیمونیُ از چشماش میخوندیم ولی دم نمیزد حالا اصن براش مهم نیست به اشتباهاش اعتراف کنه ... خصوصن اومدن به این شهر ... خیلی پشیمونه که اومده از ادماش از شهرش از کارش بیزاره ... روزها یک ساعتی میره اداره ولی همه کارها رو سپرده به معاونش ... رفته پیش مدیرکل و از خواسته برگردوننش شهر خودمون فعلا که موافقت نکردن ...

نگرانی ام بابت اینه که داداشیم یک ابهت خاصی داشت یک دکتری بود که از حرف زدن و گرفتن حق خودش و دیگران ابایی نداشت الان به اندازه یک بچه ترسو شده ... نه از حرف زدنا هنوزم بی ترس حرفاشُ میگه ولی از لحاظ های دیگه ترسو شده ... از خیابون از ماشین بی نهایت میترسه ... قبلنا تا دختر کوچیکه رو من میبردم بیرون و اینور اونور الان اجازه نمیده منو مادرم بچه هارو ببریم بیرون خودش باید باشه حتما ولی همش گیر میده دخترم اونور نرو ماشین میخوره بهت دخترم اینور نرو بچه ها میخورن بهت مهتاب مواظب باش بچه ها سر میخورن نخورن زمین تاب سوارشون نکن ماشین شارژی سوار کرده بچه ها رو خودش دنبالشون میره و نمیذاره تنها برن در حالی که قبلن می نشست روی نیمکت و نگاهشون نمیکرد حتا! اصن حرکاتش رفتارش حرفاش مثل قبل نیست مثل دکتر تحصیل کرده نیست و بسیار بسیار عصبی شده ... همش در حال داد زدنه تو خونه ... و دیگه اینکه خیلی بی منطق شده خیلی ... اگه کاری رو بخواد انجام بده عجله داره زودتر انجام بده و هی پیگیری میکنه مثلن واسه نتش دیروز بهش گفتن فرد وصل میشه هی باز زنگ میزنه کی وصل میشه واسه همه چی همینطوری شده ... منو مامان نمیخواستیم بریم باهاشون انقد گفت ما رو برد حالا امروز میخواستیم برگردیم میگه نه بلیت ندارین کجا میخواین برین در حالی که هیچوقت تو روزای عادی نمیرفتیم بلیت بگیریم میرفتیم ایستگاه همون روز حرکت نیم ساعت زودتر و میگرفتیم الان میگه نه بلیت گیرتون نمیاد از قبل باید بلیت بگیرین ... بهش گفتیم یکشنبه خواهر وسطی و بزرگه میان اینجان حالا هی زنگ میزنه به خواهرا میگه چی شد میخواستین بیاین فلانی رو هم بیارین باز زنگ میزنه فلانی میاد؟ اصن خیلی اعصابم خورده خیلی ... نمیتونم اینجوری ببینمش ... همش اشکم در میاد ... 

منو رامین ... واقعا به فاصله ی یک سال نوری از هم دور شدیم دیگه زیاد بهم زنگ نمیزنه اس نمیده منم همینطور یه جورایی حوصله شو ندارم ... ولی برگردم رابطمون ُ درست میکنم میتونم مطمئنم ... دلم واسش تنگ شده ها ولی حوصله این که با تل حرف بزنم و اس بدمُ ندارم اونم غرق کارش شده ...

بچه ها دعا کنین داداشیم بشه مثل قبلش همونطوری که تمام مردم شهرم بهش افتخار میکردن همونطور که مایه پز دادن ما بود هر جا ... هر جا میرفتیم با رفتارش باعث میشد سرمونُ بلند نگه داریم و احساس غرور کنیم ... دعا کنین ... من اصن تحمل اینو ندارم که بخواد همینطوری بمونه ... اون خیلی سختی کشیده از بچگی ... خودش بادستهای خودش و به پشتوانه خودش به اینجا رسیده نه کسی رو داشته نه کسی کمکش کرده جز خدا ... توی درس خوندن خیلی تلاش کرده خیلی با نداری و بی پولی و کمترین امکانات درس خونده دلم میخواد ازش استفاده ببره :(

خدایا کمکش کن خدایا به بزرگیت قسمت میدم دستای داداشیمُ بگیر ... خدایا کنارش باش خوبش کن باشه؟

دوستتون دارم بچه ها مراقب خودتون باشین حتما بووووووووووووس

نوشته شده در شنبه 18 مرداد‌ماه سال 1393ساعت | 05:05 ب.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (39)

سلام دوستای مهربونم

خیلی بدم نه؟ خودم میدونم ... شرمنده ام زیاد زیاداااااااااااااااا

عیدتون مبارک ... دعاهاتون قبول باشه ... حاجت هاتون روا بشه ... دلم واستون تنگ شده زیاد زیاااااااد

حالا بگین حالتون چطوره خوبین؟ نماز روزه هاتون قبول باشه ... ماه رمضانم تمام شد ... 

این روز ها سرمون حسابی شلوغه یا میریم مهمونی به خاطر روحیه داداشم یا مهمون میاد

شکر خدا حال داداشم روز به روز بهتر میشه ... فقط همون دت و پای راستش یه کوچولو بی حسه ... بعده تعطیلات میره خونشون ... منم مث قبل میام اینجا

ماه رمضان رفت ولی یا رنیامد

آن شمع دل افروز شب تار نیامد


صد روز دگر مانده که با ناله بگوییم

ای اهل حرم میر علمدار نیامد

بازم عیدتون مبارک

دوستتون دارم مراقب خودتون باشین بووووس محکم و بغل خصوصی هاتونم خوندم مرسی به موقع ج میدم بووووس


این کامنتو  گل دختر همون روزی که شب احیا برای شفای مادرش کسا خوندیم برام گذاشت که تقدیم شما کنم ولی من کوتاهی کردم الان میذارم و تقدیمتون میکنم از طرف گل دخترمون امیدوارم حال مادرش زود زود خوب بشه


سلام, 
میخواستم با ذکر اسامی از تک تک شما تشکر کنم ولی ترسیدم اسمی از قلم بیافتد و حق الناسی به گردن من. 
کلماتی برای چیدن پیش هم و نوشتن جمله ای که مهربانیتان را قدردانی کنم, نیافتم. 
برای همین, دو پیامکی را مینویسم که از حرم مطهر آقا علی ابن موسی الرضا علیه السلام دریافت کردم وتصویری(اسکرین شات) که امشب از حرم آقا امیرالمومنین علیه السلام و ماه بنی هاشم علیه السلام و امام ثامن علیه السلام تهیه کردم را آپلود میکنم, به پاس لحظه هایی که برای شفای مادرم و همه بیماران به درگاه خالق دعا کردید. 

انشاءالله سلامتی برکت سفره هر روز زندگیتان به همراه عزیزانتان باشد و آرامش نصیب ارواح امواتان! 

امشب تمام آینه ها را صدا کنید 
وقت اجابت است رو به سوی خدا کنید 
ای دوستان آبرودار در نزد حق 
در نیمه شب قدر مرا هم دعا کنید 

خدایا! به حرمت امشب نیکوترین سرنوشت ها, حلال ترین روزی ها, پربارترین زیارت ها, خالصترین نیت ها, صالح ترین عمل ها, مقبول ترین عبادت ها و از جانب خودت بالاترین درجه را برای دوستانم مقدر فرما! 


روش کلیک کنین     کلیک


نوشته شده در سه‌شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1393ساعت | 12:23 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (38)


دل را ز شرار عشق سوزاند علی(ع)

یک عمر غریب شهر خود ماند علی(ع)

وقتی که شکافت فرق او در محراب

گفتند مگر نماز می خواند علی(ع)


سلام دوستای من

خوبین؟ عیاداتون قبول عزیزان

شهادت مولامون علی ع بر همه شما تسلیت


بچه ها امشب به یاد همه بودم ... براتون از خدا خواستم بهترین تقدیرُ رقم بزنه ... اونایی که نینی نداشتین اونایی که مریض داشتین اونایی که مشکل داشتین اونایی که هیچ مشکلی نداشتین اونایی که میخواین به عشقتون برسین  برای همه دعا کردم براتون سلامتی رو اول خواستم ... اعتمادم به خدا خیلی خیلی زیاده مطمئنم همه ی دعاهامو حاجاتمُ میده تا سال دیگه ماه رمضان مشکلتون بر طرف می شه ...  نینی دار میشین ... شما هم بسپارین به خودش و دیگه تمام ... اعتماد داشته باشین به خدا همه چی حله ... هممون این چند وقته معجزه شو لمس کردیم پس بازم میبینیم منتظر معجزه های دیگه اش هستم منتظر لطف و کرمش هستم ...


خصوصیاتونوم خوندم عزیزای دلم ... بوس


مادر یکی از بچه ها بیماره این دوستمون خیلی التماس دعا داشت الهی به حق این شبای عزیز مادرشو پشت و پناهشو شفای عاجل بده خدا ... دوستان برای سلامتیه یک مادر صلوات بفرستین که زودتر خوب بشن 

موافقین شب بیست و سوم براشون ختم حدیث کسا بگیریم؟ 14 نفر میخوام تا به نیت 14 معصوم بخونیم این حدیث شریفُ برای شفای این مادر عزیز ؟ هان؟ کسی هست؟ هر کی میخونه شب بیست و سوم همین جا بگه ... دعای دسته جمعی کولاک میکنه انشالله که زودتر شفا بگیرن ... برای سلامتیشون صلوات هم یادتون نره با دلای پاکتون دعا کنید عزیزان ... حاجت روا بشین مهربونای من


خدایا

به حرمت این شب های عزیز

در این شب ها که تقدیر یک ساله ما رو مشخص میکنی

ازت میخوام که مریضی رو در تقدیر و سرنوشت هیچ کس 

قرار ندی. 

امین یا رب العالمین


پی نوشت: بیاین امشب واسه همدیگه دعا کنیم حتمن برای مریضا دعا کنیم برای اونایی که نینی دار نمیشن دعا کنیم برای اونایی که گره تو کارشون هست دعا کنیم امشب منو رامین و خانواده هامون یادتون نره برای داداشیم هم یادتون نره دعا کنین برای مادرم خواهرام ... منم واسه همتون دعا میکنم بهترین تقدیرُ امشب براتون بنویسه ...

امشب حدیث کسا رو هم یادتون نره بخونین برای شفای یک مادر بیمار


میبوسمتون مراقب خودتون باشین

نوشته شده در شنبه 28 تیر‌ماه سال 1393ساعت | 05:24 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (58)

  1    2    3    4    5    ...    61  >>