X
تبلیغات
بازی تراوین


عشق اول زن چندم؟

زندگیم تلخه ... خیلی تلخ ... انقدر که حتی شیرینی عشق هم از تلخیش کم نمیکنه

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح

سلامی به گرمی آفتاب بهاری به شما دوستای مهربونم


امروز فرصت کوتاهی پیدا کردم بیام اینجا چاق سلامتی کنم باهاتون ... حالتون چطوره؟ خوبین؟ خوشین؟ چن تا خوبین؟ سال نوتون مبارکا  


دلم براتون تنگیده ناجوررر ...


از دوم عید تا حالا ما مهمون داریم که دیگه تبدیل شدن به میمون :) والا ... تو عید که خونمون شلوغ بود ... همه جا رفت و آمده ولی مال ما فقط آمده رفتی هم نداره برگشتی هم نداره ... اونجا بودیم زیاد اذیت نمیشدیم چون لااقل بچه ها میرفتن حیاط بازی میکردن ولی اینجا میلولن تو دست و پای ما و بیشتر من ... همه عید دید و بازدید دارن و خوبه منم دوس دارم دیدن فامیل ُ ولی خونه ما طوریه هر کی میاد دو تا ناهار و یه شام رو حداقل هستن و کل پونزده روز خونه ما خالی نمیشه ... امسال عموم اینا کل عیدُ رفتن مشهد و شمال و بعده عید اومدن خونه ما یعنی چن روز پیش ... عموم و داماداش و دختراش و پسرش پریروز میخواستن برن که از شانس ما دو تا از فامیلای نه چندان نزدیک بیمارستان بستری شدن یکی به علت زمین خوردن یکی هم سکته ... خب اینا موندن به خاطر این موضوع ... داداشم اینا هم راهشون دوره و عید کم اینجا بودن بعده عید اومدن ... تازه دیروز غروب عموم اینا رفتن ... همین رفتن من مقعنه مو در آوردم و گفتم آخی 20 روزه موهام کپک زد اون تو حالا شپشای کله ام یه هوایی میخورن 


داداشم رفت زنش نرفت چون روز مادر مولودی نذر داره و اونجا شهر غریب هست و کسی رو نمیشناسه میخواد اینجا بگیره مولودیشُ ...


در کل عید ما فقط یه پنجشنبه رفتیم سال خاله ام شبش هم برگشتیم فقط همین ...


رامین؟ زیاد ازش خبر ندارم ... نه دیدمش نه زیاد تونستم باهاش حرف بزنم ... اصن به خاطر شلوغی و بچه ها از موبایلم خبر ندارم میذارمش تو اتاقم در ُ هم قفل میکنم تا ساعت یک شب که میام اتاقم بخوابم میبینمش ... رامین در همین راستا کله اش با من صد منه و هی خط و نشون میکشه برام ... درکم نمیکنه ... هیچکس البته درکم نمیکنه ... خب مهمون خونمون پره ما هم باهاشون رودربایستی داریم خونه مث اونجا نیست صد تا اتاق داشته باشه حیاط داشته باشه دسشویی تو حیاط باشه من بتونم برم حرف بزنم اینجا توی اتاق بغلی تفس بکشی همه میشنون صداشُ ... 



خب کسی مث من با این شرایط خاصم که رامینُ دارم خیلی براش سخته که اینهمه مدت همش خونه شلوغ باشه ... خیلی سخت میگذره ... از طرفی دوری از رامین از طرفی خط و نشون کشیدن ها و ناراحتیاش ... اعصابم خورد شده ... تازه این وسط سرمای خیلی بدی هم خوردم که خیلی بیشتر سخت گذشت ... وای  نمیدونین که واسه یه فین کردن درست حسابی نقشه ها کشیدممممم ... مخصوصن یه روزش که انقد بهم سخت گذشت هی خودمُ میزدم اینور اونور فین کنم نمیشد دماغم سنگینی میکرد اصن :)) درد گرفته بود ... فک کن از صب تا شب نتونسته بودم یه فین جانانه از ته و بن دل بکنم ... شب دماغم داشت منفجر میشد :)) میرفتم تلویزیونُ تا آخر زیاد میکردم میرفتم اتاقم فین کنم یهو یکی اون وسط عملیات من صداشُ کم میکرد و غرغر میکرد که اه چقد صدا زیادههههه ... و من ... ناکام میموندم .... اسباب بازی بچه ها رو میگرفتم جیغشون در بیاد ... بچه ها رو جمع میکردم بزن بکوب میکردیم اصن فایده نداشت نمیشد :) 

به وضعی افتاده بودم دلم میخواست آزانس بگیرم برم یه جای دور بزنم تو کوه و بیابون آی فین کنم آی فین کنم ... واسم مث یه فانتزی شده بود اصن ... همه نقشه هام با شکست مواجه میشد ... تا دسمال چن تا برمیداشتم مامانم میفهمید میخوام چکار کنم فوری اخم میکرد :)) تو دسشویی هم نمیشد به هیچ وجه چون صدا میاد بیرون حال و دسشویی فاصله شون کمه ... دامادای عموم هم نشسته بودن همش خونه ... یعنی نمیدونین که چی گذشت به من ... به مامانم گفتم چکار کنم اخم نکن الان انقد دماغم پره که منم کاری نکنم خودش دست به کار میشه فوران میکنه اونوقت کل زندگیت میشه دماغ ... مامانم گفت اهههههه کثافت :)) معضل ُ داشتین ؟ حالا دیگه درکم کنین نیستم و کم میام :) من یه فین هم نمیتونستم بکنم چه برسه بیام پست بذارم ...

الان زن داداشم رفته بیرون دو تا بچه ها هستن واسشون اهنگ گذاشتم و افتادن به خودشون منم افتادم به خودم :)


داداشم به زن داداشم میگه خونه و ماشین ُ به نامت میزنم مهریه تو ببخش ... زنش ساده خوشالم میشه ... کشیدمش کنار بهش گفتم نکنی اینکارُ مهریه ات اندازه صد تا خونه و ماشین می ارزه برات ... پشتوانه ات هست مهریه نباشه اقا خیالش راحت میشه یه وقت فکرایی به سرش میزنه کلی ترسوندمش که نکنه اینکارُ ... اونم فکر کرد دید راست میگم ... بهش گفتم بگو نه خونه و ماشین واسم مهم نیست به نام من باشه یا تو مال من و تو نداره که :)


یه چیز دیگه هم بهش یاد دادم ... داداشم اصن عادت به خریدن کادوی روز زن و تولد اینا نداره منم به زنش گفتم حالا که اون کادو نمیگیره به زور ازش بگیر :) یه عینک دودی دیده هفتاد تومن خوشش اومده به زن داداشم گفتم بهش بگو پول بده عینک بخری گفت چقد گفتم بگو اندازه ای که میخوای کادوی روز زن بخری برام پول بده اونم مجبور شد صد داد بهش ... بله ...

خب اینم از این ... چقد حرف زدمممم :) مراقب خودتون باشین ... دوستتون دارم .... بووووووووووووس محکمممممم


عه عه عه سال 93 هست؟ یه ماهم ازش گذشته؟ من که باورم نمیشه ... 92 خیلی زود گذشت هر چند سال خوبی نبود برای ما چون همون اولش توی عید خاله ام ُ از دست دادیم و رامین هم کلی ضرر مالی کرد ... ولی بازم خیلی زود گذشت ... میبینین یارو پول رامین و کلی از مردمُ خورد یه لیوان یا شایدم یه پارچ آبم روش ... پیدا نشد اقا دزده ...


خب من برم دیگه ... اینا برن میرم دنبال نت و مث قبلنا میام در خدمتون هستم ... فراموشم نکنین خب؟

♥ پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 01:05 ب.ظ مهتاب سادات
نظرات (14)

سلام دوستای مهربونم

وای انقد دلم تنگ شده بووووووود که نگوووووووووووووو ... مهمون داشتیم خروار خروار ... نمی تونستم سرمُ بخارونم ... فردا هم داریم میریم دهاتمون سیزدمونو در کنیم بره پی کارش :))

فردا به همتون خوش بگذره ... خوش باشین شاد باشین

امیدوارم با جمع کردن هفت سین نوروزی، قرآنش نگهدارتان، آینه اش روشنایی زندگیتان، سکه اش برکت عمرتان،سبزیش طراوت و شادابی دلتان، ماهی اش شوق ادامه زندگیتان را به شما هدیه دهد

نمی دانم آرزویتان چیست... اما برای رسیدن به آرزویت دستانم به آسمان جاری و سبزه دلم را به نیت شما و آرزوهایتان ... هر چه که هست ... گره می زنم 

سیزده تون به در ... عزیزاتون گُل به سر ...  دشمناتون دربدر ... خوشیهاتون صد برابر

ماچ موچ دوستتون دارم هوارتا



♥ سه‌شنبه 12 فروردین‌ماه سال 1393 08:35 ب.ظ مهتاب سادات
نظرات (66)

سلام دوستای مهربونم

الان اومدم پیشاپیشش نورزوُ بهتون تبریک بگم ... احتمالن آخر شب اپ میکنم باز

مرسی از تبریکاتون در پستهای قبل مرسی از اینکه باهام بودین همیشه مرسی بچه ها به خاطر همه چی

الهی سالهای خیلی خوبی پیش رو داشته باشین امیدوارم سال پر از شادی سلامتی خیر و برکت و خوشبختی داشته باشین


دیگر چیزی به تاریخ انقضای ارزوهای این سال هم نمانده ... مرا ببخش ای دوست اگر ناخواسته دلت را شکستم ... اگر در ازدحام صداهای شهر نشنیدم صدایت را ... اگر همراه روزهای غمگینت نبودم مرا ببخش ... اگر نتوانستم آنگونه باشم که میخواستی ... اگر خستگی هایم دلیل کلامی شد که قلبت رنجید مرا ببخش ... اگر نبودم آن زمان که می باید حضور میداشتم مرا ببخش ای دوست ... مرا ببخش ای دوست برای تمام ندیدن هایم ... نبودن هایم ... بدی هایم ... و کاستی هایم ...


عیدتون مبارک عزیزانم ... موقع سال تحویل به یادتون هستم به یادم باشین ...

دوستتون دارم هوارتا مراقب خودتون باشین امیدوارم امسال سال براورده شدن همه حاجاتتون و رویا ها و ارزوهاتون باشه براتون بهترین ها رو از خدا میخوام ... سلامت باشین انشالله دلخوش باشین انشالله زندگیتون سراسر عشق و امید باشه انشالله


میبوسمتون بازم میگم عیدتون مبارک دمتون سه چارک

از قالبه خوشم میاد گیر ندین مال پارسال ِ

♥ پنج‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1392 06:16 ب.ظ مهتاب سادات
نظرات (51)

آه ... عشق ... اونم در یک نگاه ... من تا حالا بهش اعتقاد نداشتم ولی ... حالا دارم ... یعنی میفهمم عشق در یک نگاه یعنی چی :( 


بذارید تعریف کنم براتون از عشقم ... آه ...

دیروز صب توی خیابون داشتم قدم میزدم ... و همینطور که داشتم میرفتم و تو خودم بودم یهو دیدمش ... تا چشمم بهش افتاد بدجوری دلمُ برد بی محابا بی ترس بدون اینکه خجالت بکشم همونطور ایستادم نگاهش کردم ... یواش یواش لبخندم به نگاهم اضافه شد ... با نیش باز همینطور نگاه میکردمش و در دلم قربون صدقه اش میرفتم ... وووی دلم قیلی ویلی رفت واسش دیگه میخواستم به خودم جرات بدم و برم نزدیک ... رفتم نزدیکتر در حالی که چشم ازش برنمیداشتم... قلبم تند تند میزد ... ولی وقتی یادم  افتاد مانع هایی واسه رسیدن من بهش وجود داره دلم لرزید ... صورتم داغ داغ شد ... دستامُ مشت کردم و به خودم امید دادم که هیچ مانعی نباید اونو ازم بگیره ... هیچ مانعی ... با این امید که به خودم دادم دوباره شادی به قلبم رخنه کرد ... با خوشحالی و با گامهای بلند و محکم رفتم به سمتش ... از نزدیک هم زیبا بود و دلبر ... وای خدا چقدر دوسش دارم یعنی بهش میرسم؟ یعنی میشه؟ من واسه اولین باره که با یه نگاه عاشق میشم کاش بهش برسم ... باز هم ترس بر من غالب شد و باعث شد همینطور که بهش نزدیک میشم پاهامم بلرزن ... اون باید مال من بشه ... ایستادم یه نفس اروم کشیدم و بعد ... 


رفتم داخل مغازه ... وای از نزدیک حتی زیباتر هم بود ... از پشت ویترین اینقدر جلوه نداشت ... تو دلم گفتم یعنی میشه؟ یعنی میشه مال من بشه؟  یعنی میشه گرون نباشه؟ گفتم آقا ببخشین میشه اون مانتو بنفش  رو بیارید؟ وقتی آورد دست کشیدم بهش چه جنسی هم داره نرم و لطیف چه نازه :)) خودشه همونی که میخوام همونی که تو ذهنم بود وای حالا میرسه به مانعی که باید ازش رد بشم یعنی قیمتش ... پرسیدم ببخشین قیمتش چنده؟ قلبم داشت تالاپ و تلوپ میزد تا آقاهه بگه 90 تومن ... از ته دلم خوشحال شدم قیمتشم عالی بود ...  و حالا اینکه سایز منو داره یا نه ؟ پرسیدم سایز 38 داره؟ وقتی گفت بله دیگه خوشحالیم تکمیل شد ... با ذوق اومدم بیرون و به رامین زنگ زدم و همه چی رو براش تعریف کردم از اینکه برای اولین بار با یه نگاه عاشقش شدم از اینکه خیلی نازه و دوسش دارم ..... رامین کمی عصبانی شد گفت چون تو ذهنت این رنگ بوده و تو خوشت میامده حالا فک میکنی قشنگه ! گفتم رامین اون یه مانتوئه ها تو به مانتو هم حسودی میکنی؟ اییییشش مرتیکه ی حسود :)

رامین گفت  اگه انقد خوشت اومده خب بعدازظهر با مامانت برو بپوش تو تنت ببینه تایید کنه و بخرش اگه با من بود همون موقع میخردمش ... 

اومدم خونه و به مامانم با اب و تاب زیاد از مانتوئه گفتم که ندید عاشقش بشه :)تا ساعت بشه 4 و من برم بپوشمش یه قرن واسم گذشت ... خلاصه رفتم با مامان و گفتم بیاره مانتو رو ... وقتی پوشیدمش انقدر جنسش نرم و خوب بود احساس میکردم هیچی تنم نیست خودم تو تنم خوشم اومد مامان که دید گفت نه اصن بهت نمیاد کلی خورد تو ذوقم از رخکن اومدم بیرون یه چرخی جلوی مامان زدم گفتم بیشتر نگاه کن ببین چه خوشگلههههه ببین بهم میاد که ... بازم مامان گفت نه درش بیار اه خیلی بد بود حسم اون موقع با لب و لوچه اویزون درش اوردم به رامین زنگ زدم و گفتم مامی میگه بهت نمیاد چکار کنم ولی من دوسش دارم ... رامینم گفت خب بهت نمیاد دیگه ... گفتم ولی من میخوامش خیلی توش راحت بودم رامینم گفت اگه انقدر میخوایش بخرش عیبی نداره یه مانتو دیگه هم بخر ولی ... به مامان گفتم و اونم گفت باشه بخرش بعد دوباره رفتم پوشیدمش خانوم فروشنده هم گفت بهتون نمیاد ... دیگه منصرف شدم از خریدش ...

آه اینم از عشق نافرجام من  بهش نرسیدم آخرش ... به رامین میگم من الان یه عاشق شکست خورده ام باهام مدارا کن  رامین میخنده ... بعد میگم عشقای واقعی همینن دیگه به معشقوت نمیرسی هیچوقت ... کاش عاشق نبودم و رامین این بار قهقهه میزنه ... ای حسود :)


بچه ها واقعا منو ببخشین این چن روز داداشم اینا اومدن امروز تازه رفتن و نشد اصن بیام نت شرمنده ...  نشد آخرش برم تهرون خرید چون دیگه وقتی ندارم و مجبورم همینجا بخرم یه مقدار وسیله هام ُ خریدم فقط مونده مانتو شلوار کیف و کفش :)


ببخشین نشد کامنتای پر مهرتونُ جواب بدم بازم شرمنده ام ...


دوستتون دارم مراقب خودتون باشین چهارشنبه سوریتون مبارک باشه ... بچه ها کارای خطرناک نکنین لطفا همه جوره مراقب سلامتی خودتون و اطرافیان باشین خواهش میکنم میرید خیابون مراقب باشین همتون صحیح و سالم بمونین .... بوس بوس بوس


عه عه؟!! راستی سلام  خوبین؟ خوشین؟ چه خبر؟


♥ سه‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1392 12:57 ب.ظ مهتاب سادات
نظرات (24)

سلام دوستای گلم خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟

امیدوارم هر جا هستین در پناه خدا خوب و شاد باشین عزیزانم


پریروز صب رامینی زنگ زد بهم گفت اگه میتونی فردا حاضر شو بیا بریم خریداتُ انجام بده ... منم دیدم اگه نرم دیگه معلوم نیست کی برم خوشال و خندان و شاد گفتم اوکی ... بیا خونمون بخواب با هم صب بریم اونم قبل کرد وای خیلی کیف داد باهم بلند شدیم صبونه خوردیم و حاضر شدیم و ساعت هشت و نیم راه افتادیم سمت تهرون ... آقویی که شما باشین توی راه هم کلی خوش گذشت هوا هم عالی کیف کردیم تا برسیم ... اما از اونجایی که من شانسم خیلی خوب ِ و زبونزد عام و خاص ... همین که رسیدیم میدون تجریش بارون شروع شد ... مگه اینجوری میامد شلاب میزد ... بعد از اونجایی که هوا عالی بود خصوصا تو شهر ما من و رامین هردومون لخ ت پاشیدیم رفتیم تهران ... من یه تاپ نازک و مانتوی نازک رامینم یه بلوز استین کوتاه ه ه ه ه ه

رامین منو پیاده کرد رفت ماشینُ پارک کنه من همون جاها واسه خودم میگشتم اما بارون و سرما امون نداد به من بتونم کیف کنم ... آقا سرد بودااااا مث بز میلرزیدم دندونام میخورد به هم ... تااینکه رامین به من ملحق شد رفتیم اون پاساژ چن طبقه تجریش ولی بازم سردم بود اصن نمیتونستم چیزی بخرم ... رامینی دو تا شلوار یکی لی یکی کتان خرید منم مانتوی دلخواهمُ که همون بـــِــنـــَفش بود پیدا نکردم ... بیرون هم اصن نمیشد بریم از شدت بارون ... واسه نهار هم رفتیم یه دونه از این ساندویجی های کثیف همونجا و خوردیم ... رامین گفت باشه یه روز دیگه بیایم تهرون خرید کن منم گفتم باشه و دست از پا دراز تر برگشتیم ... این بود ماجرای خرید ما


آقا من مانتو بنفش میخوامممم حالا کجا برم بخرم... سال نو شد و ما هنو هیچی نخریدیم ... وای تو راه برگشت با چه مصیبتی اومدیم بارون هر لحظه تند تر میشد رامین نمیتونست رانندگی کنه ... خوش شانسم نه؟؟؟؟


دیروز انقد بارون اومد و سرد بود که همه نقشه های مارو بهم ریخت امروز چطور بود هوای تهرون؟ حتمن خوب دیگه 


بچه ها مراقب خودتون باشین دوستتون دارم هوارتا میبوسمتون هزارتا بوووووووووووس

♥ پنج‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1392 09:46 ب.ظ مهتاب سادات
نظرات (13)
سلام البته با کلی خلاجت
دلم براتون خیلی تنگ شده بود خیلی خیلی ... بووووووووووووووس محکم و بغل

اونهمه گفتم میرم دندونمُ میکشم آخرشم دیدم دردش کم شده نرفتم بکشم ... اونوخت چن روز پیش چنان دردی گرفت که تا مخ سرم درد میکرد حتی گردن و کتفمم ... دیگه نه مسکن بهش کارساز بود نه آنتی بیوتیک ... زنگ زدم بهترین دکتر شهرمون که نبود به خواهرم گفتم هر دکتری بود نوبت بگیر برام ... خلاصه پریروز با ترس و لرز رفتم پیش دکتری که مردم زیاد از کارش راضی نیستن ... چاره ای نبود نمیتونستم صبر کنم میخواستم برم درمونگاه که ارزون میکشن دکترشم خوبه ولی رامین گفت نه اونجا نرو برو مطب  بهتره نگران پولش هم نباش میریزم برات ... همین که نشستم روی صندلی خانوم منشی به دکتر گفت این دندون عقلُ آمپول بزن بی حس بشه ... اصن پاهام کشیده نمیشد سمت اتاق مامانم میگفت رنگت شده بود مث گچ بی عرضه ترس نداره که ... یه خانومی هم توبود گفت میترسی؟ گفتم خیلی گفت نترس اصن دردُ حس نمیکنی وقتی آمپول بزنه گفتم از آمپولش میترسم آخه :) گفت اونم ترس نداره ... بعد دکترُ دیدم که با سرنگ اومد سمتم فهمید بدجور میترسم گفت الان چشاتُ ببندی و باز کنی تمومه ... من با خودم گفتم وای سرنگشُ ک ا ن به این پوست کلفتی وقتی این سرنگ ُ میزنن چه دردی میاد وای به حال لثه به این نرمی و نازکی ووووووووووی خلاصه دهانمُ باز کردم در حالی که تمام بدنم میلرزید و یکی از بیرون و یکی از داخل لثه مو آمپول زد اعتراف میکنم زیاد درد نداشت ولی خب بازم یه کم میترسم بعد نشستم سر شد و دکتر به خانومی که روی صندلی دراز کشیده بود گفت یه دقیقه بلند شی من دندون این خانوم ُ میکشم بعد من انگشتم که آشکارا میلرزید آوردم بالا و گفتم واقعن یه دقیقه طول میکشه؟ دکتر گفت حتی کمتر ... نشستم و واقعن یه دقیقه هم نشد دندونم ُ کشید و آورد جلوی چشمم و گفت دیدی؟ و من یه نفس آسوده کشیدم ... فک میکردم الان با چکش و انبر و چیز میز می افته به جون دندونم تا درش بیاره ولی دیدم نه با یه انبر کوچیک درش آورد ... بلی راحت شدم ولی هنوز یه کم فکم درد داره ... این بود که نشد چن روز بیام ... شرمنده ام ...

مرسی به خاطر جوابای پست قبلی مرسی و ببخشید نشد جواب بدم ... من پایبند مد نیستم ولی اینجا الان تو اکثر مغازه ها مانتوی صورتی هست و مشکی رنگهای دیگه خیلی کمه ... منم با این سند و سالم دیگه صورتی زشته بپوشم و درضمن منو رامینی پارسال مانتو و پیراهن ُ ست کرده بودیم امسال میخوایم شلوارامونم ست کنیم و اگه من مانتو صورتی بگیرم رامین ُ بکشم پیرهن صورتی نمیگیره :) میگه میخوای هر جا میرم پیرهن صورتی دل منو بردی رو بخونن برام؟ :)  ولی عاشق بنفش تیره تیره ام که همین رنگی میخرم اگه پیدا کنم ... به نظرتون تجریش مانتوی خوشگل پیدا میشه؟

دلم خواست اخرای سال بریم خرید که خیابونا شلوخ باشه همه چی رنگ ئ بوی عید بده همه جا ماهی و سبزه و حاجی فیروزای خوشکل باشه و من ببینمشون و کیف کنم ... بله

پارسال هفت سینم آبی بود و جام هامُ با روبان آبی گل درست کرده بودم براش امسال گلهای جامم بنفش صدفی هست ...
از پریروز که دندونم و کشیدم جواب اسمس هامُ حتی ندادم شرمنده ام بچه ها

دوستتون دارم مراقب خودتون باشین ...

♥ پنج‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1392 01:53 ب.ظ مهتاب سادات
نظرات (78)
  1    2    3    4    5    ...    56  >>


طراح : صـ♥ـدفــ


Daily
Arshives
Freinds
Designer