X
تبلیغات
پیکوفایل

عشق اول زن چندم؟

سلام بچه ها

 

چطورین خوبین؟ خوش میگذره؟ خونه هاتونُ تکون دادین؟


امسال سال مار هست ... تحویل سال نو روز چهار شنبه سی اسفند ساعت دو و سی دقیقه ... روز قبلش چهار شنبه سوریه ... فرداشم عید ...

 

صب از خواب بیدار شدم عجیب تهوع داشتم اصن نتونستم صبونه بخورم دلُ روده ام تو دهنم بود ... روم به دیوار گلاب به روتون کلی حالم بهم خورد تا بهتر شدم ...  سرما خوردگیم هنو خوب نشده ... کلا امروز روبراه نبودم حال نداشتم یه جورایی دپ بودم ... بعداز ظهرم با رامینی بودم حالا فردا مینویسم ... الان خوبم ... دپم نیستم چون رامینُ دیدم هر چند کوتاه ... ولی همونم واسه دل عاشق من کافی بود ...


قرار شد بعد از عید برم دکتر  نفسمم خرابه یه دکتر خیلی خوب پیدا کردم  باید برم ...   کم خونیم هم  فک کنم خیلی رفته بالا ... عاشق بوی خاک شدم و  دلم میخواد مُهرُ گاز بزنم بخورم انقد این خواستنم زیاده که حد نداره وقتی در برابرش مقاومت میکنم نباید جلوی چشمم باشه وگرنه نمیتونم نخورمش همین الانم که دارم مینویسم آب تو دهنم جمع شده ...اصن یه وعضی

 

دوستتون دارم ... مراقب خودتون باشین ...

 

بچه ها کسی هست از سورملینا زند خبر داشته باشه؟ کسی خارج از دنیای مجازی باهاش دوست نبود؟ اگه کسی ازش خبر داره به منم بگه خیلی نگرانشم ...

 

حکیمه عزیزم کجایی باباجان؟ خبری ازت نی؟ دلم برات تنگ شده


آرشیومم اینجاست  http://thesecretlife.blogsky.com/

 

اگه اینجا مشکل داشت اینم آرشیوم هست و کامله http://chistsaranjamam.blogfa.com/

 

هر سوالی داشتین بپرسین ...

 


روز مهندسم به دوستای گلم تبریک میگم منم خانوم مهنتسم ها ها ها 


نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1391ساعت | 11:02 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (24)

تولد دوست ناز منه ........... مبارکهههههههههههه



 

آنیل عزیزم تولدت مبارک



 انشالله سالهای سال قلب مهربونت بتپه


 و خوشبخت و عاقبت بخیر بشی ..


الیمده آلدیم چیچک

وئریم سنه آی گؤیچک

دوغوم گونون گلیبدی

بو گون سنه موبارک



بوتون ووجودومو قلبیمده ، 

قلبیمی گؤزلریمده ، 

گؤزلریمی دیلیمده ییغیرام تا سنه دییم : 

دوغوم گونون موبارک





Bugün belki de çok kişiden doğumgünü mesajı alacaksın
امروز شاید از خیلی ها پیام تبریک تولد دریافت کنی

 ancak şu an okuduğun içlerinde en farklısı

اما پیامی که الان میخونی آخر تفاوت با همشون هست

. Çünkü bu mesajın her harfi tamamen sevgiden oluşuyor

چون که این پیام تمام حرفاش از دوست داشتن تو نشات گرفته

 Hayatının her döneminde mutlu ve sağlıklı olmanı diliyorum

آرزو میکنم در تمام مراحل زندگیت خوشحال و سلامت باشی

. Tüm hayallerin gerçekleşsin

تمام آرزوهات برآورده بشه

 DILERIM YENI YAŞINDA MÜTLÜLÜKLARIN EN GÜZELINI YAŞAR

آرزو میکنم در سال جدیدت بهترین خوشیها رو تجربه کنی

BAŞARI MERDIVENLERINI TIRMANIRSIN

از نردبان ترقی بالا بری

VE DILERIM YÜZÜN HEP GÜLER

آرزو میکنم چهره ات همیشه خندان باشه

 NEŞENI HIÇ YITIRMEZSIN

خوشیهات پایانی نداشته باشه

  İyi ki doğdun ve iyi ki varsın

چه خوب که متولد شدی چه خوبه که هستی

 DOGUM GÜNÜN KÜTLÜ OLSÜN

روز تولدت مبارک


 دوستت دارم مهربونم آنیلم دوستت دارم گل نازم دوستت دارم عزیزدلم ... با تمام وجودم میگم که دوستت دارم گــــــــــل خوشگلم


انشالله عروسیت آنیلی

 


نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1391ساعت | 01:42 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (21)

سلام گلای من

خوبین؟ خوشین؟ خوب باشید خب؟

یکی از فانتزی هام اینه از چن روز قبل که میخوام بیام تهران خرید اینجا اعلام کنم که ساعت فلان  روز فلان... من پاساژ میلاد نورم ... اصنم نیاز نی بگم چی پوشیدمُ و نشونی هامُ بدم چون یه دُخدری با نیش باز ببینید که از دیوار پاساژ میره بالا  و با همه ی مانکنای بیرون مغازه دست میده و احوال پرسی میکنه میفهمید مهتابه ... بعد جلوی در پاساژ ازدحام جمعیت بشه از طرفدارا و دوستای من ... اصن یه وعضی ... شلوخ و پلوخ و همه بخوان بیان جلو که از بوسای تفیه متبرک من بهرمند بشن و بخوان فشارشون بدم ریقشون در آد و چشاشون بزنه بیرون ... از شلوخی همه فک کنن اون پاساژ حراجه همه حمله کنن سمت پاساژ ... بعد پلیس ها هم سر برسن و بخوان مردمُ متفرق کنن همشون ماسک زده و گارد میگیرن و از مردم میخوان محلُ ترک کنن ولی هیشکی تکون نمیخوره پلیسا فک میکنن تظاهر ا تی چیزیه میترسنُ درخواست نیروی بیشتر میدن  ... بعد گاز اشک آورُ شلیک هوایی خیابونُ برمیداره پلیسا تفنگاشونُ آماده میکنن تا شلیک کنن من میدوئم بیرون میگم نننننننه این کارُ نکنین خودمو میندازم جلوی لوله تفنگ پلیسه  ... پلیسا از شجاعت یه زن کلی میترسن و بیشتر گارد میگیرن منم میرم جلوتر ... پلیسا میگن همون جا بایست وگرنه شلیک میکنیم ... منم میگم باکی نیست منو بزنید به دوستای من کاری نباشین ... پلیسا میگن تو کی هستی؟ یه اخلال گر؟  منم آدرس بلاگمُ میدمُ  میفهمن من مهتابمُ نویسنده بلاگ زن چندم ... پلیسا هم میگن کسی شلیک نکنه اینا بیگناهن خبرنگارا هم تـُن تن از من عکس میگیرن و شما ها هم از اینکه من اینهمه دوستتون دارم اشک میریزینُ کف میزنین و جیغ میکشین  ... منم تو برق دوربینا و گاز اشک آور و همهمۀ مردم میرم سمت افقُ محو میشم بعد رامینم با چشای گشاد از اینکه زنش اینهمه طرفدار داره   (O.o)با من میاد سمت افق اونجا باهم زندگی میکنیم :)))))))

اسکار حق منه با این تخیلاتم اصغر حق منو خورده :)))))

خیلی دوس داشتم فانتزیمُ تبدیل به واقعیت کنمُ قرار بذارم بیاین دم پاساژ و بغلتون کنم محکم محکم  حیف که رامین پارَم میکنه

تازه این که چیزی نی یکی از فانتزیامم اینه برم یه جای شلوخ اسلحه رو بگیرم سمت مردم بگم دستا بالا شورتا پایین و بعد هرهر بخندمُ فرار کنم خُلم عودتی :)))))

یکی دیگه از فانتزیام اینه که با حجابُ چادر برم عکدمیه گوگوش بعد بگن بخون منم عبدالباسط بخونم  توی صوت زیبای صدام جای اینکه من برم تو افق محو بشم گوگوش اینا برن تو افق محو بشن :)

 

مونا جونم دوست همیشگیه من دوست مهربونم خیلی دوستت دارم ببخش در حقت بی معرفتی کردم

راضیه خانوم معلومه کجایی؟ اف بیتو هم زدی ترکوندی کجا رفتی؟ یه خبری از خودت بده

نفیسه تو هم نیستیا؟ کجایی؟

البته بخوام نام ببرم خیلی هها نیستین کل صفحه رو باید اسم بگم :((((

یه شلوار کردی الان تنمه خعلی راحته خعلی هر چن دقه یه بار نگاه میکنم ببینم تنم هست یا نه بس که سبکُ نازک و راحته :)))) حاضرم با یک کیلو پسته عوضش کنم :))))

نوشته شده در جمعه 4 اسفند‌ماه سال 1391ساعت | 12:16 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (41)

سلام دوستای گلم

 

ببخشین یه دفعه غیبم میزنه ... سرما خوردم شدید ... نفسم دیروز وحشتناک خراب شد اصن نتونستم بیام نت ... امروزم خوب نبودم ... الان کمی بهترم ...

دوستای نازم مرسی برای راهنمایی هاتون مرسی که همگی بهم کمک کردید ... مرسی از اونایی که خاموش بودینُ اینبار روشن شدین و بهم کمک کردید ... واقعا از همگی ممنونم یه دنیا ...

دوستتون دارم گلای مهربون

واقعا مهربونید و دوستی رو در حقم تموم میکنید همیشه ...

 

عزیزایی که تازه با من دوست شدن از اینکه  یه بار میگم شوهرم سربازه یه بار میگم اداره ست یه بار میگم شغلش آزاده ... گیج نشید از حرفام ... رامین سربازه به خاطر مدرکش توی اداره ست سربازیش ... و شغل واقعیه خودش آزاد هست ... قبلن توضیح داده بودم و توی آرشیومم هستش ... گفتم شاید الان کسایی باشن که جدیدن با من همراه شدن این توضیح رو بدم ...

بعد یه چیز دیگه ای که باید بگم من یه روستایی زندگی میکنم در نزدیکی شهر ... که زیاد فاصله ای از شهرمون نداره ... درسته شهرمون کوچیکه نه اونقدرا که منو رامین توش انگشت نما باشیم ... من ده سال هست زن رامین هستم اما خدا رو شکر تا حالا برادرام نفهمیدن ... البته توی روستای خودمون بعضی ها فهمیدن منو رامین با همیم اما بازم خدارو شکر به برادرام چیزی نگفتن ... تا جایی که امکان داره ما رعایت میکنیم ... هیچوقت تو روستای خودمون رامین نمیاد دنبالم من میرم شهر توی یه کوچه پس کوچه خلوت رامین اونجا میاد دنبالم ... هیچوقت توی شهر  و خیابونای اصلیه شهر هم نمیاد دنبالم ... حتمن باید یه جای خیلی خلوت باشه من برم اونم منو سوار کنه ... ما برای دیدن هم واقعا مکافات داریم واقعا مشکل داریم خصوصا اینکه رامین خیلی میترسه .... وقتی به من میگه برو فلان کوچه من میام دنبالت اگه ببینه چن نفر اونجا هستن منو سوار نمیکنه میره چن دقیقه ی دیگه میاد من توی زمستون باشه واقعا اذیت میشم و گاهی اشکم در میاد از اینکه باید برای دیدن عشقم از هفت خوان رستم بگذرم ... من همه چی رو توضیح نمیدم ... خیلی چیزا رو هم به خاطر مسائل امنیتی نمیگم ... ولی توی هر بار قرارمون کلی اذیت میشم ... شهر کوچیکه ممکنه کسی ما رو ببینه برای همین شاید من نیم ساعت توی کوچه های شهر سرگردان باشم ... موقع هایی که اینطوری میشه همیشه گریه میکنم و میگم خدایا تاوان کدوم گناهم آوارگی توی کوچه ها و خیابوناست ... تاوان کدوم گناهم انقدر مصیبت کشیدن واسه دیدن شوهرمه ... وقتی به رامین میرسم و میبنه گریه کردم خیلی ناراحت میشه ... هر بار میگم رامین این دفعه آخرمه که میام اینطوری سر قرار ... از سرما ناخنام کبود شده تموم تنم یخ زده ... من دیگه نمیام ... ولی چن روزی که میگذره و دلم تنگ میشه واسش وقتی بی تابش میشم بازم راه میفتم واسه دیدنش میرم ...

خونه ای که منو رامین داریم جایی هست که امنیت داره و کسی ما رو اونجا نمیشناسه و شلوغ و بی نظمه ولی فک میکنین چرا هر بار دلم تنگ میشه واسه فقط دیدنش و در آغوش کشیدنش اما نمیتونم برم خونمون؟ از ترس لو رفتن از ترس اینکه کسی مارو ببینه ... خونه رو منو مامانم رفتیم اجاره کردیم و به اسم مادرمه ... هیچکسم رامینُ اونجا نمیشناسه ولی مث دزدا یواشکی میریم خونمون ... رامین اصن با ماشینش نمیاد با موتور میاد کلاه کاسکت میذاره کسی نبینتش و نشناسه ... هیچوقتم با هم نمیریم من میرم اونم با ترسُ لرز هر بار انقد صبر میکنم کسی تو خیابون نباشه کسی نبینه منُ ... بعد رامین میاد اونم همینطور با چه سختی خودشُ میرسونه گاهی موتورشُ تویه کوچه دیگه میذاره پیاده میاد گاهی هم من درُ باز میذارم از سر کوچه موتورُ خاموش میکنه و سریع میاد تو ... فک میکنید چرا انقد دیر به دیر همو میبینیم؟ خونه داریم ولی هر وقت دلمون بخواد نمیتونیم بریم اونجا ... بیشتر سعی میکنیم بیرون همو ببینیم ... خلاصه هر بار دیدنمون دردسرای خاص خودشُ داره و تن و جونمون میلرزه ... بازم من همه ی دردسر هاشو ننوشتم ... فقط کمیشو نوشتم خیلی کم ذره ای در برابر دریایی از مشکلات ازدواج پنهانی ...

بعدم رامین با شناسنامه ی المثنی منو عقد کرد اصل شناسنامه اش دست نخورده ست ... منم که یه زنم چه لزومی داره کسی بخواد شناسنامه ی منو ببینه؟ برادرم بیاد بهم بگه شناسنامه تو بیار ببینیم؟ شناسنامه مو به خاطر اسم رامین همیشه یه جای امن میذارم ولی برادرام هر چند غیرتی هستن به حریم خصوصیه من خدارو شکر کاری ندارن مثلا بیان کامپیوترمو ببینن یا کمدمُ یا کیفمو اصن اینطوری نیستن ... توی کامی پره عکسای رامین و خانواده اشه حتی روی کامی رمزم نذاشتم ... چون فضول نیستن ... نه تنها برادرام کل فامیلم همینطوری هستن مثلا خواهرام خواهر زاده هام برادر زاده هام دختر عمه و دختر خاله هم میدونن من بلاگ دارم ولی هیچوقت ازم نخواستن ادرسشو... بخوان بهشون میدم و هیچوقتم خودشون نخواستن پیدام کنن چون با یه سرچ ساده میتونن پیدام کنن ... بارها صفحه ی ف یس ب و کم جلوشون باز بوده ولی هیچوقت فضولی نکردن میدونن همشون عکس بچه هاشونُ میذارم اونجا ... کلی نامه و عکس رامین و مادرو پدرش زیر تختم هست اتاقمم در نداره هر کی میتونه واردش بشه ... اون اولا برادر کوچیکم روی گوشیم خیلی حساس بود ولی الان نه گوشیمُ بذارم برم هم دست نمیزنه ... غیرتی بودن با فضول بودن فرق داره برادرم غیرتیه اجازه نمیده ما با پسرای فامیل حرف بزنیم خونه ی دوست و آشنا بریم شب دیر وقت بیرون باشیم بد بگردیم در حضور مردای نامحرم شفت بازی در بیاریم و بخندیم جلوی دامادامون یا مردای فامیل بی حجاب باشیم لباس تنگ بپوشیم ... و خیلی چیزای دیگه ...

اونایی که تازه با من آشنا شدن بهتره کل آرشیو اینجا رو بخونن

زندگی نامه ام و بقیه آرشیومم اینجاست  میتونید برید بخونید ...http://thesecretlife.blogsky.com/

ببخشین حالم بده نفهمیدم چی نوشتم اصن بدون ویرایش و بدون اینکه بدونم چی نوشتم دارم منتشرش میکنم ...

راستی واسه خرید گلدیس نمیتونم برم چون خونه داییم و دختر دایی هام صادقیه هست و آریا شهر ... اونجا هارو تا ستارخان و بازار سنتیش و فلکه اول و دوم صادقیه رو مث کف دست میشناسم ... ولی با رامین اونجا نمیتونم برم چون فک و فامیل اونجا ولو هستن ...

بقیه ی جا ها رو میرم ... مرسی بازم بچه ها ...

زمانه هم که تموم شد و مث همه ی سریالای ایرانی گل و بلبل بود آخرش و همه خوشبخت و سفید بخت شدن ... من نمیفهمم اینا میخوان طنز بسازن همیشه توی همه ی سریالای طنزشون یه پای بازیگرا کلانتریه یه پاشون بیمارستان ...یه پاشون قبرستون  عشقولانه میسازنن هم همین پای پلیسم باز میشه به سریال ... بیمارستان که نگو همه ی قسمتاش هست چن نفری هم میمیرن و گورستنم هست تو قسمتاش ... جنگی و پلیسی و ... که دیگه از اسمش معلومه ... نمیشه توی سریالاشون بیمارستان نرن زایشگاه نرن کلانتری نرن کسی نمیره؟ نمیشه؟ حتمن نمیشه دیگه ...

نوشته شده در پنج‌شنبه 3 اسفند‌ماه سال 1391ساعت | 12:09 ق.ظ توسط مهتاب سادات | نظرات (20)

<<  1    2    3    4